دی ۱۷، ۱۳۸۸

Inside the memory of your face

معمولا حافظه‌ی تصویری خوبی ندارم. اسم‌ها خوب یادم می‌مانند، اما تصویرها نه. گاهی وقتی دل‌م برای کسی تنگ شده، سعی می‌کنم که چهره‌اش را توی ذهن‌م بسازم و بی‌ فایده است. روزهای اول دل‌تنگی همه‌چیز تکه‌پاره است توی حافظه‌ام. با این همه از یک‌جایی به بعد مغزم شروع می‌کند به چسباندن تکه‌پاره‌ها به هم. این یک‌جایی به بعد یعنی درست جایی که دارم عادت می‌کنم. درست وقتی که دیگر اصراری ندارم چیزی یادم بیاید. درست از همین‌جا مغزم شروع می‌کند به کنار هم گذاشتن قطعه‌ها، با ریزترین جزئیات: چین‌های کنار چشم، خال کوچک کم‌رنگی که به‌سختی دیده می‌شود، چند تار موی سفید نزدیک گوش، حالت دست‌ها، خط‌های اخموی پیشانی...
کافی است چشم‌هام را ببندم تا تکه‌پاره‌ها به هم بچسبند و تصویر کامل شود. و این گاهی خیلی درد دارد،‌ خیلی خیلی درد دارد.

۱ نظر: