دی ۱۲، ۱۳۸۸

You can't believe you're here


ظرف بودن‌م کوچک شده، زود سر می‌رود. کوچک‌ترین اتفاق‌ها به گریه‌ام می‌اندازند. چشم‌هام پر اشک‌اند همیشه. بهانه می‌آورم که سرما خورده‌ام. ساکت شده‌ام. انگار کلمه‌ها فرار می‌کنند از دست‌م. یادم نمی‌آید آخرین بار کی بی‌خیال؛ با صدای بلند خندیده‌ام، آن‌جور که همیشه به‌خاطرش توی مدرسه دعوام می‌کردند. تلخ‌م. تلخ که می‌شوم، زیاد شوخی می‌کنم با دوروبری‌هام. بلد نیستم وقتی تلخ‌م، حرف‌های جدی بزنم. شاید این‌جوری می‌خواهم دفاع کنم از خودم و از آنها، شاید می‌خواهم تلخی‌ام زیاد به چشم نیاید.
ام‌روز کسی به‌م گفت که دیگر وقتی صدات می‌کنیم، آن‌جوری نمی‌گویی «جان؟»، آن‌جوری که خودت بلدی. راست می‌گفت. خیلی وقت است که به کسی نگفته‌ام «جان؟»، از بس که جان‌م خسته است.

۲ نظر: