اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۹

همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

می‌ترسم. می‌ترسم از این شهری که مجسمه‌هایش هم سر جایشان نمی‌مانند. می‌ترسم از این دهانی که باز شده و دارد شهر را کم‌کم می‌بلعد. شهری که یک روز هم‌آن جای همیشگی‌ از تاکسی پیاده می‌شوی و می‌بینی ستارخان نیست. شهری که به خاطره‌هایت امان نمی‌دهد. حالا تنها چیزی که نشان می‌دهد چهار سال هی از کنار ابن‌سینای بهجت‌آباد گذشته‌ای، عکس گروهی خل‌خلانه‌ای است که معلوم نیست کجا گم‌وگورش کرده‌ای. باید بگردی و بگذاریش جلوی چشمت که به خاطره‌هایت شک نکنی.
می‌ترسم از این شهری که به خداحافظی، به فقدان عادتت می‌دهد. از این شهری که توی خیابان‌هایش با خودت فکر می‌کنی شاید این مجسمه، درخت توتی که دوستش داری یا پلی که هر روز ازش می‌گذری، فردا نباشد. شاید از فردا بیافتند به جان پیاده‌روها مثلا یا نقاشی‌های دیواری یا ـ کسی چه می‌داند ـ پله‌ی هفتم ولی‌عصر. شاید آن «دوستت دارم» خوش‌خط روی نیم‌کت ایست‌گاه اتوبوس غیب شود. شاید از فردا نوبت آدم‌ها باشد. یکی‌یکی از دست‌شان بدهی بی این که بدانی چه بلایی سرشان آمده. هم‌این‌جوری بمانی چشم به راه و گوش به زنگ، که شاید حرفی، نشانه‌ای، خبری. شاید...

۲ نظر: