بهمن ۱۰، ۱۳۸۸

با من سوخته در چه کاری؟

بعدازظهر دراز کشیده بودم و کتاب می‌خواندم. نیم ساعتی خواب‌م برد. بیدار که شدم برای چند دقیقه انگار دنیا خالی بود. ترسیدم، خیلی زیاد. ترس نبود دیگر، وحشت بود. ناامیدی مطلق بود. انگار که همه‌چیز، مطلقا همه‌چیز داشت نابود می‌شد. همه‌چیز داشت جلوی چشم‌هام نابود می‌شد و حتی یک‌ ذره‌ی کوچک هم جان به در نمی‌برد از زوال. تنها بودم توی خانه و می‌شد با خیال راحت بلندبلند گریه کنم. گریه کردم و آرام‌تر شدم. 
قبلا هم این اتفاق افتاده بود. چند دقیقه بیش‌تر طول نمی‌کشد اما کشنده است. انگار که همه‌چیز دارد از هم می‌پاشد. انگار که کسی توی من از دست می‌رود. انگار که کسی توی من وحشی می‌شود. وقت‌هایی که حواس‌م هست به خودم، می‌توانم از پس‌ش بربیایم. اما وقت‌هایی مثل ام‌روز که به‌محض بیدار شدن اتفاق می‌افتد، زیادی آزاردهنده‌ است. منظورم این است که طول می‌کشد تا وقتی که مغز آدم به کار بیفتد و بتواند خودش را آرام کند. طول می‌کشد تا بتواند به خودش بقبولاند که دنیا ادامه دارد و سقف در حال پایین آمدن نیست و آدم‌های دیگر هنوز هم هستند.

بهمن ۰۹، ۱۳۸۸

جمعه‌ی خمیازه‌های موذی کش‌دار

از صبح با واریانس و کوواریانس و رگرسیون و دیگر مزخرف‌های آماری سروکله زده‌ام. این که دقیقا چی باعث شد چنین خبطی کنم و به سین قول بدهم که تحلیل‌های آماری پایان‌نامه‌اش را انجام بدهم، خودم هم نمی‌دانم. همین چند دقیقه پیش کار را تمام کردم و فایل‌ها را هم فرستادم برای سین. امیدوارم که دیگر به این زودی‌ها با هیچ پایان‌نامه‌ای سروکار نداشته باشم. حالا نشسته‌ام و یک صفحه‌ی سفید ورد را باز کرده‌ام که برای کلاس فردا چیزی بنویسم و هیچی، مطلقا هیچی درباره‌ی موضوع بحث به فکرم نمی‌رسد. 
خسته‌ام. این‌روزها همیشه خسته‌ام. از لحظه‌ای که بیدار می‌شوم تا وقتی که دوباره بخوابم خسته‌ام. احتمالا حتی وقتی هم که خوابم، خسته‌ام. کیمیا یک خروار فیلم کمدی داده که ببینم و «خوب» بشوم. من کمدی دوست ندارم. فیلم‌ها را گذاشته‌ام روی میز، هر شب زیر و روی‌شان می‌کنم که یکی را انتخاب کنم و ببینم، آخرش هم یکی از فیلم‌های ندیده‌ی خودم را می‌بینم و فیلم‌های کیمیا ندیده می‌مانند. 
یک قورباغه‌ی گنده هم هست که باید قورتش بدهم، دی‌شب عملیات قورت دادن را شروع کردم اما نیمه‌تمام ماند. حالا باید بروم قورباغه‌ی نیمه‌قورت‌داده‌شده را کامل قورت بدهم. بعدش احتمالا به‌تر می‌شود حال‌م.

بهمن ۰۷، ۱۳۸۸

همه بر سر زبان‌اند و تو در میان جانی

رادیوی تاکسی روشن بود. چندتا آدم خجسته‌دل هم داشتند درباره‌ی جشن‌واره‌ی فیلم فجر حرف می‌زدند، حرف مفت در واقع. مزخرفاتی که بسط جمله‌ی «فیلم باید آموزنده باشد» بود. کارگردان فیلم حرف مفت می‌زد، تدوین‌گر فیلم با کارگردان تعارف تکه‌پاره می‌کرد، مجری از مناقب کارگردان می‌گفت. خلاصه بساطی بود. من معده‌ام درد می‌کرد. سر راه‌‌م، مثل همه‌ی چهارشنبه‌ها، رفته بودم کریم‌خان و چندتا کتاب خریده بودم. کتاب‌ها سنگینی می‌کردند و تاکسی هم دیر گیرم آمده بود. آرنج خانمی هم که کنارم نشسته بود،‌ توی استخوان لگن‌م فرو می‌رفت هی. ترافیک هم بود، خسته‌ هم بودم، غر هم داشتم، غر-شنو هم نداشتم. یعنی می‌خواهم بگویم هرجور که نگاه کنی، پتانسیل کج‌خلقی و درافتادن با کائنات را داشتم. اما کج‌خلق نبودم. غم‌گین چرا، اما کج‌خلق نه. پیاده که شدم، رفتم توی گل‌فروشی و چندتا شاخه گل خریدم. به‌قول خاله قورباغه، «زنیت‌گیری‌ام» گل کرده بود. زنیت‌گیری اصولا برای من پدیده‌ای است فارغ از زمان و مکان. بعد آمدم خانه. گل‌ها را گذاشتم توی دوتا گلدان. خانه قشنگ شد. چای دم کردم برای خودم. مامان تلفن کرد که دیرتر می‌آیند. من نشستم چای خوردم و شعر خواندم. راست‌ش یک‌کم هم حسودی کردم به زن‌هایی که خواهر دارند. خواهر داشتن برای این‌جور وقت‌ها که حرف قلنبه شده توی قلب‌ت و نمی‌توانی یا نمی‌خواهی به هرکسی بگویی‌ش، درمان خوبی است لابد. درمان خوبی است راستی؟

بهمن ۰۶، ۱۳۸۸

Because I know that's weakness in your eyes

دی‌شب توی حمام بخارگرفته به‌جای برداشتن شامپوی مخصوص موهای رنگ‌شده‌ی خودم، شامپوی روزانه‌ای را برداشتم که نمی‌دانم اصلا از کی تا حالا توی حمام است. بعد وقتی شروع کردم به شستن موهام، از بویی که بوی همیشگی نبود، فهمیدم که اشتباه کرده‌ام. خب خیلی راحت می‌توانستم سرم را بگیرم زیر دوش و از شر شامپوی عوضی خلاص شوم، اما خواب‌آلوده بودم و می‌خواستم زود بیایم بیرون و خودم را پرت کنم توی تخت‌خواب. گفتم زمین که به آسمان نمی‌رسد، کسی هم از شامپوی عوضی نمرده تا حالا.
آمدم بیرون و دراز کشیدم و از بوی موهام یاد تو افتادم. چرا؟ از این شامپو می‌زدی؟ آن‌وقت‌ها این شامپو توی بازار بود؟ تو بوی این شامپو را دوست داشتی؟ من دوست‌ش ندارم. از این بوهای مبالغه‌‌آمیزی است که هی می‌خواهد خودش را به رخ بکشد. بعد خواب‌م برد. خواب هم ندیدم. شاید هم دیدم و یادم نیست. اما بیدار که شدم، موهام شده بود مثل آن‌وقت‌های تو. از این شامپو می‌زدی که موهات آن‌جوری وحشی می‌شد؟ هنوز هم از این شامپو می‌زنی؟ یعنی اگر دوباره ببینم‌ت، موهات آن‌جوری وحشی است؟
بعد تمام روز من سعی می‌کردم به موهام فکر نکنم، از بس که مرا یاد تو می‌انداختند. از بس که آینه‌ی دق شده بودند. از بس که موهای خودم نبودند.
سر شب دیدم که ای‌میل زده‌ای. بعد از چند سال؟ زیادی به‌ت فکر کرده بودم یعنی که یادم افتاده بودی؟ نوشته بودی که از دی‌شب همه‌اش به یاد منی، که دل‌ت تنگ شده، که این یک معذرت‌خواهی است، که باید با تو مهربان باشم و ببخشم، که گذشته‌ها گذشته، که به‌تر است فراموش کنم، که حالا هر دو بزرگ‌تر شده‌ایم، که عوض شده‌ایم، که آیا فکر می‌کنم اگر یک روز برگردی، بتوانیم مثل آن‌وقت‌ها با هم حرف بزنیم؟ که آیا فکر می‌کنم بشود دوباره هم‌دیگر را ببینیم؟
نه، فکر نمی‌کنم. نه و باز هم نه. مساله بخشیدن و نبخشیدن من نیست. مساله مهربانی و نامهربانی هم نیست. مساله آدم‌هایی است که برای همیشه رفته‌اند. مساله این است که گاهی بعضی آدم‌ها برای بعضی دیگر تمام می‌شوند. مساله این است که چیزهایی هستند که کاری‌شان نمی‌شود کرد و این هم یکی از آنها است.
بعد رفتم حمام، موهام را با شامپوی مخصوص موهای رنگ‌شده‌ی خودم شستم. نه دیگر بوی تو را می‌دهند، نه دیگر مثل موهای تو وحشی‌اند، نه دیگر به تو فکر می‌کنم ام‌شب.


بهمن ۰۲، ۱۳۸۸

Letters I Never Sent # 2

...بعد می‌دانی، من دل‌م گرفته این روزها. بهانه‌گیرم. بدخلق‌م. دل‌م تنگ شده و چاره‌ای جز صبر ندارم. یک‌ چیزی را از من قبول کن. صبر، هرگز چاره‌ی خوبی نیست. منظورم این است که چاره‌ی بی‌چاره‌کننده‌ای است. دمار از روزگار آدم درمی‌آورد. تو فکر می‌کنی که تویی که داری صبر می‌کنی، اما در واقع این صبر است که دارد تو را... این‌جور چیزی است صبر. این است که من صبح‌ها بیدار می‌شوم و غر می‌زنم، کج‌خلقی می‌کنم، هی بغض می‌کنم، هی گریه می‌کنم الکی. فیلم می‌بینم، گریه می‌کنم. کتاب می‌خوانم، گریه می‌کنم. لکه‌های سمج گوشه‌ی دیوار حمام را می‌سابم، گریه می‌کنم. می‌پرم توی استخر، گریه می‌کنم. غذا می‌پزم، گریه می‌کنم. گزارش کار می‌نویسم، گریه می‌کنم. یعنی می‌خواهم بگویم یک حال گریه‌کنان فین‌فین‌کنان بالیوودی‌ای دارم که بیا و ببین.
بعد همین من، یک ذره هم پشیمان نیستم. یک ذره هم حتی. یعنی تمام صبح ام‌روز را دراز کشیدم توی تخت و همین‌جوری که سیل اشک روان بود از خودم پرسیدم پشیمانی؟ نبودم،‌ نیستم. 

بهمن ۰۱، ۱۳۸۸

و هرچه هست همین چیزهای ساده‌ی دنیاست

ف ای‌میل زده که «شرکت پنتون رنگ مد سال 2010 را فیروزه‌ای اعلام کرد» و تاکید کرده که بروم لباس و جواهرات فیروزه‌ای‌رنگ بخرم و اگر هم از قبل لباس فیروزه‌ای داشته‌ام، «با افتخار» بپوشم که البته این «با افتخار»ش بدجوری مرا به خنده می‌اندازد. من رنگ فیروزه‌ای را دوست دارم. راست‌ش را بخواهید اصلا رنگ دوست دارم. همین چند شب پیش که تا دیروقت سر کار بودم، موقع برگشتن برای خودم یک بلوز فیروزه‌ای هدیه گرفتم. فروشنده هم هی خاطرنشان می‌کرد (سلام آذین) که رنگ فیروزه‌ای به رنگ پوست و چشم‌م هم می‌آید و ترکیب «بی‌نقصی» می‌شود. ولی خب، واقعیت این است که من این چیزها را زیاد بلد نیستم. از این زن‌هایی نیستم که بلدند مثل ف بی‌نقص باشند. دل‌م هم نمی‌خواهد که بلد باشم. زن‌هایی که ور حسودم را بیدار می‌کنند، زن‌های شلخته‌ی بی‌نقص‌اند. همین‌هایی که توی یک لباس خانگی معمولی، بدون آرایش، با موهایی که همین‌طوری الکی، شلخته، بی‌دقت پشت سرشان جمع کرده‌اند، بی‌توجه به رنگ سال 2010، می‌نشینند روی مبل روبه‌روت و تو دل‌ت می‌خواهد زمان را نگه داری بس که همه‌چیز توی آن لحظه سر جای خودش است. انگار که زمین این همه سال، هی دور خودش و خورشید چرخیده و چرخیده و چرخیده، تا برسد به این لحظه،  تا آن تارهای موی شلخته‌ی سرگردان درست برسند به همین‌جایی که الان هستند، گلوله‌شده پشت سر زن، با چند تار یاغی که کنار گوش‌ها و پشت گردن از گلوله جدا شده‌اند و ساز خودشان را می‌زنند. من همیشه حسودی کرده‌ام به این زن‌ها.

دی ۳۰، ۱۳۸۸

...که‌ خدانکرده خطا کنی

یک جمله‌‌ای هست توی nine crimes دمین رایس که می‌گوید: If you don't shoot it how am I supposed to hold it، بعد من همیشه این جمله را این‌جوری می‌خوانم که: If you don't shoot it how am I supposed to avoid it. یعنی در واقع تا مدت‌ها فکر می‌کردم که خودش هم همین را می‌گوید. تا این که یک‌بار که داشتم می‌خواندم‌ش، کسی به‌م گفت که درست‌ش hold it است که البته من باور نکردم و آمدم سرچ کردم و دیدم که بله، در نسخ اصلی هم همین hold it‌ آمده است. با این همه من هنوز هم avoid it می‌شنوم‌ش و avoid it می‌خوانم‌ش. 
حالا می‌خواهم چه بگویم؟ می‌خواهم بگویم که گلوله‌هایی هستند توی زندگی که شلیک‌ کردن‌شان به مراتب مهربانانه‌تر است تا شلیک نکردن‌شان. یعنی چه؟ یعنی عزیز من، به جای آن که آن اسلحه‌ی لعنتی‌ات را جوری بگیری توی دست‌ت که هی چشم و دل و جان من نگران‌ش باشد، بیا و شلیک کن. مهربان باش و شلیک کن. امان نده و شلیک کن. من اگر بخواهم بلدم جا خالی بدهم. تو فقط بیا و شلیک کن.

دی ۲۹، ۱۳۸۸

No hero in her skies

من می‌خواهم بنویسم اما دقیقا نمی‌دانم از چی می‌خواهم بنویسم. اصلا من این‌ روزها این‌جوری‌ام. کلمه‌ها را گم می‌کنم. می‌دانم که دارم از چی حرف می‌زنم، اما کلمه‌ی درست‌ش یادم نمی‌آید. همین ام‌روز با سین حرف می‌زدم و مجبور شدم ازش بپرسم که اسم این چیزی که فضانوردها سوارش می‌شوند و به فضا می‌روند چیست، بعد او گفت که اسم‌ش سفینه است. یعنی می‌خواهم بگویم این‌جوری‌ام که کلمه‌ها زیاد از یادم می‌روند این ‌روزها. بعد این اتفاق غم‌گینی است. منظورم این است که آدم بدون کلمه خیلی مستاصل می‌شود. هی خودش را به در و دیوار می‌کوبد که حرف‌ش را بزند و هی نمی‌تواند. صبح بیدار می‌شود و خودش را توی آینه نگاه می‌کند و هی سعی می‌‌کند کلمه‌ای را از گوشه‌ و کنار ذهن‌ش بکشد بیرون که حال آن روزش را وصف کند و هی نمی‌تواند. یک حال بی‌اسمی دارد آدم و این بی‌اسم بودن، بی‌کلمه بودن خودش را پهن می‌کند روی تمام روز...

