دی ۲۹، ۱۳۸۸

No hero in her skies

من می‌خواهم بنویسم اما دقیقا نمی‌دانم از چی می‌خواهم بنویسم. اصلا من این‌ روزها این‌جوری‌ام. کلمه‌ها را گم می‌کنم. می‌دانم که دارم از چی حرف می‌زنم، اما کلمه‌ی درست‌ش یادم نمی‌آید. همین ام‌روز با سین حرف می‌زدم و مجبور شدم ازش بپرسم که اسم این چیزی که فضانوردها سوارش می‌شوند و به فضا می‌روند چیست، بعد او گفت که اسم‌ش سفینه است. یعنی می‌خواهم بگویم این‌جوری‌ام که کلمه‌ها زیاد از یادم می‌روند این ‌روزها. بعد این اتفاق غم‌گینی است. منظورم این است که آدم بدون کلمه خیلی مستاصل می‌شود. هی خودش را به در و دیوار می‌کوبد که حرف‌ش را بزند و هی نمی‌تواند. صبح بیدار می‌شود و خودش را توی آینه نگاه می‌کند و هی سعی می‌‌کند کلمه‌ای را از گوشه‌ و کنار ذهن‌ش بکشد بیرون که حال آن روزش را وصف کند و هی نمی‌تواند. یک حال بی‌اسمی دارد آدم و این بی‌اسم بودن، بی‌کلمه بودن خودش را پهن می‌کند روی تمام روز...

[این‌جور پست‌ها را چه‌طور باید تمام کرد؟ این‌جور پست‌ها را که موقع نوشتن‌شان تا حد مرگ غم‌گینی؟]

۱ نظر:

  1. چند روزی هست که اینجا رو پیدا کردم، و چه خوب شد. آخه اینروزا اینقدر غمگینم، اینقدر... اینجا بدون ایتکه تو بدونی، برام شده یه جور حدیث نفس. می خونمت و گلوم درد می گیره از این بغض ناتموم.

    پاسخحذف