فروردین ۱۴، ۱۳۸۹

یه‌‌ کاری کن تا آروم شه دل‌م

از آن چیزی که فکر می‌کردم، به‌تر بودم. صبح به‌زور خودم را از تخت جدا کردم. آن‌قدر که دیرم شد و مجبور شدم صبحانه‌نخورده از خانه بیرون بیایم و این برای منی که تا صبحانه نخورم، موتورم روشن نمی‌شود، یعنی فاجعه. تاکسی هم دیر گیرم آمد و وقتی رسیدم سر کار، بداخلاق بودم. با این همه بقیه‌ی روز به‌تر بود. از سه نفر هدیه گرفتم: یک گل صورتی خوش‌رنگ، یک دست‌بند سبز و یک سال‌نامه. اعتراف می‌کنم که از هدیه گرفتن مثل بچه‌ها خوش‌حال می‌شوم. (الان که این جمله را دوباره خواندم به نظرم رسید درست‌تر این است که بگویم کلا خیلی‌ ساده خوش‌حال و به‌ همان سادگی هم غم‌گین می‌شوم. مثلا دیدن دسته‌های کوچولوی ریحان تازه می‌تواند حال‌م را خوب کند. فکر می‌کنم حال‌م چیزی است شبیه راه رفتن روی یک خط باریک. نمی‌دانم این خوب است یا بد، این‌قدر می‌دانم که من یک زن این‌جوری‌‌ام.) بعد هم‌کارها یکی‌یکی آمدند و تازه فهمیدم که دل‌م برای چندتایی‌شان چه تنگ شده بود. عجیب است که  گاهی تازه وقتی کسی را محکم بغل کرده‌ای، می‌فهمی دل‌تنگ‌ش بوده‌ای. 
کار هم به‌تر از آن چیزی که فکر می‌کردم پیش رفت. اساسا روزهایی که کارم زیاد باشد و خوب هم پیش برود، حال‌م خوب است. زیاد کار کردم، آهنگ‌های دیمبولی شنیدم و زیاد خندیدم. دل‌م نیامد عصر بهاری را هم هدر بدهم و با سین دو رفتیم پیاده‌روی و خرید. بحث مفصلی هم کردیم درباره‌ی این که توی این آهنگ آیا خواننده می‌گوید «فاصله‌ی دل‌م تا تو کمه» یا «حوصله‌ی دل‌م تا تو کمه» که من ترجیح می‌دهم بخواند «حوصله‌ی دل‌م تا تو کمه». سین دو البته معتقد است که باید به متن اصلی وفادار بود، اما من می‌گویم که  از نظر من متن اصلی می‌تواند برود کشک‌ش را بسابد. 
به‌گمان‌م ام‌روز خودم را روی لبه نگه داشتم و نگذاشتم بیافتم توی دره‌ی افسردگی. روزهای دیگر هم اگر بتوانم این‌طرف خط بمانم، جنگ این ماه را برده‌ام. حالا هم شاید بروم خمیر وافل درست کنم برای صبحانه‌ی‌ فردا، بعدش هم کمی دوراس می‌خوانم، شاید هم نزار قبانی. گریه هم نمی‌کنم ام‌شب.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر