فروردین ۰۸، ۱۳۸۹

She was cuffed to the truth like the truth was a chair

تلفن کرده بود، یکی از روزهای هفته‌ی پیش. توی شلوغی خیابان نشنیده بودم. میسد کال‌ش را که دیدم گفتم که بعدا که رسیدم خانه و دور و برم خلوت شد، تلفن می‌کنم. تلفن نکردم. نه آن روز، نه روزهای بعد: الان حوصله ندارم، الان خواب‌م می‌آید، الان دارم فیلم می‌بینم، الان... 
ام‌روز عصر که داشتم توی آفتاب نرم بهار پیاده‌روی می‌کردم، فهمیدم که دیگر هیچ‌وقت تلفن نمی‌کنم. به‌ گمان‌م یک‌جایی هست که تصمیم می‌گیری آدم‌ها را رها کنی، بگذاری مثل آب بچکند از میان انگشت‌هات و تمام. حالا رسیده‌ایم به این‌جای قصه. گیرم که زمانی هم بوده که دوست‌ش داشته‌ام، گیرم که حتی تمام این سال‌های بعد از پایان عاشقی هم مهربان بوده‌ایم با هم. اما حالا، حالا هیچ حرفی ندارم که به این مرد بگویم. مطلقا هیچ. غریبه است با من این روزها. بی‌رحمی است که تلفن نمی‌کنم؟ نامهربانی است؟ مهربان‌ترم اگر گوشی را بردارم، بهانه‌ای بیاورم برای دیر تلفن کردن و وانمود کنم که غریبه نیستیم؟

فروردین ۰۴، ۱۳۸۹

خاطره‌ای در درون‌م است*

نام‌زدی پسردایی بزرگه بود؛ زمستان سه چهار سال پیش. از این مهمانی‌های کوچک خودمانی که دوست‌تر دارم. با ایل و تبار مادری و خانواده‌ی عروس زده بودیم و رقصیده بودیم حسابی. آخر شب، وقتی که آمده بودم کنارتر تا دستی به موهام بکشم، دایی بزرگه آمد، روبه‌روم ایستاد، خم شد و پیشانی‌ام را بوسید. (الان که فکر می‌کنم می‌بینم که نباید آن‌قدرها هم خم شده باشد، آدم قدبلندی نیست و من هم با کفش‌های پاشنه‌بلند حدودا هم‌قدش بوده‌ام. اما تصویر توی ذهن من این‌جوری است که خم شد و پیشانی‌ام را بوسید. چرا؟ نمی‌دانم.)  
از تمام آن شب، خاطره‌ی این بوسه از همه زنده‌تر و پررنگ‌تر است. من و دایی هیچ‌وقت صمیمی نبودیم، هنوز هم نیستیم. همیشه فاصله‌مان را حفظ کرده‌ایم. با این همه زیاد به آن بوسه روی پیشانی فکر می‌کنم. انگار که تنها چیزی است که مرا به این مرد پیوند می‌دهد. میان ما، بقیه‌ی چیزها بی‌معنا بوده‌اند.


*. نام شعری از آنا آخماتووا

فروردین ۰۱، ۱۳۸۹

زنی عاشق که سخنان‌ش بدون لب است*

داشتم ظرف‌های شام را می‌شستم. سرخوش و آوازخوان. چی شد که رسیدم به «هزار ساله که انگار صداتو نشنیدم...»، نمی‌دانم. بعد یادم افتاد که چه دل‌تنگ‌م برای‌ت مرد، که چه دل‌م بودن‌ت را می‌خواهد، که راستی راستی «هزار ساله که انگار تو رو هرگز ندیدم»، که گاهی جات چه‌ دردناک خالی است. جوری که تمام تن‌م تیر می‌کشد از نبودن‌ت. جوری که دنیا می‌شود یک خالی گنده‌ی بی‌دلیل. تک‌تک سلول‌هام دل‌تنگ‌ت می‌شوند. گیرم که دارم بی‌کلام و ساکت، صبوری می‌کنم این روزها، گیرم که هیچ نمی‌گویم از همه‌ی این‌ها به تو، گیرم که دارم فقط از دور نگاه‌ت می‌کنم. دل‌تنگی ولی زیر پوست‌م نشسته. دل‌تنگی راه نفس‌م را بسته. حواس‌ت هست اصلا؟


*. عنوان، نام شعری از غادة السمان.

اسفند ۲۹، ۱۳۸۸

سر اومد زمستون...

سال کهنه جدی جدی دارد می‌رود و این‌ حال‌م را خوب می‌کند. خرده‌کاری‌های باقی‌مانده‌ی خانه‌تکانی هم تمام شد و همه چیز بوی تازگی می‌دهد. صبح نشستم و روی صفحه‌ی اول کتاب‌هایی که برای عیدی دادن به این و آن خریده بودم، یادداشت نوشتم. برای چند نفر هم باید ای‌میل بزنم، اما الان حوصله‌اش را ندارم. 
دل‌م نمی‌خواهد از هشتاد و هشت چیزی بنویسم. دل‌م نمی‌خواهد درباره‌اش حرف بزنم. فقط دل‌م می‌خواهد فکر کنم که سال نو همه‌چیز به‌تر می‌شود. دل‌م می‌خواهد بهارش بهار باشد. دل‌م می‌خواهد آدم‌ها بیش‌تر بخندند. دل‌م می‌خواهد دل‌مان خوش باشد.

اسفند ۲۵، ۱۳۸۸

Me little streetfighter, me little chancer

زن بچه به بغل سوار اتوبوس می‌شود. از روی صندلی بلند می‌شوم که بنشیند. می‌گوید که ترجیح می‌دهد بایستد اما خوب می‌شود اگر بچه را بگیرم. راست‌ش خوش‌حال می‌شوم. صبح خریت کرده‌ام و با کفش‌های پاشنه ده سانتی رفته‌ام سر کار و الان دل‌م می‌خواهد کفش‌هام را در بیاورم و از پنجره‌ی اتوبوس پرت کنم بیرون و پابرهنه برگردم خانه. ایستادن آخرین چیزی است که می‌خواهم، اما صورت زن آن‌قدر خسته است که آدم از نشستن احساس گناه می‌کند. بچه دو سه ساله است. دست‌م را دراز می‌کنم که بگیرم‌ش. اول‌ش غریبی می‌کند، بعدش اما به گمانم خستگی راضی‌اش می‌کند که بیاید توی بغل یک غریبه. می‌نشانم‌ش روی پاهام. اسم‌ش را می‌پرسم. هم‌نام برادرم است. به‌ش می‌گویم. می‌پرسد که برادرم هم کوچولو است؟ می‌گویم که نه. سر و صداهای چهارشنبه سوری می‌ترساندش. سرش را می‌چسباند به سینه‌ام. بعد سیم هدفون را می‌بیند. می‌گوید که برای‌ش آهنگ بگذارم. ماجده الرومی دارد می‌خواند «یسمعني حین یراقصني، کلماتٍ لیست کالکلمات... یأخذني من تحت ذراعي، یزرعني في إحدی الغيمات». معلوم است که خوش‌ش نمی‌آید. حالا حالاها مانده تا این‌جور آهنگ‌ها. می‌پرسد که سوسن خانوم ندارم؟ می‌گویم که ندارم. برای‌م می‌خواند: خوش‌گل خانوم، ابرو کمون، چشم عسلی، سوسن خانوم... بعد خیلی جدی نگاه‌م می‌کند، دست‌ش را می‌گذارد روی سینه‌اش و می‌خواند: این قلب من عاشقه، تازه عاشق‌ترم می‌شه. سرم را فرو می‌کنم توی موهاش. بوی بچه را نفس می‌کشم. دست‌م را می‌گیرد توی دست‌ش. سرش را می‌گذارد روی سینه‌ام، چشم‌هاش را می‌بندد و می‌خوابد. می‌رسیم به ایست‌گاهی که باید پیاده شوم. دل‌م نمی‌آید بچه را که فرو رفته توی بغل‌م بیدار کنم. با خودم فکر می‌کنم که فوق‌ش می‌روم تا آخر خط و این چند ایست‌گاه را دوباره برمی‌گردم. دو ایست‌گاه جلوتر مادرش می‌گیردش که پیاده شوند. بیدار می‌شود.
با هم پیاده می‌شویم. رو می‌کند به من و می‌پرسد تو بچه نداری؟ می‌گویم که ندارم. می‌گوید بخر خب. می‌گویم خب. خدا به سر شاهد است که دل‌م می‌خواهد به‌ش بگویم که بله، بچه دارم، یه‌کمی بزرگ‌تر/ یه‌کمی کوچیک‌تر/ هم‌سن تو. دل‌م می‌خواهد بدوم تا خانه و بچه‌ام را محکم بغل کنم و بگویم که باید دست‌های تپلی‌ش را بشوید و شام‌ش را بدهم بخورد و بغل‌ش کنم بگذارم‌ش توی تخت و خودم کنارش دراز بکشم و سرم را فرو کنم توی موهاش و برای‌ش تعریف کنم که توی اتوبوس بچه‌ای را دیده‌ام، یه‌کمی بزرگ‌تر/ یه‌کمی کوچیک‌تر/ هم‌سن تو.


پ.ن.1. حالا نیایید بگویید که توی این دنیای وانفسا بچه‌دار شدن خودخواهی است و فیلان است و بهمان است. من بچه‌ی خودم را می‌خواهم، به شما هم هیچ ربطی ندارد. 
پ.ن. 2. My Darling Child

اسفند ۱۶، ۱۳۸۸

آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل...

صبح زود بیدار شده بودم و فکر کرده بودم که بیدار شدن توی تاریک و روشن اتاق یک هتل چه غم‌گین است. جایی که هیچ‌چیزی‌ش مال تو نیست، مال هیچ‌کس نیست. ساکت نشسته و آمدن و رفتن آدم‌ها را نگاه می‌کند، بی این که هیچ‌وقت کسی به‌ش دل ببندد. بعد یاد تو افتادم. بیدار شدن‌ توی زندان هزار بار غم‌گین‌تر از بیدار شدن توی اتاق غریبه‌ی یک هتل است لابد. (حالا نه، اما یک‌ وقتی که به‌تری و به‌ترم، بنشین و برای‌م بیدار شدن توی زندان را با کلمه‌های خودت تعریف کن نعیمه.) 
تلویزیون را روشن کرده بودم و با چشم‌های بسته گوش داده بودم به صدای خبرنگار CNN که از زلزله‌ی شیلی می‌گفت و من مثل همه‌ی زلزله‌های بعد از مردن نغمه دل‌م بدجور لرزیده بود. بعدش دیگر نمی‌شد توی هتل بمانم. دیوارهای اتاق داشتند خفه‌ام می‌کردند. بلند شدم، لباس پوشیدم و رفتم تا روشه. نشستم روی یکی از نیمکت‌های روبه‌دریا و به تو فکر کردم. بعد که ابرهای آسمان رفتند و آفتاب درست و حسابی پهن شد توی خیابان و مغازه‌‌دارها کم‌کمک آمدند، قدم‌زنان رفتم ویترین‌ها را تماشا کردم و یک گردن‌بند برای خودم خریدم. دختر فروشنده همان‌طور که گردن‌بند را توی جعبه می‌گذاشت، چیزی درباره‌ی آرزو به آن یکی فروشنده گفت. بعد فکر کردم که چه خوب بود اگر این یک گردن‌بند جادویی بود، می‌گرفتم‌ش توی دست‌م و آرزو می‌کردم که کاش زود بیایی بیرون و دیگر هیچ صبحی توی زندان بیدار نشوی. بدم آمد از گردن‌بند که جادویی نبود. برگشتم هتل و گردن‌بند را گذاشتم توی چمدان و فراموش‌ش کردم. 
حالا که آمده‌ای بیرون گردن‌بند را انداخته‌ام به گردن‌م و فکر می‌کنم که کسی چه می‌داند، شاید هم جادویی باشد.