دی ۲۵، ۱۳۸۸

چگونه کشتی از این ورطه‌ی بلا ببرد

فایل مقاله را باز کرده‌ام و خیره شده‌ام به کلمه‌هاش. تا آخر هفته‌ی بعد باید ترجمه‌اش کرده باشم و حالا تازه‌ رسیده‌ام به صفحه‌ی چهار. صفحه‌ی چهار از یک مقاله‌ی سی صفحه‌ای پر از ارجاع و کوفت و زهرمار. به حال این روزهام نمی‌خورد موضوع‌ش. حوصله‌‌ی سروکله زدن با کلمه‌های بی‌ربط به خودم را ندارم. حال‌م شانه بالا می‌اندازد این روزها. حال‌م یک «خب به من چه»ی بزرگ شده که رد می‌شود از کنار همه‌چیز. حال‌م شعر زیاد می‌خواند، غذاهای خوش‌مزه می‌پزد، از جمع‌های بالای چهار پنج نفر فرار می‌کند،‌ تا دیر دیر سر کار می‌ماند، هم‌کارهاش را زیاد می‌خنداند، دیوانه‌وار خرید می‌کند، تلفن می‌زند به آذر و وراجی می‌کند، شب‌ها بی‌خوابی می‌کشد، فیلم‌های ندیده را روی هم انبار می‌کند، دل‌ش تنگ می‌شود، تنگ می‌شود، تنگ می‌شود. حال‌م قرار ندارد لامصب.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر