بهمن ۱۰، ۱۳۸۸

با من سوخته در چه کاری؟

بعدازظهر دراز کشیده بودم و کتاب می‌خواندم. نیم ساعتی خواب‌م برد. بیدار که شدم برای چند دقیقه انگار دنیا خالی بود. ترسیدم، خیلی زیاد. ترس نبود دیگر، وحشت بود. ناامیدی مطلق بود. انگار که همه‌چیز، مطلقا همه‌چیز داشت نابود می‌شد. همه‌چیز داشت جلوی چشم‌هام نابود می‌شد و حتی یک‌ ذره‌ی کوچک هم جان به در نمی‌برد از زوال. تنها بودم توی خانه و می‌شد با خیال راحت بلندبلند گریه کنم. گریه کردم و آرام‌تر شدم. 
قبلا هم این اتفاق افتاده بود. چند دقیقه بیش‌تر طول نمی‌کشد اما کشنده است. انگار که همه‌چیز دارد از هم می‌پاشد. انگار که کسی توی من از دست می‌رود. انگار که کسی توی من وحشی می‌شود. وقت‌هایی که حواس‌م هست به خودم، می‌توانم از پس‌ش بربیایم. اما وقت‌هایی مثل ام‌روز که به‌محض بیدار شدن اتفاق می‌افتد، زیادی آزاردهنده‌ است. منظورم این است که طول می‌کشد تا وقتی که مغز آدم به کار بیفتد و بتواند خودش را آرام کند. طول می‌کشد تا بتواند به خودش بقبولاند که دنیا ادامه دارد و سقف در حال پایین آمدن نیست و آدم‌های دیگر هنوز هم هستند.

۱ نظر: