بهمن ۱۴، ۱۳۸۸

I could not foresee this thing happening to you

بعد یک‌باره یاد پسرک لاغر دراز عینکی‌ای می‌افتم که حالا توی اوین است و فکر می‌کنم که کی می‌آید که دوباره موقع خداحافظی به‌ش بگویم «خدافس گلابی» و قول می‌دهم دیگر سربه‌سرش نگذارم به‌خاطر آن چند ماهی که از من کوچک‌تر است و قول می‌دهم غر نزنم به‌خاطر کثیف بودن ماشین‌ش و قول می‌دهم هربار که می‌روم پایین حتما به‌ش سر بزنم که بعد آن‌جوری مظلومانه نگوید «اومدی پایین، نیومدی پیش‌م» و قول می‌دهم که به‌ش بگویم جاش چه خالی بوده تک‌تک این روزها.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر