دربارهی من به آنا گفته بود که این دختر «اگرسیو» است. آنا بعدها برایم تعریف کرد. یک شب که روی تختش دراز کشیده بودیم و حرف میزدیم. آنا پرسیده بود که اگرسیو؟ گفته بود که لغت درستش را نمیدانم، اما توی چشمهای این دختر چیزی هست که حمله میکند به دنیا.
من اسمش را گذاشتهام «حرص به زندگی». انکار نمیکنم که به زندگی حریصام. این را شبی فهمیدم که تا صبح گریه کردم و قرصها را گذاشتم روبهروم و از خودم پرسیدم که میخواهی تمامش کنی؟ نمیخواستم. با همهی دردی که میکشیدم، نمیخواستم. شوق داشتم برای دیدن آفتاب فردا. بعد از آن شب هیچوقت فکر خودکشی را هم نکردم. آدم که با خودش تعارف ندارد. خودکشی چیزی است مربوط به دنیای بیرون از من. بعضی وقتها جذاب، اما بینهایت دور.
هر بار هماین حرص به زندگی است که نجاتم میدهد. هماین که خیابانها را دوست دارم و بچههای کوچک را و کتاب خریدن را و آشپزی را و بقیهی جزئیات زندگی روزمره را. اینها را توی روزهای سرخوشی نیست که مینویسم. اینها را دارم توی شبی مینویسم که عصرش نشستهام توی تاکسی، سرم را چسباندهام به شیشه و گریه کردهام چون کسی دلم را بدجور رنجانده بود. اینها را دارم توی روزهایی مینویسم که غمگینام و شادی معجزهی ناممکنی به نظر میرسد. با این همه حریصام به زندگی و توی چشمهام چیزی هست که حمله میکند به دنیا.
چقدر حال اين روزهايت را درك مي كنم .
پاسخحذفلي لي
پاراگراف آخرو هر روز میام می خونم! بهم شور زندگی میده!مرسی
پاسخحذف