فروردین ۰۸، ۱۳۸۹

She was cuffed to the truth like the truth was a chair

تلفن کرده بود، یکی از روزهای هفته‌ی پیش. توی شلوغی خیابان نشنیده بودم. میسد کال‌ش را که دیدم گفتم که بعدا که رسیدم خانه و دور و برم خلوت شد، تلفن می‌کنم. تلفن نکردم. نه آن روز، نه روزهای بعد: الان حوصله ندارم، الان خواب‌م می‌آید، الان دارم فیلم می‌بینم، الان... 
ام‌روز عصر که داشتم توی آفتاب نرم بهار پیاده‌روی می‌کردم، فهمیدم که دیگر هیچ‌وقت تلفن نمی‌کنم. به‌ گمان‌م یک‌جایی هست که تصمیم می‌گیری آدم‌ها را رها کنی، بگذاری مثل آب بچکند از میان انگشت‌هات و تمام. حالا رسیده‌ایم به این‌جای قصه. گیرم که زمانی هم بوده که دوست‌ش داشته‌ام، گیرم که حتی تمام این سال‌های بعد از پایان عاشقی هم مهربان بوده‌ایم با هم. اما حالا، حالا هیچ حرفی ندارم که به این مرد بگویم. مطلقا هیچ. غریبه است با من این روزها. بی‌رحمی است که تلفن نمی‌کنم؟ نامهربانی است؟ مهربان‌ترم اگر گوشی را بردارم، بهانه‌ای بیاورم برای دیر تلفن کردن و وانمود کنم که غریبه نیستیم؟

۴ نظر:

  1. نه بیرحمی نیست. واقع بینیه
    و این واقع بین شدن یا زمان می خواد یا شهامت
    برای شما زمان اینکارو کرده

    پاسخحذف
  2. نه! کمتر پیش میاید برسیم به جایی که بتوانیم ی درد و آه رها کنیم. اگر رسیده ای رها کن و خوشحال باش و به خودت مغرور...

    پاسخحذف
  3. رها شدن ... آزاد بودن ... صادق بودن ( مخصوصا وقتی آدم خود خودشه و وانمود نمی کنه به چیزی ) بهتره... بهتر که نه! عالیه.

    پاسخحذف
  4. بی رحمی است البته که بی رحمی است...اما لازم است گاهی ...من بی رحم شدم گاهی اما بی رحمی هم دیده ام هم بی رحمی است هم خودخواهی اما گاهی باید خودخواه بود و گفت گور پدرش... همانطور که می گویند که گفته اند که گفته...

    پاسخحذف