فروردین ۲۰، ۱۳۸۹

همه‌چی یکی بود و یکی نبوده...

سرش را گذاشته روی پای من و خوابیده. من دارم کتاب می‌خوانم. دو سه خط می‌خوانم، نگاه‌ش می‌کنم که چه‌ قشنگ خوابیده، بعد دو سه خط دیگر می‌خوانم. قبل‌ش با هم نقاشی کشیده‌ایم، قبل‌ش برای‌ش «شلیته‌م مینی‌ژوپه» خوانده‌ام و دست زده، قبل‌ش توی خیابان با دیدن هر اتوبوس و کامیونی با هم ذوق کرده‌ایم، قبل‌ش کلی ادا از خودم درآورده‌ام تا غذاش را تا آخر خورده، قبل‌ش ایستاده‌ایم کنار پنجره و باران را تماشا کرده‌ایم، قبل‌ش از صدای رعد ترسیده و محکم بغل‌م کرده. 
حالا سرش را گذاشته روی پای من و خوابیده. جوری که انگار همه‌چیز توی دنیا سر جای خودش است. فکر می‌کنم که باید بعد، خیلی بعد، وقتی که دیگر این روزها یادش نیست، برای‌ش بگویم که تماشای بزرگ شدن‌ش چه خوش‌بختی یکه‌ای بوده توی تمام این روزهای نکبت‌زده، که چه لذتی داشته عصر جمعه‌‌‌‌‌ای که سرش را گذاشته روی پای من و خوابیده.

۱ نظر: