دی ۱۸، ۱۳۸۸

‌داشت در بغض طلایی‌رنگ‌ش می‌ترکید...

راست‌ش روز غم‌گینی بود. از آن روزهای غم‌گین سنگین. آن‌قدر بغض کردم که تمام صورت‌م درد گرفت. بعد فکر کردم که خوب بود اگر کسی بود که خودم را برای‌ش لوس کنم. گفتم شاید آش‌پزی حال‌م را بهتر کند. خوراک میگو پختم با سوپ جو. خوش‌مزه و خوش‌آب‌ورنگ شد، اما من بهتر نشدم. چند صفحه‌ای نوشتم. گریه کردم. دوتا لیوان زشت را پرت کردم و شکستم. فایده‌ای نداشت. گاهی آدم می‌شود یک موجود ترسوی لرزان بی‌پناه که تنها چیزی که می‌خواهد، بودن کسی دیگر است. حالا تو هی بیا توی گوش‌ش بخوان که «نجات‌دهنده در گور خفته است».
دل‌م می‌خواهد یکی دو روزی نروم سر کار و بمانم توی تخت. با این همه می‌ترسم توی خانه ماندن غم‌گین‌ترم کند. یک‌جور سنگینی له‌کننده‌ توی هواست انگار و همه‌چیز به‌شکل احمقانه‌ای کش می‌آید. خواب آرام بی‌کابوس هم که شده آرزوی محال.

۱ نظر: