بهمن ۱۶، ۱۳۸۸

خاموش شد ستاره، افتاد روی خاک

بعد از پنج ساعت خواب بیدار شدم. برای یک روز تعطیل احمقانه است، مخصوصا این که دی‌روز بالاخره ترجمه‌ی فصل بیستم کتاب تمام شد و ام‌روز را به خودم هدیه داده‌ بودم: یک روز خالی، یله، بی‌برنامه. بدن‌م اما بیدار شده بود. نمی‌شد کاری‌ش کرد. از تخت بیرون نیامدم اما، برای شروع روز زود بود هنوز. آدم فکر می‌کند که اگر بیش‌تر توی تخت بماند و به ساعت نگاه نکند، روز هم معرفت به خرج می‌دهد و دیرتر شروع می‌شود. همان‌طور که پتو را پیچیده بودم دور خودم، دست‌م را دراز کردم و کتاب‌م را برداشتم، «گفت‌وگو با مرگ» کوستلر را. هنوز از مالاگا نبرده بودندش به زندان سویل، یک‌نفس خواندم، تا رسید به جایی که نیکلاس، آن چریک دهاتی اندلسی ساده را اعدام می‌کنند، نیکلاسی که دست کشیده بود روی جلد کتاب و گفته بود امیدوار بوده که بعد از پیروزی در جنگ باسواد شود. جنگ بی‌رحم‌تر از این حرف‌هاست. نیکلاس روز 14 آوریل 1937، توی زندان سویل تیرباران شد و هیچ‌وقت، هیچ کتابی نخواند. گریه‌ام گرفت برای نیکلاس، برای همه‌ی آدم‌هایی که فکر می‌کرده‌اند جنگ که تمام شود، اوضاع هم به‌تر می‌شود. برای خودمان.
می‌دانم که زیادی دل‌نازک و احساساتی شده‌ام. دو شب قبل هم که «جنگ آخر زمان» را تمام کردم، آخرهای داستان، جایی که مادری به شیر ناتوبا التماس می‌کند که جسد بچه‌اش را بیاندازد توی آتش تا خوراک موش‌ها و لاش‌خورها نشود و شیر ناتوبا جسد بچه را می‌گیرد و با خودش می‌برد توی آتش، یک دل سیر گریه کردم. یادم نمی‌آید که بار اولی که کتاب را خواندم، گریه کرده باشم. اما حالا، این روزها، دل‌نازک شده‌ام. 
دیگر نمی‌شد خواند. بیرون آمدم از تخت. صورت‌م را شستم و جلوی آینه‌ی دست‌شویی، با موچین افتادم به جان چند تا دانه مویی که زیر ابروهام درآمده بودند. بعد ماشین را بردم کارواش. انگار که در تمام دنیا دغدغه‌ای جز ابروهام و تمیز شدن ماشین ندارم. فکر می‌کنم که کوستلر درست می‌گوید. این‌جور وقت‌ها، منظورم وقت‌هایی است که زندگی سخت می‌شود، چنگ زدن به جزئیات آدم را سر پا نگه می‌دارد. چنگ زدن به این که برای شام چی بپزم، روغن ماشین را عوض کنم، ناخن‌هام را بگیرم.
سین هم چند روز پیش می‌‌گفت که ما زن‌ها بیش‌تر از مردها عمر می‌کنیم چون در یک زمان علاوه بر «بدبختی‌ها»، فکر چیزهای دیگر هم توی سرمان هست، مردها به بدبختی‌ها فکر می‌کنند، ما به بدبختی‌ها و مدل ابروهای‌مان. سین البته معمولا همین‌جوری است که جهان را به دو قسمت ما زن‌ها ـ آن مردها تقسیم می‌کند و تئوری‌ می‌سازد. به‌نظرم فرایند ذهنی ساده‌کننده‌ای دارد که جهان درهم و برهم را تحویل می‌گیرد و یک تصویر ساده‌شده تحویل می‌دهد که جای هیچ تردیدی هم ندارد. سین این‌جوری خیال‌ش را راحت می‌کند و شبی هشت ـ نه ساعت می‌خوابد. من بلد نیستم. این است که صبح یک روز تعطیل، بعد از پنج ساعت خواب بیدار می‌شوم و به‌خاطر مردی که هفتاد و چند سال پیش توی زندان سویل تیرباران شده، گریه می‌کنم. 

۹ نظر:

  1. خانم شما شاهكار مي نويسيد. روان و ساده و خواندني :)

    پاسخحذف
  2. این البته فکر می کنم کتاب وصیت نامه اسپانیایی آرتور کوستلر باشد که جزئیات زندانی شدن و اعدام و باقی ماجراها را می گوید نه گفت و گو با مرگ. البته من گفتگو با مرگ را نخواندم و نمی دانم بعد از ده پانزده سال وصیت ناه اسپانیایی چاپ مجدد شده باشد یا نه. به هر حال نیکلاس مالاگا سویل چریک های دهاتی و اعدام های شبانگاهی و زنگ اقرارنیوش کشیش همه از صحنه های همان کتابی است که عرض کردم. نمی دانم شاید در چاپ جدید اسم کتاب را به گفتگو با مرگ تغییر داده اند یا خود کویستلر در کتاب دیگری همان جزئیات را تکرار کرده است.
    لا ادری.

    پاسخحذف
  3. حسین، نشانه‌ای از خودت نگذاشته‌ای، مجبورم همین‌جا توضیح بدهم.
    کوستلر تجربه‌ی زندانی شدن‌ش را اول به‌عنوان بخشی از وصیت‌نامه‌ی اسپانیا (یا همان شهادت‌نامه‌ی اسپانیا) نوشته. بعدها این بخش را کامل‌تر کرده و به صورت یک کتاب مستقل به نام Dialogue with death منتشر کرده که این گفت‌وگو با مرگ ترجمه‌ی همان است. اصل وقایع همان‌ها هستند اما بعضی توضیحات اضافه شده‌اند.

    پاسخحذف
  4. دوست داشتم که مادر! ناراحت نباش، این روزها همه دل نازک شدیم. گریه برای آن مرد که جای خود دارد...

    پاسخحذف
  5. من اما هنوز از تخت بیرون نیامده ام.

    پاسخحذف
  6. مرسی از توضیحاتت
    چند روز پیش داشتم شماره دوم مجله کیان رو نگاه می کردم ( نمی دونم کیان رو خوندین یا نه، ماله تقریبا ده سال پیشه ) و یه یادداشت از کوستلر دیدم. این ینی زمانی تو ایران هم معروف بوده. حالا نمی دونم اوضاع چاپ و نشر کتاباش چه جوره و الان چه کتاب هایی ازش هست.

    پاسخحذف
  7. حسین، از کوستلر علاوه‌بر گفت‌وگو با مرگ،‌ تلفنی‌ها، خوابگردها، وازدگان خاک و مبانی سرنوشت رو می‌دونم که چاپ شدن. البته خوابگردهایی که من خوندم چاپ 1361 بود، فکر می‌کنم تجدید چاپ شده، اما مطمئن نیستم.

    پاسخحذف
  8. آقایی کردی
    اگر زحمتت نیست اسم انتشاراتش رو هم بگو

    پاسخحذف
  9. خوابگردها: انتشارات امیرکبیر، 1361
    ام‌روز سوال کردم ظاهرا انتشارات علمی و فرهنگی سال 1383 تجدید چاپ‌ش کرده.

    پاسخحذف