فروردین ۲۸، ۱۳۸۹

مرا امید وصال تو زنده می‌دارد

فیروز می‌خواند «و یشدّ یشدّ بي البعد». قلبم مچاله می‌شود. تازه بعد از این همه سال، این همه بار شنیدنش دارم می‌فهمم دورافتادگی یعنی چه. برای فلسطین می‌خواند و من فکر می‌کنم که هر دلی فلسطین خودش را دارد لابد. فلسطینی که ازش دور افتاده. تازه دارم حال «حنظله»ی ناجی العلی را می‌فهمم که کوچانده شده بود، که دور افتاده بود. می‌فهمم که چرا پشتش را می‌کرد به همه‌ی دنیا و شاید خیال‌بافی می‌کرد درباره‌ی فلسطین و باغ‌های زیتون و لیمو و پرتقال. حالا فیروز می‌خواند «و یشدّ یشدّ بي البعد» و من دلم پر می‌زند برای یافا و نابلس و اریحای خودم توی آغوشت. و فکر می‌کنم که یک روز بالاخره تمام می‌شود این دورافتادگی و گم می‌کنم خودم را توی باغ‌های زیتون و لیمو و پرتقال دست‌هات، توی بهشت‌ پنهان‌شده میان بازوهات.

۳ نظر:

  1. خیلی خوبه، حس آشنا داره
    حیف که بلد نیستم براش کامنت بذارم
    ممنون

    پاسخحذف
  2. کاش مثل شهر و دیار بود، می شد رفت و فوقش در آن مرد اما او...

    پاسخحذف