دی ۲۷، ۱۳۸۸

با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

چه‌طور است از خوشی‌هام بنویسم این‌بار؟ خوشی‌هام خیلی بزرگ نیستند این روزها. گاهی شاید خنده‌دار هم باشند. ولی خب، خوشی‌اند، دل‌خوش‌کنک‌اند دیگر.
خوشی اول این روزها، ماگ جدیده با آن طرح آس روش. از این ماگ‌های کپلی سنترال‌پرکی‌ است. خوشی کوچولویی است البته، ولی کپل و سبک و دوست‌داشتنی است.
خوشی دوم، بافتن شال‌گردن جدید که هم‌چنان ادامه دارد. شب‌ها، ولو روی زمین، آوازخوان، بی‌خیال، پایه و زنجیره.
خوشی سوم، دوباره دارم روی کاغذ می‌نویسم. یادم رفته بود که دست‌خط‌م را دوست دارم. بیشتر از همه «که»‌های‌م را دوست دارم و البته آن‌جور که دم «م» را می‌کشم. خودشیفته‌ام یعنی؟ خط‌شیفته؟
خوشی چهارم، به دختری که توی اتوبوس کنارم نشسته بود، آسمان را نشان دادم که دم غروب رنگارنگ شده بود. وقتی می‌خواست پیاده شود، گونه‌ام را بوسید.
خوشی پنجم، پیاده‌روی شبانه‌ی موقع برگشتن از سر کار. تق‌تق پاشنه‌های کفش توی سکوت خیابان. میوه‌فروشی توی آن کوچه که میوه‌ها و سبزی‌ها را یک‌جور قشنگ خوش‌رنگ اشتهابرانگیزی می‌چیند کنار هم. جوری که من هر شب با نارنجی، گوجه‌فرنگی‌ای، کلم‌برگی، کرفسی، پرتقالی برمی‌گردم خانه.
خوشی ششم، بوی دست‌پخت همسایه‌ی تازه‌وارد. مست می‌شوم گاهی.
خوشی هفتم، آقای کتاب‌فروش قدیمی که چند روز پیش گفت: من بزرگ شدن شماها را دیده‌ام، قشنگ بزرگ شدید.
خوشی هشتم، برادرزاده‌ی یک‌ سال و نیمه‌ای که به زبان خودش با من حرف می‌زند و من زبان‌ش را می‌فهمم.
خوشی نهم، مردی که گفت: صدات چیزی است بین صدای مرجان و شهره آغداشلو. بعد خندید که: البته قبل از خش‌دار شدن صدای این دومی.
خوشی دهم، ساعت‌های ناهار که هم‌کارها می‌روند پایین و من تنها می‌مانم بالا و یک‌جور خیلی خیلی خوبی است وسط شلوغی‌های روز.
خوشی یازدهم، آن شب توی آش‌پزخانه‌ی کیمیا، وقتی که من ماجرای آن دختری را که «موهاش چرب بود و باید می‌رفت حمام» برای‌ش تعریف کردم و هردو داشتیم خودمان را از خنده می‌زدیم.
خوشی دوازدهم، همان‌شب، موقع خداحافظی، وقتی که بغل‌م کرد و گفت: هروقت خواستی، و من می‌دانستم منظورش دقیقا «هروقت» است.
حالا همین‌ها یادم می‌آید. اولویت‌بندی هم ندارند. این پست را ویرایش هم نمی‌کنم. همین‌جوری همین‌جا می‌ماند که هی یادم بیاندازد هنوز بلدم بخندم.

۳ نظر: