بهمن ۲۷، ۱۳۸۸

بار فراق دوستان بس‌ که نشست بر دل‌م...

نمی‌توانم کار کنم. حواس‌م جمع نمی‌شود. می‌نشینم پای کامپیوتر و تلفن را هم می‌گذارم دم دست‌ و انتظار می‌کشم که خبری بشود بالاخره. خبری نمی‌شود و روز ته می‌کشد. خسته که می‌شوم از زدن F5 و خیره شدن به تلفن، کتاب می‌خوانم. تنها چیزی است که باعث می‌شود زمان کمی تندتر بگذرد. «دختری از پرو» را که نیمه‌تمام مانده بود، تمام کردم. دوست‌ش نداشتم. یوسای گفتگو در کاتدرال را بیش‌تر دوست دارم تا یوسای عاشقانه‌نویس، آن هم چنین عاشقانه‌ی رقت‌انگیزی درباره‌ی زنی که قرار است یک‌جور مادام بواری باشد، با آن همه گریزهای بی‌ربط به جامعه‌ی پرو و اروپای دهه‌‌های 60 و 70. انگار که بعد از نوشتن داستان به خودش گفته باشد که: اوه، بد نیست لابه‌لای قصه کمی هم از تاریخ و جامعه‌ و هیپی‌ها و دریدا و بارت و دلوز بگویم.
بعد شروع کردم به خواندن «ماندم تا روایت کنم» ایلی باگیزا. چند وقت پیش موقع وب‌گردی‌ چیزی درباره‌ی کتاب‌ش خواندم. بعد کسی گفت که کتاب‌ش ترجمه هم شده است. راست‌ش از آن کتاب‌هایی است که اگر همین‌طور بی‌مقدمه توی کتاب‌فروشی می‌دیدم‌ش، حتی ورق‌ش هم نمی‌زدم. عنوان کتاب این است: «ماندم تا روایت کنم: یافتن خدا در مشکلات؛ رسیدن به آرامش معنوی». البته این بخش «رسیدن به آرامش معنوی» ابتکار درخشان ناشر ایرانی بوده. آدم می‌خواهد از سه‌متری‌اش فرار کند. راست‌ش من هیچ تحمل تزریق معنویت و عرفان را ندارم. یعنی فکر نمی‌کنم کتابی باشد که بخوانی و دریچه‌های معرفت و حقیقت به روی‌ت باز شود. به‌نظرم بعضی تجربه‌ها صرفا و مطلقا شخصی‌اند. این که یکی پیدا شود و از روی تجربه‌ی شخصی خودش برای دیگران نسخه بنویسد و راه رسیدن به آرامش/ خدا/ حقیقت یا هرچیز دیگری را به دیگران نشان دهد، برای من یکی مسخره است.  
با این همه کتاب را خریدم و خواندم. چرا؟ چون روایت یک بازمانده‌ی نسل‌کشی 1994 رواندا بود. نسل‌کشی رواندا یکی از بی‌توضیح‌ترین و درعین حال توضیح‌پذیرترین اتفاق‌های تاریخی است. آدم حیران می‌ماند از آن همه درندگی و آن همه بی‌تفاوتی. از خودش می‌پرسد که توی دهه‌ی 1990، «عصر رسانه و ارتباطات»، تمام دنیا چه‌طور چشم‌ش را می‌بندد و تصمیم می‌گیرد که نبیند.
نظرم البته عوض نشد. ماجرای ایلی‌باگیزا ماجرای وحشت‌ناکی است. اتفاقا داستان‌گوی خوبی هم هست. اما خب، من همان نتیجه‌ای را که او از ماجرا گرفته، نمی‌گیرم. توجیه‌های‌ش، استدلال‌های‌ش، منطق‌ش به‌نظرم یک‌جور خودفریبی است. البته شاید حق داشته باشد. آدم برای دوام آوردن باید یک‌جوری جهان را توجیه و تفسیر کند، باید یک چهارچوب منطقی برای جهان بسازد، باید معناسازی یا معناتراشی کند. شاید توی چنان موقعیت‌هایی، آدم ناچار می‌شود به پناه بردن به توضیح‌های غیرزمینی. نمی‌فهمم‌ش،‌ دست‌کم حالا نمی‌فهمم‌ش. حالا فقط منتظرم و تن‌م از انتظار درد می‌گیرد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر