بهمن ۲۶، ۱۳۸۸

I stumble and fall

هی دختر جان؛ 
این که بگویم بغض دارم کافی نیست. بغض دارد خفه‌ام می‌کند. یادت می‌افتم هی، یاد آن روز اولی که دیدم‌ت، یاد یک عصر دیگر توی کافه ماگ با آذر، یاد شال آبی خودم، چای آلبالو خوردن تو. یاد Woman in love باربرا استرایسند که دوست داری:
I am a woman in love
And I'm talkin' to you
You know I know how you feel
What a woman can do
It's a right I defend
Over and over again
اصلا چیزهای کوچک الکی هی یادم می‌آیند و هی اشک‌م را درمی‌آورند. یادت هست آن روز را که گفتی من از هیچ‌کاری، هیچ‌کاری توی زندگی‌ام پشیمان نیستم؟ یادت هست؟
یادت هست چی صدات می‌کردم آن روزها؟ «ریاست محترم انجمن زنان این‌جوری». حالا کجایی دختر؟ زنان این‌جوری چه‌کار کنند بی تو؟ تو توی زندان چه‌کار می‌کنی با آن لب‌خند لعنتی؟ با آن شعرها؟ با آن اصطلاح‌هایی که می‌سازی: «روزهای صدف و گوش‌ماهی»؟ جای تو که آن‌جا نیست دختر جان. جای هیچ‌کدام‌تان آن‌جا نیست.

۱ نظر: