بهمن ۲۴، ۱۳۸۸

دل‌م تنگه برای گریه کردن

شده‌ام منحنی سینوسی. صد رحمت به منحنی سینوسی البته. دوره‌ی تناوب‌ و اوج و فرودش را می‌شود فهمید. شده‌ام توپ پلاستیکی پربادی که افتاده باشد توی دست بچه‌ها. معلوم نیست هربار که زمین می‌خورد، چه‌قدر بالا می‌رود و کی پایین می‌آید. 
صبح خوب بودم. صبحانه‌ی مفصل درست کردم، خرید کردم، کتاب خواندم. بعدازظهر دیوانه شدم. انگار دیوارهای خانه له‌م می‌کردند. از دل‌شوره و نگرانی داشتم می‌مردم. سرم را گرم کردم به ترجمه. این‌جوری حواس خودم را پرت می‌کنم گاهی. 
مامان این‌جور وقت‌ها می‌فهمد که حال‌م خوش نیست، این‌جور وقت‌ها که خودم را گم‌وگور می‌کنم توی کار و خفه می‌شوم. سر شب شیرقهوه درست کرد و آمد توی اتاق و نشست روی تخت. بعد همان‌جور که توی سکوت شیرقهوه می‌خوردیم، فکر کردم که لابد اگر نزدیک‌تر بودیم، اگر از همان پنج - شش‌سالگی دیوار بلند بین خودمان را آجر به آجر بالا نبرده بودم، اگر توی این ده سال گذشته حرفی جز حرف‌های دم دستی روزمره به هم زده بودیم، لابد حالا می‌شد خودم را مچاله کنم توی بغل‌ش و همه‌چیز یادم برود. 
حالا دیگر مدت‌هاست که فکر می‌کنم کار زیادی نمی‌شود کرد. فقط بعضی شب‌ها می‌شود توی سکوت نشست و شیرقهوه خورد.

۲ نظر:

  1. این روزهایی که آدم صبحش حالش خوبه و هر چی میگذره شروع میکنه به برعکس شدن خیلی آشناست.چقدر آدم اولش خوشحاله از این که حالش دیگه امروز صبح خوبه،و چه حس خوبیه فکر کردن به اینکه امروز یه روز جدیده.فقط تا عصر زمان لازمه تا همه چیز دوباره برگرده تو مغز آدم،تا اون چیزی که سعی میکنی بهش فکر نکنی درسته برگرده سر جاش!اه یاد روزای بدی افتادم

    پاسخحذف
  2. در ضمن
    تشکر خیلی خیلی زیاد بابت نوشته هاتون.از معدود بلاگرهایی هستید که همیشه تا آخر نوشته هاتونو میخونم از ریدر با توجه به اینکه تقریبا بلند می نویسید،و معمولا تا خط آخرش لذت میبرم

    پاسخحذف