اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۹

Internal Monologue - 1

مهربان نیستم با خودم. با دیگران سعی می‌کنم که باشم. با خودم ولی مهربان نیستم. کوچک‌ترین خطاهایم آزارم می‌دهند. خطاهایی که اگر از دیگران سر بزنند، خیلی آسان، خیلی زود می‌بخشم و فراموش می‌کنم. اما سخت خودم را می‌بخشم، سخت چشم‌پوشی می‌کنم. سخت می‌گیرم به خودم. توی کم‌‌اهمیت‌ترین کارها حتی. گاهی زیادی آزاردهنده می‌شود. به‌گمانم که باید یاد بگیرم که با خودم به‌تر تا کنم، که بگویم هی، فدای سرت دختر.

فروردین ۳۰، ۱۳۸۹

\ə-ˈban-dən\

روی یک تکه کاغذ نوشته‌ام: abandon. باید مال خیلی قبل باشد. آن‌قدر که یادم نمانده مال کی و کجا. پایین‌ترش نوشته‌ام: leave behind, give up with the intent of never claiming again. زیر never دوتا خط کشیده‌ام. باز پایین‌تر نوشته‌ام: ریشه‌ی فرانسوی دارد، در اصل به‌معنای کنترل چیزی را در اختیار دیگری قرار دادن. پایین پایین صفحه نوشته‌ام: دست کشیدن؟ واگذار کردن؟
بقیه‌ی صفحه پر است از خط‌خطی‌هایی که نشان می‌دهند به چیزی فکر می‌کرده‌ام. به چی؟ چی را می‌خواسته‌ام یرای همیشه، بی‌ هیچ ادعای دیگری ترک کنم؟ گوشه‌ی سمت چپ پایین صفحه یک شکلک غم‌زده کشیده‌ام. غم‌زده بوده‌ام موقع سیاه کردن این کاغذ؟ 
هیچ یادم نیست. مطلقا هیچ یادم نیست و این تسلی‌بخش است. «هیچ» چه می‌تواند مهربان باشد گاهی.

فروردین ۲۸، ۱۳۸۹

مرا امید وصال تو زنده می‌دارد

فیروز می‌خواند «و یشدّ یشدّ بي البعد». قلبم مچاله می‌شود. تازه بعد از این همه سال، این همه بار شنیدنش دارم می‌فهمم دورافتادگی یعنی چه. برای فلسطین می‌خواند و من فکر می‌کنم که هر دلی فلسطین خودش را دارد لابد. فلسطینی که ازش دور افتاده. تازه دارم حال «حنظله»ی ناجی العلی را می‌فهمم که کوچانده شده بود، که دور افتاده بود. می‌فهمم که چرا پشتش را می‌کرد به همه‌ی دنیا و شاید خیال‌بافی می‌کرد درباره‌ی فلسطین و باغ‌های زیتون و لیمو و پرتقال. حالا فیروز می‌خواند «و یشدّ یشدّ بي البعد» و من دلم پر می‌زند برای یافا و نابلس و اریحای خودم توی آغوشت. و فکر می‌کنم که یک روز بالاخره تمام می‌شود این دورافتادگی و گم می‌کنم خودم را توی باغ‌های زیتون و لیمو و پرتقال دست‌هات، توی بهشت‌ پنهان‌شده میان بازوهات.

فروردین ۲۳، ۱۳۸۹

میان آن همه تشویش در تو می‌نگرم

درباره‌ی من به آنا گفته بود که این دختر «اگرسیو» است. آنا بعدها برایم تعریف کرد. یک شب که روی تختش دراز کشیده بودیم و حرف می‌زدیم. آنا پرسیده بود که اگرسیو؟ گفته بود که لغت درستش را نمی‌دانم، اما توی چشم‌های این دختر چیزی هست که حمله می‌کند به دنیا. 
من اسمش را گذاشته‌ام «حرص به زندگی». انکار نمی‌کنم که به زندگی حریص‌ام. این را شبی فهمیدم که تا صبح گریه کردم و قرص‌ها را گذاشتم روبه‌روم و از خودم پرسیدم که می‌خواهی تمامش کنی؟ نمی‌خواستم. با همه‌ی دردی که می‌کشیدم، نمی‌خواستم. شوق داشتم برای دیدن آفتاب فردا. بعد از آن شب هیچ‌وقت فکر خودکشی را هم نکردم. آدم که با خودش تعارف ندارد. خودکشی چیزی است مربوط به دنیای بیرون از من. بعضی وقت‌ها جذاب، اما بی‌نهایت دور. 
هر بار هم‌این حرص به زندگی است که نجاتم می‌دهد. هم‌این که خیابان‌ها را دوست دارم و بچه‌های کوچک را و کتاب خریدن را و آش‌پزی را و بقیه‌ی جزئیات زندگی روزمره را. این‌ها را توی روزهای سرخوشی نیست که می‌نویسم. این‌ها را دارم توی شبی می‌نویسم که عصرش نشسته‌ام توی تاکسی، سرم را چسبانده‌ام به شیشه‌ و گریه کرده‌ام چون کسی دلم را بدجور رنجانده بود. این‌ها را دارم توی روزهایی می‌نویسم که غم‌گین‌ام و شادی معجزه‌ی ناممکنی به نظر می‌رسد. با این همه حریص‌ام به زندگی و توی چشم‌هام چیزی هست که حمله می‌کند به دنیا.

فروردین ۲۰، ۱۳۸۹

همه‌چی یکی بود و یکی نبوده...

سرش را گذاشته روی پای من و خوابیده. من دارم کتاب می‌خوانم. دو سه خط می‌خوانم، نگاه‌ش می‌کنم که چه‌ قشنگ خوابیده، بعد دو سه خط دیگر می‌خوانم. قبل‌ش با هم نقاشی کشیده‌ایم، قبل‌ش برای‌ش «شلیته‌م مینی‌ژوپه» خوانده‌ام و دست زده، قبل‌ش توی خیابان با دیدن هر اتوبوس و کامیونی با هم ذوق کرده‌ایم، قبل‌ش کلی ادا از خودم درآورده‌ام تا غذاش را تا آخر خورده، قبل‌ش ایستاده‌ایم کنار پنجره و باران را تماشا کرده‌ایم، قبل‌ش از صدای رعد ترسیده و محکم بغل‌م کرده. 
حالا سرش را گذاشته روی پای من و خوابیده. جوری که انگار همه‌چیز توی دنیا سر جای خودش است. فکر می‌کنم که باید بعد، خیلی بعد، وقتی که دیگر این روزها یادش نیست، برای‌ش بگویم که تماشای بزرگ شدن‌ش چه خوش‌بختی یکه‌ای بوده توی تمام این روزهای نکبت‌زده، که چه لذتی داشته عصر جمعه‌‌‌‌‌ای که سرش را گذاشته روی پای من و خوابیده.

فروردین ۱۹، ۱۳۸۹

But she breaks just like a little girl

تازه گواهی‌نامه گرفته بودم. مثل همه‌ی آدم‌هایی که تازه گواهی‌نامه گرفته‌اند، دست و دل‌م می‌لرزید وقتی که کسی کنارم می‌نشست. داشتم مامان را می‌رساندم جایی. شبی هم بود شبیه ام‌شب: باد و باران. خروجی بزرگ‌راه را رد کردم. مجبور شدم بروم تا خروجی بعدی و راه کمی دور شد. مامان که متوجه شد خروجی را رد کرده‌ام، عصبانی شد. گفت که به‌تر بود تنها می‌آمد، که اصلا باید بی‌خیال‌ش شویم و برگردیم، که حتما دیر می‌رسیم. برنگشتیم البته، دیر هم نرسیدیم. اما دل‌چرکین‌ام از آن شب هنوز. دل‌م می‌خواست وقتی که خروجی را رد کردم، بگوید که عیبی ندارد، بگوید که برای همه پیش می‌آید، بگوید که مهم نیست حتی اگر دیر برسیم. آدم گاهی کسی را می‌خواهد که به‌ش بگوید مهم نیست اگر اشتباه کرده، که راه را گم کرده، که اشتباه پیچیده یا نپیچیده. که به‌ش بگوید همه‌چیز درست می‌شود. که حواس‌ش باشد که تو الان داری می‌افتی و دست‌ش را دراز کند برای گرفتن‌ت، بی این که سرزنش‌ت کند.
آن شب مامان را رساندم، رفتم توی یک خیابان فرعی تاریک، ماشین را پارک کردم، سرم را روی فرمان گذاشتم و یک دل سیر گریه کردم. حالا چند سال گذشته و من دیگر دست‌ و دل‌م موقع رانندگی نمی‌لرزد. یاد گرفته‌ام که حواس‌م به تابلوها باشد تا خروجی‌ها را رد نکنم. هزار بار به خودم گفته‌ام که فراموش کن، که آن یک شب در مقایسه با همه‌ی خوبی‌هاش هیچ نیست، که بزرگ شو دختر. اما هنوز هم شب‌هایی که هوا این‌جوری است من یاد آن شب می‌افتم، یاد آن خیابان فرعی تاریک.

