خرداد ۰۹، ۱۳۸۹

قصه‌ی زنی که حنجره نداشت

نشسته بود توی آش‌پزخانه. توت‌فرنگی می‌خورد. من داشتم شویدها را می‌ریختم لابه‌لای برنج. یک کف‌گیر برنج، کمی شوید، یک کف‌گیر برنج، کمی شوید، آن وسط‌های کار هم یک سر قاشق دارچین. بعد نشستم منتظر تا برنج بخار کند و دم‌کنی را بگذارم. ظرف توت‌فرنگی‌ها را هل داد سمت من که یعنی بخور. یکی دوتا خوردم. پای چپم را انداختم روی پای راستم. پاچه‌ی شلوارک این‌قدری رفت بالا که کبودی روی ران چپم معلوم شود. گفت: آخ، این چیه؟ گفتم که دو هفته پیش عجله داشتم و محکم خوردم به میز موژان و بعد دیدم بالای رانم کبود شده. گفت: چرا نگفتی پس؟
سرم را گرم کردم به توت‌فرنگی‌ها. یاد شانزده‌سالگی‌ام افتادم که دستم با شیشه برید. جای دوتا بخیه‌ی کوچک هنوز هم روی بند اول انگشت حلقه‌ام هست. در نگاه اول دیده نمی‌شود ولی هست دیگر. آن‌وقت هم به کسی نگفتم. تنها بودم. وقتی دیدم خون بند نمی‌آید، لباس پوشیدم و رفتم درمان‌گاه. شبش همه گفتند که چرا تلفن نزدی یا چرا به هم‌سایه‌ای، دوستی، کسی نگفتی؟ حقیقتش این است که به ذهنم نرسید. دستم زخم شده بود و ماجرا به آدم‌های دیگر ربطی نداشت. عوض نشده‌ام خیلی. حالا هم معمولا نمی‌گویم.
چیزی بگویم که تا حالا به کسی نگفته‌ام؟ بچه که بودم، وقتی اصطلاح «سفر قندهار» را می‌شنیدم، هی از این و آن می‌پرسیدم که چرا قندهار؟ چرا جاهای دیگر نه؟ کسی دور و برم نمی‌دانست. بعد من توضیح خنده‌داری برایش ساخته بودم توی ذهنم. آن‌وقت‌ها البته خنده‌دار نبود. توضیحش این بود که قندهار یک‌جایی است که از همه‌ی نقاط دیگر دنیا دور است و به هیچ‌جا نزدیک نیست. نمی‌فهمیدم که دوری و نزدیکی جغرافیایی نسبی است و وقتی از یک نقطه‌ دور شوی، به یک‌ نقطه‌ی دیگر نزدیک‌تر می‌شوی. خلاصه این که قندهار این‌جور جایی بود برای من، جایی از همه‌جا دور.
تصورم از خودم هم هم‌این‌جوری است. آدمی‌ام از همه دور، به هیچ‌کس نزدیک. از خودم حرف نمی‌زنم زیاد. بلد نیستم که بیایم خانه و تعریف کنم که این یا آن اتفاق افتاد. یک‌جور قندهار لابد. یک‌جور قندهار بی‌صدا.
بعد بلند شدم رفتم دم‌کنی را گذاشتم و گفتم: من می‌رم دوش بگیرم، هلاک شدم از گرما.

اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۹

Cry on my shoulder, I'm a friend

فاکس‌سریز سی‌اس‌آی داشت. دراز کشیدم روی کاناپه‌ی روبه‌روی تلویزیون. خوابم برد. بیدار که شدم تیتراژ آخر سریال بود. بلند شدم چای درست کردم و لیوان چای به دست رفتم توی بالکن. زن هم‌سایه نشسته بود کنار درخت خرمالوی توی باغ‌چه و گریه می‌کرد. سرش پایین بود و من از این بالا، از تکان خوردن شانه‌هاش می‌فهمیدم دارد گریه می‌کند. خودم را کشیدم عقب‌تر که اگر سرش را بالا آورد نبیندم. فکر کردم که لابد خجالت می‌کشد یا ناراحت می‌شود که بفهمد دختر هم‌سایه‌ی طبقه‌ی سوم دیده که گریه می‌کند. دارم تعمیم می‌دهم البته. خودم دوست ندارم جلوی چشم غریبه‌ها گریه کنم. جلوی چشم آشناها هم حتی. شاید هم ناراحت نمی‌شد اگر می‌دید. برگشتم توی اتاق. از آن عصرهای خالی بود (هست هنوز هم) که دیوارهای خانه آدم را له می‌کنند. حوصله‌ی بیرون رفتن هم نداشتم (ندارم). فکر کردم که خوب بود اگر دست‌کم اسم کوچک زن هم‌سایه را می‌دانستم. آن‌وقت می‌شد از هم‌آن بالکن صدایش کنم. هرچه فکر می‌کنم مسخره است که داد بزنم: خانم کریمی، خانم کریمی، بیا بالا با هم گریه کنیم.

اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۹

Internal Monologue - 3

داشت از کتابی حرف می‌زد که هر دو خوانده بودیم. جمله‌هایی از کتاب را نقل می‌کرد. من فقط تصویر کم‌رنگی از جمله‌های خوانده‌شده یادم بود. حس می‌کنم سرسری و شتاب‌زده خوانده‌ام. در سطح مانده‌ام. خوانده‌ام و گذشته‌ام. مخصوصا درباره‌ی این کتاب. 
ذهنم گاهی سربه‌هوا و بازی‌گوش است.

اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۹

Internal Monologue - 2

فکر می‌کنم که ا‌م‌روز در مواجهه با او کلمه‌هام تیز و برنده بودند. دلیلش این است که دردم درد تیز و برنده‌ای بود. می‌توانستم تیزی کلمه‌ها را بگیرم. می‌توانستم سمباده بکشم به حرف‌هام. می‌توانستم زبان نرم‌تری داشته باشم. می‌توانستم، اما نمی‌خواستم. به‌نظرم دیگر دلیلی نداشت. به زحمتش نمی‌ارزید. با این همه زبان تند و تیز و بی‌رحم را دوست ندارم. سلاخی آدم‌ها را با کلمه دوست ندارم.

گاهی توجیه‌پذیر است (دست‌کم الان به نظرم می‌رسد که گاهی توجیه‌پذیر است)، اما خیلی غصه‌دارم می‌کند.

 

اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۹

غثیان

یکی توی دلم دارد رخت می‌شورد. «می‌شوید» نه، منظورم دقیقا هم‌این «می‌شورد» است. «می‌شوید» زیادی اتوکشیده است برای توصیف حالم. «می‌شورد» شلخته‌تر است. مثل زنی که نشسته کنار حوض، چنگ می‌زند به لباس‌ها و بچه‌های قد و نیم‌قدش، هم‌آن دور و بر، دنبال هم می‌دوند و داد می‌زنند. یکی توی دلم دارد این‌جوری رخت می‌شورد و من مجبورم بنویسم که خلاص شوم شاید و بروم به کارهام برسم. 
دو جفت کفش خریده بودم و دوتا بالش و داشتم می‌رفتم سمت ماشین. لابد منظره‌ی خنده‌داری بوده است. من ولی این‌قدر بغض کرده بودم که آرواره‌هام درد می‌کرد. هنوز هم درد می‌کند. همه‌ی استخوان‌های صورتم از بغض درد می‌کنند این روزها. 
توی سررسید نوشته‌ام دارم له می‌شوم. تصویر چرخ‌دنده‌های «عصر جدید» چاپلین می‌آید جلوی چشمم. آخ، چرخ‌دنده‌های فلزی بزرگ، چه مهربانانه له می‌کردید آدم‌ها را. چه مهربانانه. 
چند شب پیش کسی توی جمع مهمان‌ها داشت می‌گفت که الان فوتبال را لمپنی بازی می‌کنند. من می‌خواستم از توی اتاق داد بزنم که معلوم است لمپنی بازی می‌کنند، احمق. فوتبال بازی بورژواها و چهره‌های آکادمیک بوده مگر؟ عرصه‌ی فکر و اندیشه که نیست این لامصب. بعد دیدم که چه عصبانی، چه خشم‌گین دارم جمله‌ها را توی ذهنم کنار هم می‌چینم. از دست مهمان عصبانی نبودم. مهمان بهانه‌ای بود برای این که نشان دهم عصبانی‌ام. که بپرم و چنگال‌هام را فرو کنم توی گلوی کسی. دهنم را بستم و سرم را فرو کردم توی کتابی که دستم بود. 
شب‌ها صورتم را فشار می‌دهم توی هم‌آن دوتا بالش نرم کپلی که خریده‌ام و گریه می‌کنم. می‌دانم این عصبانیت، این خشم، این آشفتگی جایی بالاخره یقه‌ام را می‌گیرد. جایی بالاخره سرریز می‌شود و من می‌پرم و چنگال‌هام را فرو می‌کنم توی گلوی کسی. 

اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۹

من چه تلخم ام‌شب از تو

غم‌گینی آدم‌هایی که دوستشان دارم، غم‌گینم می‌کند. گاهی دلم می‌خواهد گوشه‌های لب‌هایشان را با انگشت‌هام بالا ببرم که شاید خنده یادشان بیاید. این که کاری از دستم بر نمی‌آید و زورم به دنیا نمی‌رسد، تلخ است. زیادی تلخ است.

اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۹

Where it kisses my face and eats my hand

کابوس دیدم و بیدار شدم. تمام تنم درد می‌کرد. دهنم خشک خشک بود. چراغ مطالعه را روشن کردم که بروم آب بخورم، لکه‌ی خون روی روتختی را دیدم. زیرلب فحش دادم که چه بی‌موقع، چه وقتش بود الان؟ بعد که بیدارتر شدم، دیدم که خیلی هم به موقع بوده و من فراموش کرده بودم. حواسم پرت است این روزها. 
روتختی را جمع کردم و بردم برای شستن. لکه‌ی خون را هرچه زودتر بشویی، راحت‌تر پاک می‌شود. چند ساعت که بگذرد، پاک کردنش می‌شود یک مصیبت مستقل. باید با آب سرد شستش وگرنه رنگش به پارچه می‌ماند. زن‌ها خیلی زود شستن خون را یاد می‌گیرند. روتختی را شستم و انداختم توی ماشین لباس‌شویی که خشکش کند. بومادران دم کردم که درد آرام بگیرد شاید. اثر نداشت. ژلوفن خوردم. حالا آرام‌تر شده. منتظرم خشک‌کن کارش را تمام کند. بعدش می‌خوابم. می‌ترسم که دوباره کابوس ببینم. سارا همیشه می‌گفت کابوس را تعریف نکن برای کسی، بگذار ذهنت فراموشش کند. حالا من دارم هم‌این کار را می‌کنم مثلا. دارم تعریفش نمی‌کنم برای هیچ‌کس. خشک‌کن کارش را تمام کرد. بروم آب بخورم و چشم‌هام را محکم ببندم که خوابم ببرد. کابوس نبینم لطفا.


پ.ن. حوصله ندارم دوباره بخوانمش. دری‌وری است؟ بیدار که شدم، می‌خوانم که ببینم. لابد آدم حق دری‌وری نوشتن هم دارد دیگر. باید یک‌جوری شب را می‌کشتم. باید. می‌فهمید؟

اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۹

شکایت کجا بریم؟

من اهل یکی به دو کردن و دعوا نیستم. توی دعوا همیشه اولین چیزی که گم می‌شود و از دست می‌رود، اصل موضوع است. کم‌حوصله‌تر از آنم که بحث کنم و جمله پشت جمله بچینم تا مخاطبم متقاعد شود. این است که معمولا وقتی بحثی پیش می‌آید، شانه بالا می‌اندازم و کار خودم را می‌کنم. هم توی زندگی شخصی‌ و هم توی زندگی وبلاگی این‌جوری‌ام.
این چند ساله هم زیاد توی وبلاگستان دیده‌ام که بحثی راه می‌افتد و موافق و مخالف سر هم داد می‌زنند و آخرش هم هیچ. زیاد هم دیده‌ام که کسی موجی راه بیاندازد که از آب گل‌آلودش ماهی بگیرد. کاری‌ش هم نمی‌شود کرد. این‌جا هم رونوشت دنیای واقعی است دیگر. اما این که کسی بیاید موجی را به اسم دیگران راه بیاندازد و از ضمیر جمع استفاده کند و حرفش را به نام من یکی بزند، دیگر زیادی سنگین است. حالا حکایت، حکایت مسابقه‌ی محبوب‌ترین کتاب داستانی سال خوابگرد است که معلوم نیست چرا قرار است به نام «ما وبلاگ‌نویسان» تمام شود، نه خوانندگان خوابگرد. رک بگویم، من از باندبازی‌های خوابگرد و اطرافیانش دل خوشی ندارم. از الان هم می‌شود حدس زد که نتیجه‌ی نظرسنجی یا مسابقه یا هر چیزی که اسمش را بگذاریم، چی از آب در می‌آید و چه‌طور توی حلقه‌ی بسته‌ی روابط شخصی باقی می‌ماند. بعدش هم به‌به‌گویندگان به‌به می‌گویند و قضیه تمام می‌شود. تا این‌جای کار من شانه بالا می‌اندازم و رد می‌شوم. دیگران می‌توانند هرقدر بخواهند نظرسنجی و مسابقه راه بیاندازند و از نتایجش کیف کنند. مساله‌ی من جایی شروع می‌‌شود که ماجرا مهر «ما وبلاگ‌نویسان» می‌خورد، ما وبلاگ‌نویسانی که معلوم نیست کی و کجا به خوابگرد حق داده‌ایم نقشمان را توی بازی تعریف کند. این‌جا را دیگر من نیستم.

همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

می‌ترسم. می‌ترسم از این شهری که مجسمه‌هایش هم سر جایشان نمی‌مانند. می‌ترسم از این دهانی که باز شده و دارد شهر را کم‌کم می‌بلعد. شهری که یک روز هم‌آن جای همیشگی‌ از تاکسی پیاده می‌شوی و می‌بینی ستارخان نیست. شهری که به خاطره‌هایت امان نمی‌دهد. حالا تنها چیزی که نشان می‌دهد چهار سال هی از کنار ابن‌سینای بهجت‌آباد گذشته‌ای، عکس گروهی خل‌خلانه‌ای است که معلوم نیست کجا گم‌وگورش کرده‌ای. باید بگردی و بگذاریش جلوی چشمت که به خاطره‌هایت شک نکنی.
می‌ترسم از این شهری که به خداحافظی، به فقدان عادتت می‌دهد. از این شهری که توی خیابان‌هایش با خودت فکر می‌کنی شاید این مجسمه، درخت توتی که دوستش داری یا پلی که هر روز ازش می‌گذری، فردا نباشد. شاید از فردا بیافتند به جان پیاده‌روها مثلا یا نقاشی‌های دیواری یا ـ کسی چه می‌داند ـ پله‌ی هفتم ولی‌عصر. شاید آن «دوستت دارم» خوش‌خط روی نیم‌کت ایست‌گاه اتوبوس غیب شود. شاید از فردا نوبت آدم‌ها باشد. یکی‌یکی از دست‌شان بدهی بی این که بدانی چه بلایی سرشان آمده. هم‌این‌جوری بمانی چشم به راه و گوش به زنگ، که شاید حرفی، نشانه‌ای، خبری. شاید...