بهمن ۰۷، ۱۳۸۸

همه بر سر زبان‌اند و تو در میان جانی

رادیوی تاکسی روشن بود. چندتا آدم خجسته‌دل هم داشتند درباره‌ی جشن‌واره‌ی فیلم فجر حرف می‌زدند، حرف مفت در واقع. مزخرفاتی که بسط جمله‌ی «فیلم باید آموزنده باشد» بود. کارگردان فیلم حرف مفت می‌زد، تدوین‌گر فیلم با کارگردان تعارف تکه‌پاره می‌کرد، مجری از مناقب کارگردان می‌گفت. خلاصه بساطی بود. من معده‌ام درد می‌کرد. سر راه‌‌م، مثل همه‌ی چهارشنبه‌ها، رفته بودم کریم‌خان و چندتا کتاب خریده بودم. کتاب‌ها سنگینی می‌کردند و تاکسی هم دیر گیرم آمده بود. آرنج خانمی هم که کنارم نشسته بود،‌ توی استخوان لگن‌م فرو می‌رفت هی. ترافیک هم بود، خسته‌ هم بودم، غر هم داشتم، غر-شنو هم نداشتم. یعنی می‌خواهم بگویم هرجور که نگاه کنی، پتانسیل کج‌خلقی و درافتادن با کائنات را داشتم. اما کج‌خلق نبودم. غم‌گین چرا، اما کج‌خلق نه. پیاده که شدم، رفتم توی گل‌فروشی و چندتا شاخه گل خریدم. به‌قول خاله قورباغه، «زنیت‌گیری‌ام» گل کرده بود. زنیت‌گیری اصولا برای من پدیده‌ای است فارغ از زمان و مکان. بعد آمدم خانه. گل‌ها را گذاشتم توی دوتا گلدان. خانه قشنگ شد. چای دم کردم برای خودم. مامان تلفن کرد که دیرتر می‌آیند. من نشستم چای خوردم و شعر خواندم. راست‌ش یک‌کم هم حسودی کردم به زن‌هایی که خواهر دارند. خواهر داشتن برای این‌جور وقت‌ها که حرف قلنبه شده توی قلب‌ت و نمی‌توانی یا نمی‌خواهی به هرکسی بگویی‌ش، درمان خوبی است لابد. درمان خوبی است راستی؟

۱ نظر: