اسفند ۲۹، ۱۳۸۸

سر اومد زمستون...

سال کهنه جدی جدی دارد می‌رود و این‌ حال‌م را خوب می‌کند. خرده‌کاری‌های باقی‌مانده‌ی خانه‌تکانی هم تمام شد و همه چیز بوی تازگی می‌دهد. صبح نشستم و روی صفحه‌ی اول کتاب‌هایی که برای عیدی دادن به این و آن خریده بودم، یادداشت نوشتم. برای چند نفر هم باید ای‌میل بزنم، اما الان حوصله‌اش را ندارم. 
دل‌م نمی‌خواهد از هشتاد و هشت چیزی بنویسم. دل‌م نمی‌خواهد درباره‌اش حرف بزنم. فقط دل‌م می‌خواهد فکر کنم که سال نو همه‌چیز به‌تر می‌شود. دل‌م می‌خواهد بهارش بهار باشد. دل‌م می‌خواهد آدم‌ها بیش‌تر بخندند. دل‌م می‌خواهد دل‌مان خوش باشد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر