اسفند ۲۵، ۱۳۸۸

Me little streetfighter, me little chancer

زن بچه به بغل سوار اتوبوس می‌شود. از روی صندلی بلند می‌شوم که بنشیند. می‌گوید که ترجیح می‌دهد بایستد اما خوب می‌شود اگر بچه را بگیرم. راست‌ش خوش‌حال می‌شوم. صبح خریت کرده‌ام و با کفش‌های پاشنه ده سانتی رفته‌ام سر کار و الان دل‌م می‌خواهد کفش‌هام را در بیاورم و از پنجره‌ی اتوبوس پرت کنم بیرون و پابرهنه برگردم خانه. ایستادن آخرین چیزی است که می‌خواهم، اما صورت زن آن‌قدر خسته است که آدم از نشستن احساس گناه می‌کند. بچه دو سه ساله است. دست‌م را دراز می‌کنم که بگیرم‌ش. اول‌ش غریبی می‌کند، بعدش اما به گمانم خستگی راضی‌اش می‌کند که بیاید توی بغل یک غریبه. می‌نشانم‌ش روی پاهام. اسم‌ش را می‌پرسم. هم‌نام برادرم است. به‌ش می‌گویم. می‌پرسد که برادرم هم کوچولو است؟ می‌گویم که نه. سر و صداهای چهارشنبه سوری می‌ترساندش. سرش را می‌چسباند به سینه‌ام. بعد سیم هدفون را می‌بیند. می‌گوید که برای‌ش آهنگ بگذارم. ماجده الرومی دارد می‌خواند «یسمعني حین یراقصني، کلماتٍ لیست کالکلمات... یأخذني من تحت ذراعي، یزرعني في إحدی الغيمات». معلوم است که خوش‌ش نمی‌آید. حالا حالاها مانده تا این‌جور آهنگ‌ها. می‌پرسد که سوسن خانوم ندارم؟ می‌گویم که ندارم. برای‌م می‌خواند: خوش‌گل خانوم، ابرو کمون، چشم عسلی، سوسن خانوم... بعد خیلی جدی نگاه‌م می‌کند، دست‌ش را می‌گذارد روی سینه‌اش و می‌خواند: این قلب من عاشقه، تازه عاشق‌ترم می‌شه. سرم را فرو می‌کنم توی موهاش. بوی بچه را نفس می‌کشم. دست‌م را می‌گیرد توی دست‌ش. سرش را می‌گذارد روی سینه‌ام، چشم‌هاش را می‌بندد و می‌خوابد. می‌رسیم به ایست‌گاهی که باید پیاده شوم. دل‌م نمی‌آید بچه را که فرو رفته توی بغل‌م بیدار کنم. با خودم فکر می‌کنم که فوق‌ش می‌روم تا آخر خط و این چند ایست‌گاه را دوباره برمی‌گردم. دو ایست‌گاه جلوتر مادرش می‌گیردش که پیاده شوند. بیدار می‌شود.
با هم پیاده می‌شویم. رو می‌کند به من و می‌پرسد تو بچه نداری؟ می‌گویم که ندارم. می‌گوید بخر خب. می‌گویم خب. خدا به سر شاهد است که دل‌م می‌خواهد به‌ش بگویم که بله، بچه دارم، یه‌کمی بزرگ‌تر/ یه‌کمی کوچیک‌تر/ هم‌سن تو. دل‌م می‌خواهد بدوم تا خانه و بچه‌ام را محکم بغل کنم و بگویم که باید دست‌های تپلی‌ش را بشوید و شام‌ش را بدهم بخورد و بغل‌ش کنم بگذارم‌ش توی تخت و خودم کنارش دراز بکشم و سرم را فرو کنم توی موهاش و برای‌ش تعریف کنم که توی اتوبوس بچه‌ای را دیده‌ام، یه‌کمی بزرگ‌تر/ یه‌کمی کوچیک‌تر/ هم‌سن تو.


پ.ن.1. حالا نیایید بگویید که توی این دنیای وانفسا بچه‌دار شدن خودخواهی است و فیلان است و بهمان است. من بچه‌ی خودم را می‌خواهم، به شما هم هیچ ربطی ندارد. 
پ.ن. 2. My Darling Child

۲ نظر:

  1. و اعود اعود لطـاولـتی؛ لا شیء معی الا کلمات.

    پاسخحذف
  2. يه حسِ ديگه، كي‌ مي‌توني به كسي بگه خودخواهي يا هر چي؟

    پاسخحذف