بهمن ۰۱، ۱۳۸۸

و هرچه هست همین چیزهای ساده‌ی دنیاست

ف ای‌میل زده که «شرکت پنتون رنگ مد سال 2010 را فیروزه‌ای اعلام کرد» و تاکید کرده که بروم لباس و جواهرات فیروزه‌ای‌رنگ بخرم و اگر هم از قبل لباس فیروزه‌ای داشته‌ام، «با افتخار» بپوشم که البته این «با افتخار»ش بدجوری مرا به خنده می‌اندازد. من رنگ فیروزه‌ای را دوست دارم. راست‌ش را بخواهید اصلا رنگ دوست دارم. همین چند شب پیش که تا دیروقت سر کار بودم، موقع برگشتن برای خودم یک بلوز فیروزه‌ای هدیه گرفتم. فروشنده هم هی خاطرنشان می‌کرد (سلام آذین) که رنگ فیروزه‌ای به رنگ پوست و چشم‌م هم می‌آید و ترکیب «بی‌نقصی» می‌شود. ولی خب، واقعیت این است که من این چیزها را زیاد بلد نیستم. از این زن‌هایی نیستم که بلدند مثل ف بی‌نقص باشند. دل‌م هم نمی‌خواهد که بلد باشم. زن‌هایی که ور حسودم را بیدار می‌کنند، زن‌های شلخته‌ی بی‌نقص‌اند. همین‌هایی که توی یک لباس خانگی معمولی، بدون آرایش، با موهایی که همین‌طوری الکی، شلخته، بی‌دقت پشت سرشان جمع کرده‌اند، بی‌توجه به رنگ سال 2010، می‌نشینند روی مبل روبه‌روت و تو دل‌ت می‌خواهد زمان را نگه داری بس که همه‌چیز توی آن لحظه سر جای خودش است. انگار که زمین این همه سال، هی دور خودش و خورشید چرخیده و چرخیده و چرخیده، تا برسد به این لحظه،  تا آن تارهای موی شلخته‌ی سرگردان درست برسند به همین‌جایی که الان هستند، گلوله‌شده پشت سر زن، با چند تار یاغی که کنار گوش‌ها و پشت گردن از گلوله جدا شده‌اند و ساز خودشان را می‌زنند. من همیشه حسودی کرده‌ام به این زن‌ها.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر