اسفند ۱۶، ۱۳۸۸

آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل...

صبح زود بیدار شده بودم و فکر کرده بودم که بیدار شدن توی تاریک و روشن اتاق یک هتل چه غم‌گین است. جایی که هیچ‌چیزی‌ش مال تو نیست، مال هیچ‌کس نیست. ساکت نشسته و آمدن و رفتن آدم‌ها را نگاه می‌کند، بی این که هیچ‌وقت کسی به‌ش دل ببندد. بعد یاد تو افتادم. بیدار شدن‌ توی زندان هزار بار غم‌گین‌تر از بیدار شدن توی اتاق غریبه‌ی یک هتل است لابد. (حالا نه، اما یک‌ وقتی که به‌تری و به‌ترم، بنشین و برای‌م بیدار شدن توی زندان را با کلمه‌های خودت تعریف کن نعیمه.) 
تلویزیون را روشن کرده بودم و با چشم‌های بسته گوش داده بودم به صدای خبرنگار CNN که از زلزله‌ی شیلی می‌گفت و من مثل همه‌ی زلزله‌های بعد از مردن نغمه دل‌م بدجور لرزیده بود. بعدش دیگر نمی‌شد توی هتل بمانم. دیوارهای اتاق داشتند خفه‌ام می‌کردند. بلند شدم، لباس پوشیدم و رفتم تا روشه. نشستم روی یکی از نیمکت‌های روبه‌دریا و به تو فکر کردم. بعد که ابرهای آسمان رفتند و آفتاب درست و حسابی پهن شد توی خیابان و مغازه‌‌دارها کم‌کمک آمدند، قدم‌زنان رفتم ویترین‌ها را تماشا کردم و یک گردن‌بند برای خودم خریدم. دختر فروشنده همان‌طور که گردن‌بند را توی جعبه می‌گذاشت، چیزی درباره‌ی آرزو به آن یکی فروشنده گفت. بعد فکر کردم که چه خوب بود اگر این یک گردن‌بند جادویی بود، می‌گرفتم‌ش توی دست‌م و آرزو می‌کردم که کاش زود بیایی بیرون و دیگر هیچ صبحی توی زندان بیدار نشوی. بدم آمد از گردن‌بند که جادویی نبود. برگشتم هتل و گردن‌بند را گذاشتم توی چمدان و فراموش‌ش کردم. 
حالا که آمده‌ای بیرون گردن‌بند را انداخته‌ام به گردن‌م و فکر می‌کنم که کسی چه می‌داند، شاید هم جادویی باشد.

۱ نظر: