بهمن ۳۰، ۱۳۸۸

من نتوانم گرفت بر سر آتش قرار

چیزهایی هستند که هیچ‌وقت عادی نمی‌شوند. آرزو داری که عادی شوند، اما انگار عادی شدن توی ذات‌شان نیست. یکی‌ش همین‌ شب‌هایی که بابا را گذاشته‌ایم فرودگاه و برگشته‌ایم خانه و دم غروب چای هل‌مان را هم خورده‌ایم و همه‌چیز هم ظاهرا خوب است و واقعیت این است که خوب نیست. 
من از وقتی که یادم می‌آید زندگی ما همین‌جور بوده است: خداحافظی‌های مکرر توی فرودگاه، نبودن‌ها، اضطراب رسیدن و نرسیدن، بعد لحظه‌شماری برای برگشتن‌ش (یا اگر از آن مسافرت‌های دوتایی بابا و مامان باشد،برگشتن‌شان). 
با این همه برای من عادی نشد. هیچ‌وقت. مامان می‌گوید که بچه که بوده‌ام، هربار بابا راهی می‌شده، من چند روزی تب می‌کرده‌ام. حالا دیگر تب نمی‌کنم البته، اما هربار که توی فرودگاه با یکی یا هردوی‌شان خداحافظی می‌کنم و برمی‌گردم خانه، انگار یک تکه از خودم را گذاشته‌ام توی چمدان و فرستاده‌ام آن‌ور. انگار یک تکه از خودم را کم می‌آورم هی. 
این‌جور شب‌ها هیچ‌وقت برای من عادی نشدند، می‌دانم که هیچ‌وقت هم عادی نمی‌شوند.


۱ نظر:

  1. زندگي من هم از بچگي پر از اين خداحافظي ها بوده.
    من همه هيچ وقت عادت نكردم
    فضايي كه گفتي برام خيلي آشناست:
    یکی‌ش همین‌ شب‌هایی که بابا را گذاشته‌ایم فرودگاه و برگشته‌ایم خانه و دم غروب چای هل‌مان را هم خورده‌ایم و همه‌چیز هم ظاهرا خوب است و واقعیت این است که خوب نیست.
    ..
    perfect

    پاسخحذف