دی ۱۳، ۱۳۸۸

بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی...

ام‌شب تمام راه تا خانه به این فکر می‌کردم که حبیبه‌ی «به ‌نام پدر» آدم خوش‌بختی بود، چون می‌توانست تلفن بزند به پدرش و بگوید:‌ «بابا، دخترت رفته روی مین». این از آن خوش‌بختی‌هایی است که وقتی هشت یا هجده ساله‌ای داری‌ش، اما توی بیست‌وهشت‌سالگی مدت‌هاست که از دست‌ش داده‌ای.
بعد آمدم خانه و بی‌خیال نشستم و آیزایا برلین خواندم. مثلا که حسودی‌م نمی‌شود به حبیبه. مثلا که وسوسه نمی‌شوم تلفن کنم به بابا و بگویم: «بابا، دخترت رفته روی مین».

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر