دی ۲۰، ۱۳۸۸

ور بند نهی، سلسله در هم گسلاند...

سر راه خرید کردم. آمدم خانه. لباس‌های کثیف را ریختم توی ماشین لباس‌شویی. آشپزخانه را شستم. سر و سامانی دادم به خانه که شده بود بازار شام. دوش گرفتم. چیزکی سر هم کردم برای خوردن. و تمام‌مدت به این فکر می‌کردم که منحنی تانژانت خوش‌بخت‌ترین منحنی دنیاست: همیشه صعودی، در بعضی نقاط تعریف‌نشده. حالا درست است که بعضی‌جاها با سر زمین می‌خورد و باید از منفی بی‌نهایت دوباره خودش را بالا بکشد،‌ ولی خب هیجان زندگی‌اش به همین است دیگر. منظورم این است که مثلا زندگی یک منحنی درجه سه‌ی ساده کسل‌کننده‌ترین زندگی ممکن است: از منفی بی‌نهایت به مثبت بی‌نهایت، اکیدا صعودی. مسخره است خب. ولی تانژانت واقعا منحنی خوش‌بختی است. با سر می‌خورد زمین، ولی جان به جان‌ش هم که بکنند، صعودی است. یک‌جورهایی به‌ش حسودی‌م می‌شود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر