بهمن ۳۰، ۱۳۸۸

من نتوانم گرفت بر سر آتش قرار

چیزهایی هستند که هیچ‌وقت عادی نمی‌شوند. آرزو داری که عادی شوند، اما انگار عادی شدن توی ذات‌شان نیست. یکی‌ش همین‌ شب‌هایی که بابا را گذاشته‌ایم فرودگاه و برگشته‌ایم خانه و دم غروب چای هل‌مان را هم خورده‌ایم و همه‌چیز هم ظاهرا خوب است و واقعیت این است که خوب نیست. 
من از وقتی که یادم می‌آید زندگی ما همین‌جور بوده است: خداحافظی‌های مکرر توی فرودگاه، نبودن‌ها، اضطراب رسیدن و نرسیدن، بعد لحظه‌شماری برای برگشتن‌ش (یا اگر از آن مسافرت‌های دوتایی بابا و مامان باشد،برگشتن‌شان). 
با این همه برای من عادی نشد. هیچ‌وقت. مامان می‌گوید که بچه که بوده‌ام، هربار بابا راهی می‌شده، من چند روزی تب می‌کرده‌ام. حالا دیگر تب نمی‌کنم البته، اما هربار که توی فرودگاه با یکی یا هردوی‌شان خداحافظی می‌کنم و برمی‌گردم خانه، انگار یک تکه از خودم را گذاشته‌ام توی چمدان و فرستاده‌ام آن‌ور. انگار یک تکه از خودم را کم می‌آورم هی. 
این‌جور شب‌ها هیچ‌وقت برای من عادی نشدند، می‌دانم که هیچ‌وقت هم عادی نمی‌شوند.


تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی؟

تا دی‌شب با U992 جی‌میل‌م را تقریبا راحت باز می‌کردم. ام‌روز مجبور شدم علاوه بر U992 از عملیات ژان‌گولری دیگری هم استفاده کنم. بعد دیدم سه‌تا ای‌میل دارم: یکی از رئیس کوچک، یکی از فیس‌بوک، یکی هم از Stratfor. خب، راست‌ش اصلا هیجان‌انگیز نیست. منظورم این است که آدم امیدوار است که وقتی این‌جور افتان و خیزان خودش را رسانده به جی‌میل، دست‌کم یک ای‌میل خوب داشته باشد. 
بعد فکر کردم که لابد بقیه هم دل‌شان ای‌میل خوب هیجان‌انگیز می‌خواهد. این بود که ای‌میل زدم برای یکی از آدم‌های خوب زندگی‌م و نوشتم که دوست‌ش دارم و دل‌م می‌خواهد وقتی جی‌میل‌ش را با هزار مکافات باز می‌کند، ببیند که یکی براش نوشته که دوست‌ش دارد. اصلا به‌نظرم بیایید ای‌میل‌های مهربان بزنیم برای آدم‌هایی که دوست‌شان داریم. این‌جوری شاید این حس خفگی کشنده‌ی این روزها قابل تحمل‌تر شود. شاید یکی‌مان یک‌لحظه بخندد، واقعا بخندد.

بهمن ۲۷، ۱۳۸۸

بار فراق دوستان بس‌ که نشست بر دل‌م...

نمی‌توانم کار کنم. حواس‌م جمع نمی‌شود. می‌نشینم پای کامپیوتر و تلفن را هم می‌گذارم دم دست‌ و انتظار می‌کشم که خبری بشود بالاخره. خبری نمی‌شود و روز ته می‌کشد. خسته که می‌شوم از زدن F5 و خیره شدن به تلفن، کتاب می‌خوانم. تنها چیزی است که باعث می‌شود زمان کمی تندتر بگذرد. «دختری از پرو» را که نیمه‌تمام مانده بود، تمام کردم. دوست‌ش نداشتم. یوسای گفتگو در کاتدرال را بیش‌تر دوست دارم تا یوسای عاشقانه‌نویس، آن هم چنین عاشقانه‌ی رقت‌انگیزی درباره‌ی زنی که قرار است یک‌جور مادام بواری باشد، با آن همه گریزهای بی‌ربط به جامعه‌ی پرو و اروپای دهه‌‌های 60 و 70. انگار که بعد از نوشتن داستان به خودش گفته باشد که: اوه، بد نیست لابه‌لای قصه کمی هم از تاریخ و جامعه‌ و هیپی‌ها و دریدا و بارت و دلوز بگویم.
بعد شروع کردم به خواندن «ماندم تا روایت کنم» ایلی باگیزا. چند وقت پیش موقع وب‌گردی‌ چیزی درباره‌ی کتاب‌ش خواندم. بعد کسی گفت که کتاب‌ش ترجمه هم شده است. راست‌ش از آن کتاب‌هایی است که اگر همین‌طور بی‌مقدمه توی کتاب‌فروشی می‌دیدم‌ش، حتی ورق‌ش هم نمی‌زدم. عنوان کتاب این است: «ماندم تا روایت کنم: یافتن خدا در مشکلات؛ رسیدن به آرامش معنوی». البته این بخش «رسیدن به آرامش معنوی» ابتکار درخشان ناشر ایرانی بوده. آدم می‌خواهد از سه‌متری‌اش فرار کند. راست‌ش من هیچ تحمل تزریق معنویت و عرفان را ندارم. یعنی فکر نمی‌کنم کتابی باشد که بخوانی و دریچه‌های معرفت و حقیقت به روی‌ت باز شود. به‌نظرم بعضی تجربه‌ها صرفا و مطلقا شخصی‌اند. این که یکی پیدا شود و از روی تجربه‌ی شخصی خودش برای دیگران نسخه بنویسد و راه رسیدن به آرامش/ خدا/ حقیقت یا هرچیز دیگری را به دیگران نشان دهد، برای من یکی مسخره است.  
با این همه کتاب را خریدم و خواندم. چرا؟ چون روایت یک بازمانده‌ی نسل‌کشی 1994 رواندا بود. نسل‌کشی رواندا یکی از بی‌توضیح‌ترین و درعین حال توضیح‌پذیرترین اتفاق‌های تاریخی است. آدم حیران می‌ماند از آن همه درندگی و آن همه بی‌تفاوتی. از خودش می‌پرسد که توی دهه‌ی 1990، «عصر رسانه و ارتباطات»، تمام دنیا چه‌طور چشم‌ش را می‌بندد و تصمیم می‌گیرد که نبیند.
نظرم البته عوض نشد. ماجرای ایلی‌باگیزا ماجرای وحشت‌ناکی است. اتفاقا داستان‌گوی خوبی هم هست. اما خب، من همان نتیجه‌ای را که او از ماجرا گرفته، نمی‌گیرم. توجیه‌های‌ش، استدلال‌های‌ش، منطق‌ش به‌نظرم یک‌جور خودفریبی است. البته شاید حق داشته باشد. آدم برای دوام آوردن باید یک‌جوری جهان را توجیه و تفسیر کند، باید یک چهارچوب منطقی برای جهان بسازد، باید معناسازی یا معناتراشی کند. شاید توی چنان موقعیت‌هایی، آدم ناچار می‌شود به پناه بردن به توضیح‌های غیرزمینی. نمی‌فهمم‌ش،‌ دست‌کم حالا نمی‌فهمم‌ش. حالا فقط منتظرم و تن‌م از انتظار درد می‌گیرد.

بهمن ۲۶، ۱۳۸۸

I stumble and fall

هی دختر جان؛ 
این که بگویم بغض دارم کافی نیست. بغض دارد خفه‌ام می‌کند. یادت می‌افتم هی، یاد آن روز اولی که دیدم‌ت، یاد یک عصر دیگر توی کافه ماگ با آذر، یاد شال آبی خودم، چای آلبالو خوردن تو. یاد Woman in love باربرا استرایسند که دوست داری:
I am a woman in love
And I'm talkin' to you
You know I know how you feel
What a woman can do
It's a right I defend
Over and over again
اصلا چیزهای کوچک الکی هی یادم می‌آیند و هی اشک‌م را درمی‌آورند. یادت هست آن روز را که گفتی من از هیچ‌کاری، هیچ‌کاری توی زندگی‌ام پشیمان نیستم؟ یادت هست؟
یادت هست چی صدات می‌کردم آن روزها؟ «ریاست محترم انجمن زنان این‌جوری». حالا کجایی دختر؟ زنان این‌جوری چه‌کار کنند بی تو؟ تو توی زندان چه‌کار می‌کنی با آن لب‌خند لعنتی؟ با آن شعرها؟ با آن اصطلاح‌هایی که می‌سازی: «روزهای صدف و گوش‌ماهی»؟ جای تو که آن‌جا نیست دختر جان. جای هیچ‌کدام‌تان آن‌جا نیست.

بهمن ۲۴، ۱۳۸۸

I think I made you up inside my head


I shut my eyes and all the world drops dead;
I lift my lids and all is born again.
(I think I made you up inside my head.)

The stars go waltzing out in blue and red,
And arbitrary blackness gallops in:
I shut my eyes and all the world drops dead.

I dreamed that you bewitched me into bed
And sung me moon-struck, kissed me quite insane.
(I think I made you up inside my head.)

God topples from the sky, hell’s fires fade:
Exit seraphim and Satan’s men:
I shut my eyes and all the world drops dead.

I fancied you’d return the way you said,
But I grow old and I forget your name.
(I think I made you up inside my head.)

I should have loved a thunderbird instead;
At least when spring comes they roar back again.
I shut my eyes and all the world drops dead.
(I think I made you up inside my head.)


Mad Girl’s Love Song; Sylvia Plath

دل‌م تنگه برای گریه کردن

شده‌ام منحنی سینوسی. صد رحمت به منحنی سینوسی البته. دوره‌ی تناوب‌ و اوج و فرودش را می‌شود فهمید. شده‌ام توپ پلاستیکی پربادی که افتاده باشد توی دست بچه‌ها. معلوم نیست هربار که زمین می‌خورد، چه‌قدر بالا می‌رود و کی پایین می‌آید. 
صبح خوب بودم. صبحانه‌ی مفصل درست کردم، خرید کردم، کتاب خواندم. بعدازظهر دیوانه شدم. انگار دیوارهای خانه له‌م می‌کردند. از دل‌شوره و نگرانی داشتم می‌مردم. سرم را گرم کردم به ترجمه. این‌جوری حواس خودم را پرت می‌کنم گاهی. 
مامان این‌جور وقت‌ها می‌فهمد که حال‌م خوش نیست، این‌جور وقت‌ها که خودم را گم‌وگور می‌کنم توی کار و خفه می‌شوم. سر شب شیرقهوه درست کرد و آمد توی اتاق و نشست روی تخت. بعد همان‌جور که توی سکوت شیرقهوه می‌خوردیم، فکر کردم که لابد اگر نزدیک‌تر بودیم، اگر از همان پنج - شش‌سالگی دیوار بلند بین خودمان را آجر به آجر بالا نبرده بودم، اگر توی این ده سال گذشته حرفی جز حرف‌های دم دستی روزمره به هم زده بودیم، لابد حالا می‌شد خودم را مچاله کنم توی بغل‌ش و همه‌چیز یادم برود. 
حالا دیگر مدت‌هاست که فکر می‌کنم کار زیادی نمی‌شود کرد. فقط بعضی شب‌ها می‌شود توی سکوت نشست و شیرقهوه خورد.

