فروردین ۰۴، ۱۳۸۹

خاطره‌ای در درون‌م است*

نام‌زدی پسردایی بزرگه بود؛ زمستان سه چهار سال پیش. از این مهمانی‌های کوچک خودمانی که دوست‌تر دارم. با ایل و تبار مادری و خانواده‌ی عروس زده بودیم و رقصیده بودیم حسابی. آخر شب، وقتی که آمده بودم کنارتر تا دستی به موهام بکشم، دایی بزرگه آمد، روبه‌روم ایستاد، خم شد و پیشانی‌ام را بوسید. (الان که فکر می‌کنم می‌بینم که نباید آن‌قدرها هم خم شده باشد، آدم قدبلندی نیست و من هم با کفش‌های پاشنه‌بلند حدودا هم‌قدش بوده‌ام. اما تصویر توی ذهن من این‌جوری است که خم شد و پیشانی‌ام را بوسید. چرا؟ نمی‌دانم.)  
از تمام آن شب، خاطره‌ی این بوسه از همه زنده‌تر و پررنگ‌تر است. من و دایی هیچ‌وقت صمیمی نبودیم، هنوز هم نیستیم. همیشه فاصله‌مان را حفظ کرده‌ایم. با این همه زیاد به آن بوسه روی پیشانی فکر می‌کنم. انگار که تنها چیزی است که مرا به این مرد پیوند می‌دهد. میان ما، بقیه‌ی چیزها بی‌معنا بوده‌اند.


*. نام شعری از آنا آخماتووا

۱ نظر:

  1. اوووم راستش به اين فكر مي‌كنم چه بد كه ما آدمها عمري نمي‌تونيم احساسمون رو نشون بديم و اون بوسه چه معني خوشي داشته...
    راستي اين شاعر كه گفتي روس هستش؟ اينجا كتابي ازش چاپ شده؟

    پاسخحذف