فروردین ۱۴، ۱۳۸۹

یه‌‌ کاری کن تا آروم شه دل‌م

از آن چیزی که فکر می‌کردم، به‌تر بودم. صبح به‌زور خودم را از تخت جدا کردم. آن‌قدر که دیرم شد و مجبور شدم صبحانه‌نخورده از خانه بیرون بیایم و این برای منی که تا صبحانه نخورم، موتورم روشن نمی‌شود، یعنی فاجعه. تاکسی هم دیر گیرم آمد و وقتی رسیدم سر کار، بداخلاق بودم. با این همه بقیه‌ی روز به‌تر بود. از سه نفر هدیه گرفتم: یک گل صورتی خوش‌رنگ، یک دست‌بند سبز و یک سال‌نامه. اعتراف می‌کنم که از هدیه گرفتن مثل بچه‌ها خوش‌حال می‌شوم. (الان که این جمله را دوباره خواندم به نظرم رسید درست‌تر این است که بگویم کلا خیلی‌ ساده خوش‌حال و به‌ همان سادگی هم غم‌گین می‌شوم. مثلا دیدن دسته‌های کوچولوی ریحان تازه می‌تواند حال‌م را خوب کند. فکر می‌کنم حال‌م چیزی است شبیه راه رفتن روی یک خط باریک. نمی‌دانم این خوب است یا بد، این‌قدر می‌دانم که من یک زن این‌جوری‌‌ام.) بعد هم‌کارها یکی‌یکی آمدند و تازه فهمیدم که دل‌م برای چندتایی‌شان چه تنگ شده بود. عجیب است که  گاهی تازه وقتی کسی را محکم بغل کرده‌ای، می‌فهمی دل‌تنگ‌ش بوده‌ای. 
کار هم به‌تر از آن چیزی که فکر می‌کردم پیش رفت. اساسا روزهایی که کارم زیاد باشد و خوب هم پیش برود، حال‌م خوب است. زیاد کار کردم، آهنگ‌های دیمبولی شنیدم و زیاد خندیدم. دل‌م نیامد عصر بهاری را هم هدر بدهم و با سین دو رفتیم پیاده‌روی و خرید. بحث مفصلی هم کردیم درباره‌ی این که توی این آهنگ آیا خواننده می‌گوید «فاصله‌ی دل‌م تا تو کمه» یا «حوصله‌ی دل‌م تا تو کمه» که من ترجیح می‌دهم بخواند «حوصله‌ی دل‌م تا تو کمه». سین دو البته معتقد است که باید به متن اصلی وفادار بود، اما من می‌گویم که  از نظر من متن اصلی می‌تواند برود کشک‌ش را بسابد. 
به‌گمان‌م ام‌روز خودم را روی لبه نگه داشتم و نگذاشتم بیافتم توی دره‌ی افسردگی. روزهای دیگر هم اگر بتوانم این‌طرف خط بمانم، جنگ این ماه را برده‌ام. حالا هم شاید بروم خمیر وافل درست کنم برای صبحانه‌ی‌ فردا، بعدش هم کمی دوراس می‌خوانم، شاید هم نزار قبانی. گریه هم نمی‌کنم ام‌شب.

فروردین ۱۳، ۱۳۸۹

Watch her explode

دارم یکی از بدترین PMSهای‌م را می‌گذرانم. یعنی در واقع امیدوارم PMS باشد و چند روز دیگر تمام شود. از چهارشنبه عصر سیل اشک‌م به هر بهانه‌ای روان است. این که می‌گویم به‌ هر بهانه‌ای، منظورم دقیقا «به هر بهانه‌ای» است. دوست ندارم وقت‌هایی را که این‌طور شکننده می‌شوم. آزاردهنده است که هر ماجرای کوچکی بتواند تن‌ و روان‌ت را بلرزاند. فردا باید بروم سر کار و خدا می‌داند که چه‌طور باید جلوی این گریه‌ها را بگیرم. دل‌م می‌خواهد توی تخت‌م بمانم و بخوابم تا این چند روز بگذرد. دل‌م می‌خواهد فرار کنم و به هیچ‌جا برنگردم. آدم باید غاری داشته باشد برای این‌جور وقت‌ها، برای این‌جور وقت‌ها که بغض دارد خفه‌اش می‌کند.

فروردین ۱۲، ۱۳۸۹

Et ca ne peux pas s'expliquer

دم غروب بود. اولین ستاره توی آسمان صاف تهران را نشان‌ت داده بودم. بعد گفته بودم که چه‌قدر این ساعت روز را دوست دارم و تعطیلات که تمام شود، چه دل‌م تنگ می‌شود برای آسمان زلال. هم‌آن وقت بود که زن شروع کرده بود به خواندن که: Ils veulent m'offrir des voitures و من ساکت شدم. رسیده بود به  Tu n'es qu'un homme comme les autres که دست‌‌ت را گذاشتی روی شانه‌ام و من فقط انگشت اشاره‌ام را آورده بودم بالا که: نپرس، هیچی نپرس. و تو آن‌قدر مهربان بودی که نپرسی، که رو برگردانی سمت پنجره و اولین ستاره توی آسمان را تماشا کنی.