بهمن ۱۶، ۱۳۸۸

خاموش شد ستاره، افتاد روی خاک

بعد از پنج ساعت خواب بیدار شدم. برای یک روز تعطیل احمقانه است، مخصوصا این که دی‌روز بالاخره ترجمه‌ی فصل بیستم کتاب تمام شد و ام‌روز را به خودم هدیه داده‌ بودم: یک روز خالی، یله، بی‌برنامه. بدن‌م اما بیدار شده بود. نمی‌شد کاری‌ش کرد. از تخت بیرون نیامدم اما، برای شروع روز زود بود هنوز. آدم فکر می‌کند که اگر بیش‌تر توی تخت بماند و به ساعت نگاه نکند، روز هم معرفت به خرج می‌دهد و دیرتر شروع می‌شود. همان‌طور که پتو را پیچیده بودم دور خودم، دست‌م را دراز کردم و کتاب‌م را برداشتم، «گفت‌وگو با مرگ» کوستلر را. هنوز از مالاگا نبرده بودندش به زندان سویل، یک‌نفس خواندم، تا رسید به جایی که نیکلاس، آن چریک دهاتی اندلسی ساده را اعدام می‌کنند، نیکلاسی که دست کشیده بود روی جلد کتاب و گفته بود امیدوار بوده که بعد از پیروزی در جنگ باسواد شود. جنگ بی‌رحم‌تر از این حرف‌هاست. نیکلاس روز 14 آوریل 1937، توی زندان سویل تیرباران شد و هیچ‌وقت، هیچ کتابی نخواند. گریه‌ام گرفت برای نیکلاس، برای همه‌ی آدم‌هایی که فکر می‌کرده‌اند جنگ که تمام شود، اوضاع هم به‌تر می‌شود. برای خودمان.
می‌دانم که زیادی دل‌نازک و احساساتی شده‌ام. دو شب قبل هم که «جنگ آخر زمان» را تمام کردم، آخرهای داستان، جایی که مادری به شیر ناتوبا التماس می‌کند که جسد بچه‌اش را بیاندازد توی آتش تا خوراک موش‌ها و لاش‌خورها نشود و شیر ناتوبا جسد بچه را می‌گیرد و با خودش می‌برد توی آتش، یک دل سیر گریه کردم. یادم نمی‌آید که بار اولی که کتاب را خواندم، گریه کرده باشم. اما حالا، این روزها، دل‌نازک شده‌ام. 
دیگر نمی‌شد خواند. بیرون آمدم از تخت. صورت‌م را شستم و جلوی آینه‌ی دست‌شویی، با موچین افتادم به جان چند تا دانه مویی که زیر ابروهام درآمده بودند. بعد ماشین را بردم کارواش. انگار که در تمام دنیا دغدغه‌ای جز ابروهام و تمیز شدن ماشین ندارم. فکر می‌کنم که کوستلر درست می‌گوید. این‌جور وقت‌ها، منظورم وقت‌هایی است که زندگی سخت می‌شود، چنگ زدن به جزئیات آدم را سر پا نگه می‌دارد. چنگ زدن به این که برای شام چی بپزم، روغن ماشین را عوض کنم، ناخن‌هام را بگیرم.
سین هم چند روز پیش می‌‌گفت که ما زن‌ها بیش‌تر از مردها عمر می‌کنیم چون در یک زمان علاوه بر «بدبختی‌ها»، فکر چیزهای دیگر هم توی سرمان هست، مردها به بدبختی‌ها فکر می‌کنند، ما به بدبختی‌ها و مدل ابروهای‌مان. سین البته معمولا همین‌جوری است که جهان را به دو قسمت ما زن‌ها ـ آن مردها تقسیم می‌کند و تئوری‌ می‌سازد. به‌نظرم فرایند ذهنی ساده‌کننده‌ای دارد که جهان درهم و برهم را تحویل می‌گیرد و یک تصویر ساده‌شده تحویل می‌دهد که جای هیچ تردیدی هم ندارد. سین این‌جوری خیال‌ش را راحت می‌کند و شبی هشت ـ نه ساعت می‌خوابد. من بلد نیستم. این است که صبح یک روز تعطیل، بعد از پنج ساعت خواب بیدار می‌شوم و به‌خاطر مردی که هفتاد و چند سال پیش توی زندان سویل تیرباران شده، گریه می‌کنم. 

بهمن ۱۴، ۱۳۸۸

I could not foresee this thing happening to you

بعد یک‌باره یاد پسرک لاغر دراز عینکی‌ای می‌افتم که حالا توی اوین است و فکر می‌کنم که کی می‌آید که دوباره موقع خداحافظی به‌ش بگویم «خدافس گلابی» و قول می‌دهم دیگر سربه‌سرش نگذارم به‌خاطر آن چند ماهی که از من کوچک‌تر است و قول می‌دهم غر نزنم به‌خاطر کثیف بودن ماشین‌ش و قول می‌دهم هربار که می‌روم پایین حتما به‌ش سر بزنم که بعد آن‌جوری مظلومانه نگوید «اومدی پایین، نیومدی پیش‌م» و قول می‌دهم که به‌ش بگویم جاش چه خالی بوده تک‌تک این روزها.

بهمن ۱۳، ۱۳۸۸

که دوباره‌ات خواهند کشت

چند شب پیش که بی‌خوابی حمله کرده بود، دل‌م دوباره‌خوانی «جنگ آخر زمان» را خواست. توی کتاب‌های یوسا، من «گفت‌گو در کاتدرال» و «سور بز» را از این یکی بیش‌تر دوست دارم. اما آن شب دقیقا دل‌م «جنگ آخر زمان» را می‌خواست، فصل‌های مربوط به جنگ سپاه موریرا سزار و کانودوس را و فصل‌های بعد از گلاویز شدن گال و روفینو را، همان‌جا که ژورما  ایستاده و به نزاع نگاه می‌کند و بعدترش که دارد از میان سربازهای تارومارشده و ژاگونسوها می‌گریزد. 
 توی «جنگ آخر زمان» من ژورما را از همه دوست‌تر دارم، از بس که زن عجیبی است و از بس که عجیب بودنش بدیهی و توضیح‌پذیر است، انگار که چاره‌ای جز عجیب بودن ندارد. یعنی در واقع، توی چنان زمانی کی چاره‌ای جز عجیب بودن دارد؟