[این‌جور پست‌ها را چه‌طور باید تمام کرد؟ این‌جور پست‌ها را که موقع نوشتن‌شان تا حد مرگ غم‌گینی؟]

دی ۲۷، ۱۳۸۸

با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

چه‌طور است از خوشی‌هام بنویسم این‌بار؟ خوشی‌هام خیلی بزرگ نیستند این روزها. گاهی شاید خنده‌دار هم باشند. ولی خب، خوشی‌اند، دل‌خوش‌کنک‌اند دیگر.
خوشی اول این روزها، ماگ جدیده با آن طرح آس روش. از این ماگ‌های کپلی سنترال‌پرکی‌ است. خوشی کوچولویی است البته، ولی کپل و سبک و دوست‌داشتنی است.
خوشی دوم، بافتن شال‌گردن جدید که هم‌چنان ادامه دارد. شب‌ها، ولو روی زمین، آوازخوان، بی‌خیال، پایه و زنجیره.
خوشی سوم، دوباره دارم روی کاغذ می‌نویسم. یادم رفته بود که دست‌خط‌م را دوست دارم. بیشتر از همه «که»‌های‌م را دوست دارم و البته آن‌جور که دم «م» را می‌کشم. خودشیفته‌ام یعنی؟ خط‌شیفته؟
خوشی چهارم، به دختری که توی اتوبوس کنارم نشسته بود، آسمان را نشان دادم که دم غروب رنگارنگ شده بود. وقتی می‌خواست پیاده شود، گونه‌ام را بوسید.
خوشی پنجم، پیاده‌روی شبانه‌ی موقع برگشتن از سر کار. تق‌تق پاشنه‌های کفش توی سکوت خیابان. میوه‌فروشی توی آن کوچه که میوه‌ها و سبزی‌ها را یک‌جور قشنگ خوش‌رنگ اشتهابرانگیزی می‌چیند کنار هم. جوری که من هر شب با نارنجی، گوجه‌فرنگی‌ای، کلم‌برگی، کرفسی، پرتقالی برمی‌گردم خانه.
خوشی ششم، بوی دست‌پخت همسایه‌ی تازه‌وارد. مست می‌شوم گاهی.
خوشی هفتم، آقای کتاب‌فروش قدیمی که چند روز پیش گفت: من بزرگ شدن شماها را دیده‌ام، قشنگ بزرگ شدید.
خوشی هشتم، برادرزاده‌ی یک‌ سال و نیمه‌ای که به زبان خودش با من حرف می‌زند و من زبان‌ش را می‌فهمم.
خوشی نهم، مردی که گفت: صدات چیزی است بین صدای مرجان و شهره آغداشلو. بعد خندید که: البته قبل از خش‌دار شدن صدای این دومی.
خوشی دهم، ساعت‌های ناهار که هم‌کارها می‌روند پایین و من تنها می‌مانم بالا و یک‌جور خیلی خیلی خوبی است وسط شلوغی‌های روز.
خوشی یازدهم، آن شب توی آش‌پزخانه‌ی کیمیا، وقتی که من ماجرای آن دختری را که «موهاش چرب بود و باید می‌رفت حمام» برای‌ش تعریف کردم و هردو داشتیم خودمان را از خنده می‌زدیم.
خوشی دوازدهم، همان‌شب، موقع خداحافظی، وقتی که بغل‌م کرد و گفت: هروقت خواستی، و من می‌دانستم منظورش دقیقا «هروقت» است.
حالا همین‌ها یادم می‌آید. اولویت‌بندی هم ندارند. این پست را ویرایش هم نمی‌کنم. همین‌جوری همین‌جا می‌ماند که هی یادم بیاندازد هنوز بلدم بخندم.

دی ۲۶، ۱۳۸۸

کژ می‌شد و مژ می‌شد

ف نشسته بود روبه‌روی من. دیگران هم بودند، اما وقتی حرف می‌زد نگاه‌ش به من بود.
ف از آن زن‌هایی است که با من خیلی فرق دارد. از آن زن‌هایی است که مطمئن است به همه‌چیز. ف مدیتیشن می‌کند، ف چاکراها را می‌شناسد، ف معتقد است که آدم باید استادی داشته باشد که توی زندگی معنوی‌اش هدایت‌ش کند، ف مراقبه می‌کند، ف از انرژی مثبت و چشم سوم و چهره‌های دیگر خود می‌گوید، ف می‌گوید انسان وظیفه دارد خودش را عمیقا کشف کند. من؟ من همیشه در سطح بوده‌ام. شک داشته‌ام به همه‌چیز. هیچ‌وقت باور نکردم که نسخه‌‌ی از پیش آماده‌شده‌ای وجود داشته باشد که تبدیل‌م کند به آدمی به‌تر، برتر، قوی‌تر، داناتر. ف ده‌ سال از من بزرگ‌تر است. ف می‌گوید از بیست سال پیش راه خودش را پیدا کرده. من؟ من تلوتلو می‌خورم هنوز.
ف نگاه می‌کند توی چشم‌های من و همه‌ی این حرف‌ها را می‌زند. من خودم را سرگرم قهوه‌ی توی فنجان کرده‌ام و فکر می‌کنم به خودم که در سطح بوده همیشه، که هی مانده روی آب، سرگردان، رهاشده، خوش‌بخت. خوش‌بخت؟ بله، گاهی بسیار خوش‌بخت، خوش‌بخت‌تر از ف.

دی ۲۵، ۱۳۸۸

چگونه کشتی از این ورطه‌ی بلا ببرد

فایل مقاله را باز کرده‌ام و خیره شده‌ام به کلمه‌هاش. تا آخر هفته‌ی بعد باید ترجمه‌اش کرده باشم و حالا تازه‌ رسیده‌ام به صفحه‌ی چهار. صفحه‌ی چهار از یک مقاله‌ی سی صفحه‌ای پر از ارجاع و کوفت و زهرمار. به حال این روزهام نمی‌خورد موضوع‌ش. حوصله‌‌ی سروکله زدن با کلمه‌های بی‌ربط به خودم را ندارم. حال‌م شانه بالا می‌اندازد این روزها. حال‌م یک «خب به من چه»ی بزرگ شده که رد می‌شود از کنار همه‌چیز. حال‌م شعر زیاد می‌خواند، غذاهای خوش‌مزه می‌پزد، از جمع‌های بالای چهار پنج نفر فرار می‌کند،‌ تا دیر دیر سر کار می‌ماند، هم‌کارهاش را زیاد می‌خنداند، دیوانه‌وار خرید می‌کند، تلفن می‌زند به آذر و وراجی می‌کند، شب‌ها بی‌خوابی می‌کشد، فیلم‌های ندیده را روی هم انبار می‌کند، دل‌ش تنگ می‌شود، تنگ می‌شود، تنگ می‌شود. حال‌م قرار ندارد لامصب.

دی ۲۴، ۱۳۸۸

کاین طایفه از کشته ستانند غرامت

کلمه‌ای هست که توی فیلم‌ها و سریال‌های پلیسی زیاد به گوش‌ت می‌خورد: overkill. نمی‌دانم چه معادل فارسی‌ای می‌شود برای‌ش گذاشت. overkill یعنی در کشتن کسی زیاده‌روی کنی، یعنی به کسی که با دو ضربه‌ی چاقو می‌مرده، هشتاد ضربه بزنی. یعنی کسی را که با یک گلوله توی قلب کارش تمام می‌شده، ببندی به رگبار. می‌گویند overkill معمولا نشانه‌ی این است که قتل دلایل شخصی و احساسی داشته، که قاتل خواسته انتقام بگیرد،‌ خشم‌ش را خالی کند یا اساسا کنترل خودش را در زمان قتل از دست داده بوده.
من این روزها زیاد به این کلمه فکر می‌کنم. دارم یاد می‌گیرم که overkilled شدن چه‌جوری است.

دی ۲۰، ۱۳۸۸

وز همه‌کس وحشت و بیگانگی

کارخانه‌ی عظیم‌الشان L'OREAL محصولی دارد با نام Infallible. تو بگیر یک‌جور کرم‌پودر در شکل و شمایلی شبیه رژلب. در واقع یک‌جور لاک غلط‌‌گیر. آن‌طوری که روی جناب Infallible نوشته، این محصول قرار است یک پنهان‌کننده،‌ تصحیح‌کننده و anti-imperfections باشد. این محصول به من مصرف‌کننده ـ این‌جا باید اعتراف کنم که من به Infallible‌ اعتیاد دارم ـ وعده می‌دهد که گود‌افتادگی و حلقه‌های سیاه دور چشم، چین و چروک، جای جوش‌های قدیمی، زخم کوچولوی زیر ابرو که که محصول بی‌دقتی آرایش‌گر در کار با موچین است و همه‌ی دیگر نقایص چهره‌ام را درست مثل یک لاک غلط‌گیر برای شانزده ساعت پنهان کند. این محصول به من قول می‌دهد که به‌تر از عهده‌ی نقش‌م بربیایم. این‌جوری است که من صبح بیدار می‌شوم و سیاهی زیر چشم‌هام را، یا به‌تر بگویم، خودم را زیر لایه‌ای از Infallible پنهان می‌کنم. این‌جوری است که می‌نشینم روبه‌روی شما و می‌خندم و شما هم خنده‌ام را باور می‌کنید. این‌جوری است که شما هرگز زنی را که روبه‌روی‌تان می‌نشیند، نمی‌شناسید. این‌جوری است که ما برای همیشه غریبه می‌مانیم.

ور بند نهی، سلسله در هم گسلاند...

سر راه خرید کردم. آمدم خانه. لباس‌های کثیف را ریختم توی ماشین لباس‌شویی. آشپزخانه را شستم. سر و سامانی دادم به خانه که شده بود بازار شام. دوش گرفتم. چیزکی سر هم کردم برای خوردن. و تمام‌مدت به این فکر می‌کردم که منحنی تانژانت خوش‌بخت‌ترین منحنی دنیاست: همیشه صعودی، در بعضی نقاط تعریف‌نشده. حالا درست است که بعضی‌جاها با سر زمین می‌خورد و باید از منفی بی‌نهایت دوباره خودش را بالا بکشد،‌ ولی خب هیجان زندگی‌اش به همین است دیگر. منظورم این است که مثلا زندگی یک منحنی درجه سه‌ی ساده کسل‌کننده‌ترین زندگی ممکن است: از منفی بی‌نهایت به مثبت بی‌نهایت، اکیدا صعودی. مسخره است خب. ولی تانژانت واقعا منحنی خوش‌بختی است. با سر می‌خورد زمین، ولی جان به جان‌ش هم که بکنند، صعودی است. یک‌جورهایی به‌ش حسودی‌م می‌شود.

دی ۱۸، ۱۳۸۸

‌داشت در بغض طلایی‌رنگ‌ش می‌ترکید...

راست‌ش روز غم‌گینی بود. از آن روزهای غم‌گین سنگین. آن‌قدر بغض کردم که تمام صورت‌م درد گرفت. بعد فکر کردم که خوب بود اگر کسی بود که خودم را برای‌ش لوس کنم. گفتم شاید آش‌پزی حال‌م را بهتر کند. خوراک میگو پختم با سوپ جو. خوش‌مزه و خوش‌آب‌ورنگ شد، اما من بهتر نشدم. چند صفحه‌ای نوشتم. گریه کردم. دوتا لیوان زشت را پرت کردم و شکستم. فایده‌ای نداشت. گاهی آدم می‌شود یک موجود ترسوی لرزان بی‌پناه که تنها چیزی که می‌خواهد، بودن کسی دیگر است. حالا تو هی بیا توی گوش‌ش بخوان که «نجات‌دهنده در گور خفته است».
دل‌م می‌خواهد یکی دو روزی نروم سر کار و بمانم توی تخت. با این همه می‌ترسم توی خانه ماندن غم‌گین‌ترم کند. یک‌جور سنگینی له‌کننده‌ توی هواست انگار و همه‌چیز به‌شکل احمقانه‌ای کش می‌آید. خواب آرام بی‌کابوس هم که شده آرزوی محال.

دی ۱۷، ۱۳۸۸

Inside the memory of your face

معمولا حافظه‌ی تصویری خوبی ندارم. اسم‌ها خوب یادم می‌مانند، اما تصویرها نه. گاهی وقتی دل‌م برای کسی تنگ شده، سعی می‌کنم که چهره‌اش را توی ذهن‌م بسازم و بی‌ فایده است. روزهای اول دل‌تنگی همه‌چیز تکه‌پاره است توی حافظه‌ام. با این همه از یک‌جایی به بعد مغزم شروع می‌کند به چسباندن تکه‌پاره‌ها به هم. این یک‌جایی به بعد یعنی درست جایی که دارم عادت می‌کنم. درست وقتی که دیگر اصراری ندارم چیزی یادم بیاید. درست از همین‌جا مغزم شروع می‌کند به کنار هم گذاشتن قطعه‌ها، با ریزترین جزئیات: چین‌های کنار چشم، خال کوچک کم‌رنگی که به‌سختی دیده می‌شود، چند تار موی سفید نزدیک گوش، حالت دست‌ها، خط‌های اخموی پیشانی...
کافی است چشم‌هام را ببندم تا تکه‌پاره‌ها به هم بچسبند و تصویر کامل شود. و این گاهی خیلی درد دارد،‌ خیلی خیلی درد دارد.

دی ۱۶، ۱۳۸۸

افتادن...

گاهی، درست شب‌هایی مثل ام‌شب، خنجری است یاد تو افتادن. خنجری که کسی فرو می‌کند توی شکمم و هی می‌چرخاند، هی می‌چرخاند، هی می‌چرخاند.
باور کنی یا نه، گاهی خنجری است یاد تو افتادن.

دی ۱۵، ۱۳۸۸

چشم ندارد خلاص، هرکه در این دام رفت

دارم یک شال‌گردن دیگر برای خودم می‌بافم. نه مثل پارسال با میل، این‌بار با قلاب. شب که برمی‌گردم خانه،‌ ولو می‌شوم روی مبل، یا روی زمین، تکیه‌داده به تخت. بعد همین‌جور تندتند زنجیره و پایه می‌زنم. رج‌ها پشت‌ سر هم بالا می‌آیند. خوبی قلاب‌بافی این است که لازم نیست حواست آن‌قدرها هم جمع باشد. کافی است چند رج ببافی تا دست‌هات و زنجیره‌ها و پایه‌ها هم‌آهنگ شوند. بعد می‌توانی دیگر جایی نباشی که هستی. می‌توانی دیگر هیچ‌جا نباشی.

دی ۱۳، ۱۳۸۸

بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی...

ام‌شب تمام راه تا خانه به این فکر می‌کردم که حبیبه‌ی «به ‌نام پدر» آدم خوش‌بختی بود، چون می‌توانست تلفن بزند به پدرش و بگوید:‌ «بابا، دخترت رفته روی مین». این از آن خوش‌بختی‌هایی است که وقتی هشت یا هجده ساله‌ای داری‌ش، اما توی بیست‌وهشت‌سالگی مدت‌هاست که از دست‌ش داده‌ای.
بعد آمدم خانه و بی‌خیال نشستم و آیزایا برلین خواندم. مثلا که حسودی‌م نمی‌شود به حبیبه. مثلا که وسوسه نمی‌شوم تلفن کنم به بابا و بگویم: «بابا، دخترت رفته روی مین».

دی ۱۲، ۱۳۸۸

You can't believe you're here


ظرف بودن‌م کوچک شده، زود سر می‌رود. کوچک‌ترین اتفاق‌ها به گریه‌ام می‌اندازند. چشم‌هام پر اشک‌اند همیشه. بهانه می‌آورم که سرما خورده‌ام. ساکت شده‌ام. انگار کلمه‌ها فرار می‌کنند از دست‌م. یادم نمی‌آید آخرین بار کی بی‌خیال؛ با صدای بلند خندیده‌ام، آن‌جور که همیشه به‌خاطرش توی مدرسه دعوام می‌کردند. تلخ‌م. تلخ که می‌شوم، زیاد شوخی می‌کنم با دوروبری‌هام. بلد نیستم وقتی تلخ‌م، حرف‌های جدی بزنم. شاید این‌جوری می‌خواهم دفاع کنم از خودم و از آنها، شاید می‌خواهم تلخی‌ام زیاد به چشم نیاید.
ام‌روز کسی به‌م گفت که دیگر وقتی صدات می‌کنیم، آن‌جوری نمی‌گویی «جان؟»، آن‌جوری که خودت بلدی. راست می‌گفت. خیلی وقت است که به کسی نگفته‌ام «جان؟»، از بس که جان‌م خسته است.