فروردین ۱۲، ۱۳۸۹

Et ca ne peux pas s'expliquer

دم غروب بود. اولین ستاره توی آسمان صاف تهران را نشان‌ت داده بودم. بعد گفته بودم که چه‌قدر این ساعت روز را دوست دارم و تعطیلات که تمام شود، چه دل‌م تنگ می‌شود برای آسمان زلال. هم‌آن وقت بود که زن شروع کرده بود به خواندن که: Ils veulent m'offrir des voitures و من ساکت شدم. رسیده بود به  Tu n'es qu'un homme comme les autres که دست‌‌ت را گذاشتی روی شانه‌ام و من فقط انگشت اشاره‌ام را آورده بودم بالا که: نپرس، هیچی نپرس. و تو آن‌قدر مهربان بودی که نپرسی، که رو برگردانی سمت پنجره و اولین ستاره توی آسمان را تماشا کنی. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر