دی ۲۶، ۱۳۸۸

کژ می‌شد و مژ می‌شد

ف نشسته بود روبه‌روی من. دیگران هم بودند، اما وقتی حرف می‌زد نگاه‌ش به من بود.
ف از آن زن‌هایی است که با من خیلی فرق دارد. از آن زن‌هایی است که مطمئن است به همه‌چیز. ف مدیتیشن می‌کند، ف چاکراها را می‌شناسد، ف معتقد است که آدم باید استادی داشته باشد که توی زندگی معنوی‌اش هدایت‌ش کند، ف مراقبه می‌کند، ف از انرژی مثبت و چشم سوم و چهره‌های دیگر خود می‌گوید، ف می‌گوید انسان وظیفه دارد خودش را عمیقا کشف کند. من؟ من همیشه در سطح بوده‌ام. شک داشته‌ام به همه‌چیز. هیچ‌وقت باور نکردم که نسخه‌‌ی از پیش آماده‌شده‌ای وجود داشته باشد که تبدیل‌م کند به آدمی به‌تر، برتر، قوی‌تر، داناتر. ف ده‌ سال از من بزرگ‌تر است. ف می‌گوید از بیست سال پیش راه خودش را پیدا کرده. من؟ من تلوتلو می‌خورم هنوز.
ف نگاه می‌کند توی چشم‌های من و همه‌ی این حرف‌ها را می‌زند. من خودم را سرگرم قهوه‌ی توی فنجان کرده‌ام و فکر می‌کنم به خودم که در سطح بوده همیشه، که هی مانده روی آب، سرگردان، رهاشده، خوش‌بخت. خوش‌بخت؟ بله، گاهی بسیار خوش‌بخت، خوش‌بخت‌تر از ف.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر