دی ۱۰، ۱۳۸۹

به خون خویش مستعجل

هر بار شروع می‌کنم و هنوز به جمله‌ی دوم نرسیده، پشیمان می‌شوم. فکر می‌کنم که چه فایده؟ این روزهام توضیح‌دادنی نیست. چه‌جور می‌شود گفت؟ اصلا می‌شود گفت؟ و فکر می‌کنم که بگذار بگذرد. بگذار هم‌این جوری در سکوت بگذرد. 

دی ۰۴، ۱۳۸۹

I never let them see the tears I held inside

من داشتم نان‌ها را می‌بریدم. او هم‌آن‌جوری با صدای بلند چیزی گفت درباره‌ی بابا. بد؟ نه. حرفی که زده بود بیش‌تر به نظرم بی‌رحمانه و ناعادلانه می‌آمد. توی کلمه‌ها و لحنش هم‌دلی نبود. من نمی‌فهمیدم چه‌طور می‌شود درباره‌ی مردی مثل بابا این‌ طور حرف زد. سنگین‌دلی‌ نهفته توی جمله‌های ظاهرا مودبانه را نمی‌فهمیدم. گفت و گفت، آن قدر که دیگر نمی‌توانستم. قیچی نان‌بری توی دست‌هام می‌لرزید و سرم تیر می‌کشید. می‌دانستم کافی است دهان باز کنم تا سیل کلمه‌های وحشی‌ام بریزد بیرون و می‌دانستم این بیش‌تر از سکوتم بابا را آزار می‌دهد. ایستاده بودم هم‌آن‌جا، کنار میز، پشتم را کرده بودم به او و ساکت، نان‌ها را به‌ شکل مربع‌های هم‌اندازه‌ بریده بودم و اشک‌هام چکیده بودند روی صورتم. 
نتوانستم ببخشم. هیچ‌وقت. اگر درباره‌ی خودم حرفی زده بود، شانه بالا می‌انداختم، فراموش می‌کردم، ناشنیده می‌گرفتم. درباره‌ی بابا بی‌رحمانه حرف زده بود و قلبم با او بی‌رحم شده بود. 
نتوانستم ببخشم.  

دی ۰۲، ۱۳۸۹

God blessed the broken road

رفته بودم پیاده‌روی. سر راه فلفل‌ دلمه‌ای و سبزی خوردن و زیتون هم خریده بودم. صدای اذان پیچیده بود توی خیابان. موذن‌زاده نبود البته، اما اذان خوبی بود. ماه توی آسمان خوش‌گل بود و این حالم را خوب می‌کرد. بابا اس‌ام‌اس زد که: رسیدم خونه، نزدیک‌ ای که بیای با هم چایی بخوریم؟ جواب دادم که: نزدیک‌ ام. 
به ذهنم رسید که آدم خوش‌شانسی بوده‌ام. زندگی‌ام پر بوده از مهربانی‌های کوچک. هزار جور پیچ و تاب خورده‌ام، اما آدم‌های دور و برم مهربان بوده‌اند. زیاد دوست‌ داشته‌ام، زیاد دوستم داشته‌اند. بلد ام به آدم‌ها بگویم دوستشان دارم. بلد ام ببوسمشان. بلد ام محکم بغلشان کنم. آدم خوش‌شانسی بوده‌ام که زندگی‌ام پر بوده از هدیه‌های کوچک بی‌‌دلیل، آدم‌های دل‌نشین، اس‌ام‌اس‌های «نزدیک‌ای که بیای با هم چایی بخوریم؟».

آذر ۲۸، ۱۳۸۹

لأني أحبّك يجرحني الماء

توی ذهنم مقدمه‌ای بلندبالا نوشته بودم که آخرش بگویم محمود درویش خیلی شاعر به‌دلی است برای من ِ الان و این‌جا. بعد دیدم چه کاری است خب؟ آخرش را هم‌این اول بگویم که به‌تر است. جان کلام این که محمود درویش هیچ‌وقت مثل الان ِ زندگی‌ام، این‌جا که ایستاده‌ام، به‌ جان و دلم ننشسته بود. قلابش به گوشه‌ی دلم گرفته. بیش‌تر از هر شاعر دیگری به این شب‌ها و این روزهام ربط دارد. بی‌خوابم می‌کند، نفسم را می‌برد، زخم می‌زند، محض و مطلق است. در برابرش بی‌دفاع ‌ام. ام‌شب، الان، این‌جا محمود درویش از هر شاعر دیگری به قلبم نزدیک‌تر است.

آذر ۲۷، ۱۳۸۹

...که اندرون جراحت‌رسیدگان چون است


کارم طول کشیده بود و به ساعت ملاقات بیمارستان نمی‌رسیدم. تلفن زدم که حالش را بپرسم. صدای غریبه‌ای از آن ور خط جواب داد. حرف نامفهومی زد که توی شلوغی خیابان خوب شنیده نمی‌شد. بعد قطع شد. یک بار دیگر شماره‌اش را گرفتم و این بار کسی جواب نداد. دلم ریخت. دوباره گرفتم. باز هم‌آن صدای غریبه‌ی نامفهوم. گوشه‌ی پیاده‌رو ایستاده بودم. چند دقیقه طول کشید تا توانستم بگیرمش و «الو» گفتنش خیالم را راحت کند. چند جمله‌ی کوتاه گفتیم. بعد ایستاده بودم گوشه‌ی پیاده‌رو، بغض‌کرده، ترسیده، یخ‌زده، فلج، لرزان. چند دقیقه‌ از دستش داده بودم. چند دقیقه‌ مرده بودم. 

آذر ۲۶، ۱۳۸۹

For I have known them all already, known them all

به نظرم رسید شده‌ام آدمی شبیه ز. هم‌آن ز که جایی قانع شده بود. قبول کرده بود که زندگی قرار نیست چیز دیگری باشد، چیز دیگری داشته باشد. ز که آن وقت‌ها کوچک، کم و یک‌نواخت به چشمم می‌آمد. حالا، بعد از چند سال، فکر می‌‌کنم که شده‌ام آدمی شبیه ز. شاید بد نباشد. شاید اصلا بد نباشد. ولی این آن چیزی نیست که می‌خواستم. نه، این «آن» نیست و تا حد مرگ غم‌گینم می‌کند. 



پ.ن. عنوان از The Love Song of J. Alfred Prufrock تی‌.‌اس. الیوت

آذر ۲۵، ۱۳۸۹

خواب دیده‌ام؟ خواب بوده‌ام؟

مشعل نجفی‌ها کشف نوجوانی‌ من و جنان و جیران بود. هر سال، شب‌های تاسوعا و عاشورا باید می‌رفتیم تماشای مشعل نجفی‌ها. این که واقعا مشعل مال هیأت نجفی‌ها بود یا فقط اسمش این بود، نمی‌دانم. یک مشعل هم نبود. چهل پنجاه مشعل بزرگ بودند که هر پنج شش‌تا روی یک چوب بزرگ نصب می‌شدند و مردها این چوب‌ها را می‌گذاشتند روی شانه‌هایشان. بقیه‌ی دسته هم طبال‌هایی بودند که طبل‌های مخصوصی داشتند که جای دیگری ندیده‌‌ام.
آخرهای شب مشعل نجفی‌ها راه می‌افتاد توی خیابان و طبال‌ها طبل می‌زدند. با ضرب‌آهنگ عجیبی که غم نداشت، فقط انگار می‌خواست بگوید که قرار است اتفاقی بیافتد. جنان از کسی شنیده بود که شب‌های تاسوعا و عاشورا، لشکر کوفه برای ترساندن زن‌ها و بچه‌ها، مشعل به دست دور خیمه‌ها می‌چرخیده‌اند. مشعل نجفی‌ها هم‌این قصه را تعریف می‌کرد. بی‌ هیچ کلمه‌ای. خبری از مداح و روضه‌خوان و روضه نبود. مشعل‌های بزرگ بودند و ضرب‌آهنگ عجیب طبل‌ها که ته دلت را خالی می‌کرد. آن بی‌کلمگی را دوست داشتم؛ آن بوم بوم بومی را که می‌گفت فردا اتفاقی می‌افتد؛ آن بهت و واهمه‌ را؛ آن سکوتی را که تا چند دقیقه بعد از عبور مشعل هم توی فضا می‌ماند.
حالا چند سالی هست که رد مشعل نجفی‌ها را گم کرده‌ام. کسی خبری ازش ندارد. دلم برای آن بی‌کلمگی کامل تنگ شده. 

آذر ۲۲، ۱۳۸۹

انفطار

از صبح چشمم به آسمان بود. دلم می‌خواست بروم یک جایی زیر آسمان. در عوض با چندتا آدم جدی کسل‌کننده نشسته بودیم زیر سقف و حرف‌های جدی کسل‌کننده می‌زدیم: «پروژه‌های تحقیقاتی»، «آینده‌ی هم‌کاری‌ها»، «بار اول است که ایران می‌آیید؟»، وسطش چندتا شوخی خنک، خنده‌های الکی. ف یواشکی توی گوشم گفت: این پسره خوب‌ اه ها. گفتم: اوهوم. گفت: ولی حلقه دستش‌ اه. گفتم: اوهوم. پنج دقیقه بعد دوباره گفت: ولی خوب‌ اه ها. طبیعتا من باز گفتم: اوهوم. این‌جوری خودم را رساندم تا ظهر. 
سر ناهار «پسره» پرسید که می‌تواند نظر شخصی‌ام را درباره‌ی چیزی بپرسد؟ ف از خنده قرمز شده بود. یک جوری نگاهش کردم که یعنی زهرمار. به «پسره» گفتم که بپرسد. پرسید که به عنوان یک ایرانی نظرم درباره‌ی این که دور بعدی مذاکرات با 1+5 قرار است توی استانبول برگزار شود، چیست؟ یا خود خدا. راستش این بود که به‌ عنوان زنی که دلش تاب ندارد و بغض دارد خفه‌اش می‌کند و بیست و چند روز است که سردرد امانش را بریده و دلش یک تکه آسمان می‌خواهد، کل مذاکرات به پاشنه‌ی کفشم هم نیست. اما این را چه‌جوری باید به انگلیسی سلیس گفت آخر؟ آن یکی هم‌کار از راه رسید و سوالی درباره‌ی اورهان پاموک پرسید. حرف کشید به ادبیات و نوبل و یونس امره و هوای آنکارا و نجات پیدا کردم. 
عصر، تصور سر کلاس نشستن هم برایم محال بود. دم غروب، راه افتادم سمت خانه. توی ترافیک که گیر کرده بودیم و باران گرفت، یادم آمد که تاجون می‌گفت اگر وقت باران، سوره‌ی انفطار را بخوانی، یک آرزویت برآورده می‌شود. هیچی از سوره‌ی انفطار یادم نبود جز هم‌آن آیه‌ی اول: «اذا السماء انفطرت...». دلم می‌خواست حرف تاجون را مثل وقتی که شانزده ساله بودم، باور کنم. دلم می‌خواست زیر باران سوره‌ی انفطار بخوانم و مطمئن باشم که همه‌ چیز درست می‌شود. 
حالا نشسته‌ام این‌جا، هی زیر لب می‌خوانم: «اذا السماء انفطرت...» و قلبم دارد پاره می‌شود. 


آذر ۱۹، ۱۳۸۹

But now I'm only falling apart

قاعده و قانون ندارد. آدم دلش می‌خواهد که داشته باشد. دست‌کم من دلم می‌خواهد. اما ندارد. یک‌‌باره خراب می‌شود روی سرم. بیدار می‌شوم و دیوارها تنگ، سقف، پایین و پایین‌تر. آن‌قدر که فکر می‌کنم دیگر از این بدتر، از این دل‌تنگ‌تر، از این دیوانه‌وارتر نمی‌شود.  می‌شود. هیچ‌وقت به ته تهش نمی‌رسم. خوب بود اگر آدم جایی محکم کوبیده می‌شد به زمین و صدای خرد شدن استخوان‌های خودش را می‌شنید. آن وقت می‌شد مطمئن باشد که افتادن تمام شده، تمام شده. 
ای‌میل‌های فری‌ ای‌بوکز و آل رسپیز هم دیگر فایده‌ای ندارند. این جور روزها هیچ چیز فایده‌ای ندارد. 

آذر ۱۲، ۱۳۸۹

پشت پنجره‌مان روز است

یک خط از شعر یادم نمی‌آمد. کتاب دم دستم نبود. می‌توانستم دست به دامن گوگل شوم البته، اما خوش داشتم خودم بگردم و جایی، ته‌ته‌های ذهنم، پیداش کنم. از صبح هی فکر کرده بودم و آن یک خط یادم نیامده بود. شب که داشتم برمی‌گشتم خانه، هم‌این که تاکسی راه افتاد و باد یک جوری خودش را از لابه‌لای روسری سراند توی گردنم، یادم آمد که «خلف شباكنا نهار». سرم را تکیه داده بودم به پشتی صندلی و دلم می‌خواست باور کنم. منظورم این است که وقتی شاعر حزن‌زده‌ای مثل محمود درویش، جایی گفته باشد «خلف شباكنا نهار»، آدم وسوسه می‌شود باورش کند. گیرم که جایی دیگر هم گفته باشد «أصبح الحب مذبحة». 

آذر ۰۸، ۱۳۸۹

Mother, should I build the wall...



هنوز می‌توانی بدترین زخم‌ها را به من بزنی. فرقی نمی‌کند چند ساله باشم. فرقی نمی‌کند کجای زندگی ایستاده‌ باشم. در برابر تو بی‌دفاع ام. می‌توانی با یک جمله‌ی پنج شش کلمه‌ای دنیا را بکوبی توی سرم. کلمه‌های ساده‌ات می‌توانند آن قدر دردناک باشند که نفسم بند بیاید. این قدرت را داری که زخمی‌ام کنی و بی‌رحمانه قدرتت را به رخم می‌کشی. در مواجهه با تو هم‌آن موجود سه کیلو و صد و پنجاه گرمی‌ ام که از لای پاهات سُر خورده وسط زندگی. این واقعیت خلع سلاحم می‌کند.
البته که دوستت دارم، البته که دوستت داشته‌ام ـ حتی در گیرودار بدترین دعواهایمان ـ و البته که دوستت خواهم داشت. اما چه تلخ می‌توانی باشی، چه گزنده. چه شکننده ام پیش تو مامان.   
آخ، مامان...

آذر ۰۷، ۱۳۸۹

Lest we forget how fragile we are


وسط حرف زدن از ماجرایی معمولی نگاهش غم‌گین می‌شود. وقفه. من این طرف میز نشسته‌ام. مدادم را می‌گذارم روی میز که دستش را بگیرم. حرفش را از سر می‌گیرد. دستم دوباره مداد را برمی‌دارد. حاشیه‌های سفید کاغذ را سیاه می‌کند. خط‌های بی‌معنی می‌کشد.
احساس می‌کنم کسی توی تاریکی چراغی روشن کرده و من چیزی دیده‌ام که نباید. آن سکوت میان دو جمله، آن وقفه‌ی کوتاه را دیده‌ام که از چشم بقیه پنهان مانده. قرار نبوده بفهمم این قدر غم‌گین است. دری را اشتباهی باز کرده‌ام.

آذر ۰۶، ۱۳۸۹

I brought you this book and this photo. I'm not smiling in it. I don't know how to do that: hold a smile

عکس‌ توی خانه‌ی آن‌ها گرفته شده. چند هفته پیش. نیم‌رخم پیداست و انگشتر بزرگ سبزم. درباره‌ی عکس‌های خودم سخت‌گیر ام. معمولا دوست‌شان ندارم. شبیه من نیستند. اما این یکی... توی این عکس من غایب ام. حواس‌پرت. دور. شبیه خودم ام، خود آن شبم، توی خانه‌ی آن‌ها. این یکی را دوست دارم.




‍پ.ن. عنوان البته که از Cold Mountain

و أعرف أن هواك انتحار

ام‌شب خوش ام. هم‌این جوری بی‌ دلیل. بی هیچ اتفاق تازه‌ای. ام‌شب آشتی‌ ام. با همه. با خودم. بی هیچ توضیحی. بی هیچ توجیهی. فقط آشتی‌ام. پذیرفته‌ام که قرار نیست و نبوده که جور دیگری باشد. ناگهان یادم افتاده که توی این داستان ـ و توی همه‌ی داستان‌های دیگر ـ آدم تنها است و قرار نیست کسی مواظبش باشد. ام‌شب این غم‌گینم نمی‌کند، سبکم می‌کند. 
ام‌شب خوش ام.  

آبان ۳۰، ۱۳۸۹

I shut my eyes and all the world drops dead


لاوی‌داوی‌هام فردا برمی‌گردند. قصدم این بود که دوشنبه‌ی عجله‌شنبه‌ام را تعطیل کنم و خانه را از وضعیت زوال‌ بعد از چند وقت زندگی مجردی نجات دهم. توی خانه‌ی بزرگ که تنها باشی، همیشه گوشه‌هایی از خانه متروک می‌‌شوند. کسی روی مبل‌های پذیرایی نمی‌نشیند. یکی از دست‌شویی‌ها بی‌استفاده می‌ماند. از میز غذاخوری هشت‌نفره‌ی وسط هال، مهاجرت می‌کنی به صندلی کنار پیش‌خوان آش‌پزخانه یا کاناپه‌ی روبه‌روی تلویزیون. گل‌دان روی میز خالی می‌ماند، چون کسی گل نمی‌خرد. تو حواست نیست و هم‌این خرده‌ریزها خانه را به زوال می‌برند. این است که هر چند وقت یک ‌بار باید آستین‌هات را بالا بزنی و نجاتش بدهی.
خلاصه که قصدم این بود که فردا نروم سر کار. نشد. رئیس کوچک جلسه‌ی صبحانه گذاشت. نظر من این است که صبحانه‌ی کاری چه کوفتی است دیگر؟ صبحانه را باید با خیال و لباس راحت خورد، با موهای ولو، جایی که بتوانی راحت انگشت‌های مربایی‌ات را بلیسی و خرده‌نان‌ها را از روی میز برداری و بخوری. نظر رئیس کوچک به نظر من نزدیک نیست و هی جلسه‌ی صبحانه می‌گذارد. با همه‌ی احترامی که برایش قائل‌ ام، باید بگویم خاک بر سرش. به رئیس گفتم که برای جلسه می‌روم، اما بیش‌تر از آن نمی‌توانم بمانم. نگفتم باید بیایم خانه‌مان را نجات بدهم البته. نه‌گمانم که اگر می‌گفتم هم می‌فهمید. 
قرار است برای فردا شب ته‌چین قالبی، سوپ قارچ و کیک سیب بپزم. خودم با خودم این قرار را گذاشته‌ام یعنی. کیک سیب را الان از فر بیرون آوردم و منتظرم سرد شود تا از قالب درش بیاورم. مرغ ته‌چین هم توی مخلوطی از ماست و پیاز و ادویه‌جات استراحت می‌کند. میوه‌‌ها و سبزی‌جات و سایر خرت‌وپرت‌های خریده‌شده را سر و سامان دادم. لباس‌ها را هم از ماشین لباس‌شویی درآوردم و روی بند پهن کردم. آش‌پزخانه و حمام و دست‌شویی‌ را شسته‌ام. گردگیری را گذاشته‌ام برای فردا، زیرا که دوستش ندارم و هرچه دیرتر، به‌تر. ژله و سالاد را هم فردا درست می‌کنم. پنجره‌ها را هم باز گذاشته‌ام که هوای خانه عوض شود و بوی سیگار توی خانه نماند و ژاکت به تن نشسته‌ام این‌جا. مثلا که حالم خوب است، مثلا که هر بار چشمم را می‌بندم، قلبم مچاله نمی‌شود.


پ.ن. عنوان از Mad Girl's Love Song سیلویا پلات

آبان ۲۹، ۱۳۸۹

كشظايا البللور المكسور


دی‌شب توی گودر چند خط از این شعر کشنده‌ی نزار قبانی را روی یک عکس گذاشته بودم. بعد نگار پرسید که «الثم» یعنی می‌بوسم؟ می‌دانستم یکی از معنی‌هاش هم‌این است و این‌جا هم، ‌هم‌این معنی را می‌دهد. صبح توی فرهنگ لغت که نگاه کردم دیدم «لثم» به‌جز بوسیدن، به‌معنای زخم زدن هم هست.
اصلا دلم یک‌ جوری است از صبح تا حالا. هی یادم می‌آید که یک جایی، توی یک کلمه، بوسیدن و زخم زدن به هم رسیده‌اند و یکی شده‌اند. اصلا دلم یک‌ جوری است...

آبان ۱۱، ۱۳۸۹

می‌پیچم و سخت می‌شود دام


دلم مانده پیش جورا‌ب‌های پشمی‌ای که دی‌روز توی آن مغازه‌ی وسط‌های خیابان میرزای شیرازی دیدم. عجله داشتم و نایستادم که بخرم. دوشنبه‌ها همیشه عجله دارم. از هفت صبح که از خانه می‌زنم بیرون تا نه و ده شب که برگردم، عجله دارم. همه‌اش دارم خودم را از یک جایی می‌رسانم به یک جای دیگر. دوشنبه‌ها عجله‌شنبه‌ی من‌اند. اما دوستشان دارم. در واقع همیشه دوشنبه‌ها و پنج‌شنبه‌ها را دوست داشته‌ام. هم‌این‌ جوری بی‌دلیل مهرشان به دلم افتاده. 
داشتم می‌گفتم، دلم مانده پیش آن جوراب‌های پشمی. ام‌شب که ایستاده بودم توی صف اتوبوس و پاهام یخ زده بودند، به سرم زد که بروم حسن‌آباد، نخ پشمی بخرم و برای خودم جوراب ببافم. بعد یادم آمد که بلد نیستم. البته توی حرفه‌ و فن راه‌نمایی سعی کرده بودند به ما یاد بدهند چه‌طور جوراب ببافیم، اما آدم توی سربه‌هوایی سیزده‌ چهارده‌سالگی از کجا باید بداند که ممکن است یک‌ وقتی، نزدیکی‌های سی‌‌سالگی‌اش مثلا، هوس جوراب‌بافی بزند به سرش؟ این بود که من هیچ‌وقت از بافتن شال گردن و کلاه و بلوز و این دست‌کش‌هایی که چهار انگشت را یکی فرض می‌کنند، جلوتر نرفتم. عاقبتش شده این که دلم می‌خواهد جوراب پشمی ببافم و بلد نیستم. بعد ترجیح دادم که فعلا این واقعیت را نادیده بگیرم که بلد نیستم جوراب ببافم و هم‌این طور که منتظرم اتوبوس بیاید، خیال‌بافی کنم که دوست دارم جوراب‌های پشمی‌ای که می‌بافم، چه رنگی باشند و دوست دارم جز خودم برای کی‌ها جوراب پشمی ببافم و دوست دارم موقع بافتنشان به چی فکر کنم. بعد اتوبوس آمد، اما من سوار نشدم. چون سه‌شنبه‌ها عجله‌شنبه‌ی من نیستند و من توی روزهایی که عجله‌شنبه‌ام نیستند به خودم حق می‌دهم درباره‌ی انتخاب صندلی‌ام توی اتوبوس جوری سخت‌گیری کنم که انگار اگر روی یکی از چهار صندلی محبوبم ـ دوتا صندلی کنار پنجره‌ی ردیف اول و دوتا صندلی کنار پنجره‌ی آخرین ردیف ـ ننشینم، دنیا به آخر می‌رسد. صندلی‌های منفورم هم آن هشت‌تا صندلی‌ای هستند که یکی می‌نشیند روبه‌رویت و زل می‌زند توی صورتت و تو مجبوری که آهنگ گریه‌دار گوش نکنی. چون هر قدر هم جلوی اشکت را بگیری، چانه‌ات می‌لرزد و آدم روبه‌رویی جوری نگاهت می‌کند که یعنی «آخی» و تو از آخی گفتن غریبه‌ها متنفری.
بله، ایستادم توی خیابان، به زن‌های پشت سرم گفتم: «بفرمایید، من سوار نمی‌شم» و با پاهای یخ‌زده به جوراب‌های پشمی و آهنگ‌های گریه‌دار فکر کردم. حالا فکر نکنید که من همه‌اش نشسته‌ام یک گوشه و آهنگ‌های گریه‌دار گوش می‌کنم و چانه‌ام می‌لرزد. آن بالا نوشته Things you can't tell just by looking at her. یک دلیلی داشته دیگر. چرا دارم این قدر پرت و پلا می‌گویم؟ اصل مطلب چیز دیگری است: دلم گرفته. از خنده‌هام معلوم نیست لابد، اما دلم گرفته.     

مهر ۰۹، ۱۳۸۹

Sans une parole

حالا یک هفته‌ای هست که هی می‌خوانم Il a mis le café و پیش‌تر نمی‌روم. خیلی که دوام بیاورم، می‌رسم به Sans me parler. هربار گریه‌ام می‌گیرد. فردا صبح، ساعت 7:45 باید نوشته‌ام را بدهم دست ف و هنوز هی گریه‌ام می‌گیرد. ف احتمالا نوشته‌‌های من و بقیه را می‌گذارد لابه‌لای کاغذهاش، بعد کمی حرف می‌زنیم، بعد من بدو بدو می‌روم که به کار و زندگی‌ام برسم، بعد ف عصر ای‌میل می‌زند که کار را خوانده و به نظرش چیز خوبی است، اما به‌تر است که این کلمه را با آن کلمه جابه‌جا کنم و من شب که ای‌میلش را می‌خوانم، جواب می‌دهم که باشد، چون به هر حال ف معلمم است و به هر حال‌تر، حوصله‌ی بحث کردن ندارم.
ف نمی‌داند که من یک هفته گریه کرده‌ام چون هی خوانده‌ام Il a mis le café. فکرش را هم نمی‌کند تصویر مردی که قهوه می‌ریزد، این قدر گریه‌دار باشد. از دید ف گریه مال سطرهای آخر است: Et moi j'ai pris ma tête dans ma main, et j'ai pleuré. از دید من گریه خیلی قبل‌تر شروع شده. قبل‌ از رفتن مرد، قبل‌ از آمدن مرد حتی. گریه وقتی شروع شده که زن چشم‌هاش را باز کرده. توی تاریک و روشن صبح. توی اتاقی که من دقیقا می‌دانم چه شکلی است. توی تختی که من بلدمش اما نمی‌توانم بگویم، چون گریه‌ام می‌گیرد. هم‌آن‌ طور که هفته‌ی پیش سر کلاس گریه‌ام گرفت و خفه شدم. نمی‌خواستم ف و بقیه گریه‌ام را ببینند. آدم گنده‌دماغی‌ام که دوست ندارم هر کسی گریه‌ام را ببیند. زن بیدار می‌شود و می‌رود توی آش‌پزخانه. آش‌پزخانه‌ی خالی، سرد، خواب. آش‌پزخانه‌‌ی بی‌رمق. گریه مال هم‌این‌ جای قصه است. من به‌خاطر هم‌این جای قصه گریه می‌کنم. ف این را نمی‌فهمد. من هم حرفی نمی‌زنم. 


شهریور ۳۰، ۱۳۸۹

ای دل، تو مرا نمی‌گذاری‌ک بنشینم و صبر پیش گیرم

بی‌حوصله‌ ام. از همیشه بیش‌تر. هیچ‌وقت توی زندگی‌ام این‌ قدر بی‌حوصله، این قدر کم‌طاقت و این قدر نازک نارنجی نبوده‌ام. دو صفحه از یک کتاب را می‌خوانم و ادامه نمی‌دهم. یکی دو جمله ترجمه می‌کنم و دل‌زده می‌شوم. نیم ساعت توی سینما می‌نشینم و بعد جوری فرار می‌کنم که انگار توی قفس بوده‌ام. سرسری و شلخته آش‌پزی می‌کنم. حرف نمی‌زنم زیاد. به‌جاش تا دلتان بخواهد، به هر بهانه‌ای، بی هیچ بهانه‌ای اصلا، اشکم در می‌آید. حواس‌پرت‌ ام. هم‌این ام‌روز دو جای دست راستم را بریدم، دست چپم را موقع درآوردن غذا از فر سوزاندم و پام را هم توی باش‌گاه جوری کوبیدم به یکی از این آهن‌پاره‌های غول که کبود شده. 
به سرم زده که استعفا بدهم. یک روز از خواب بیدار شوم، دوش بگیرم، آرایش کنم، بروم سر کار، همه‌ی وسایلم را جمع کنم، بروم توی اتاق رئیس، نامه‌ی استعفا را بگذارم روی میز و بیایم بیرون. هیچ برنامه‌ای هم برای بعدش ندارم. البته جز این که بروم موهام را قرمز کنم. بیش‌تر از آن که غصه‌دار باشم، بی‌حوصله ام. احساسم این است که به زحمتش نمی‌ارزد. هیچ چیز به زحمتش نمی‌ارزد. 

شهریور ۲۷، ۱۳۸۹

فاک یو؛ یه تنوعیم هست*


دی‌شب هم‌شهری داستان را که بستم و چراغ مطالعه را که خاموش کردم، توی ذهنم پستی نوشتم که با چند خط اول «قصیده‌ی بلقیس» نزار قبانی شروع می‌شد:
شکرا لکم
شکرا لکم
فحبيبتي قتلت...
اگر خوابم نمی‌آمد و قرار نبود چهار پنج ساعت بعد بیدار شوم و با بالش خداحافظی کنم، احتمالا هم‌آن وقت می‌نوشتمش. توی آن پست شرحه شرحه‌ات می‌کردم که این جور وقیحانه سرک می‌کشی توی زندگی‌ام و به این در و آن در می‌زنی تا از ریزترین جزئیاتش سر در بیاوری و آخرش هم زاری‌کنان می‌نوشتم که خوش‌حال باش، این‌جا را هم غریبه کردی و دیگر از خیلی چیزها نمی‌شود این‌جا نوشت و از این جور حرف‌ها. می‌نوشتم تقصیر توست که خیلی چیزها را نمی‌نویسم. چون خوش ندارم ذره‌بین دستت بگیری و جمله‌ها و کلمه‌هام را جان به لب کنی و دوره بیفتی بین همه‌ی آشناهای مشترک که بفهمی چی به چی‌ است. (و چه خوب که هیچ کدامشان هیچ نمی‌دانند و هر بار به در بسته خورده‌ای.) بله، توی آن پست می‌نوشتم تو باعث شدی بعضی وقت‌ها حرف‌هام را جایی بنویسم که هیچ‌ کس نخواند. تو باعث شدی خفه‌خون بگیرم. تو باعث شدی... خوابم می‌آمد و قرار بود چهار پنج ساعت بعد بیدار شوم و ننوشتم.
صبح که بیدار شدم، عصبانیت دی‌شب تمام شده بود. شیر و خرما خوردم و یادم آمد که برای ننوشتن بعضی چیزها دلایل دیگری داشته‌ام. دلایلی مهم‌تر از تو و نزدیک‌بینی احمقانه‌ات. یادم آمد همه‌ی این روزهایی که تو لای جمله‌ها و کلمه‌هام دنبال رد پای کسی گشته‌ای که دوستش دارم، من مشغول دوست داشتنش بوده‌ام. یادم آمد قبلا خوابش را هم نمی‌دیدم که کسی را بشود این جوری، بی‌دلیل، بی حساب و کتاب، دردناک، تلخ و شیرین و یله دوست داشت. یادم آمد که این دوست داشتن دستم را گرفته، زن‌ترم کرده. که قد کشیده‌ام توی این یک سال و تو هم‌‌آن ‌جایی مانده‌ای که بودی. 
هااااااااااااااااه، سرخوش‌ام از صبح تا حالا. این‌جوری تلافی می‌کنم. 



*. کپی‌رایت عنوان مال گودر شهرزاد است. می‌خواستم عنوان این باشد که «فرشته ره نبرد، تا به اهرمن چه رسد»، بعد که نت شهرزاد را توی گودر دیدم، شعر شیخ اجل از چشمم افتاد. 

شهریور ۲۶، ۱۳۸۹

اسمك السر و حبك عيد

کتاب را گرفته بودم دستم و نشسته بودم کنار پنجره‌، رو به آفتاب. رسیدم به «آه، صوتك صوتك صوتك، الهامس الحار...*». یک چیزی انگار توی من وحشی شد. یک چیزی رم کرد. پرید. لگد زد. سر رفت. یک چیزی چنگ زد به دلم. 
نه. راستش هیچ‌کدام. کلمه‌ی درستش هنوز اختراع نشده. کلمه‌ی درستش را باید اختراع کنم.  
چه‌طور باید یاد بگیرم که دلم این‌جور نلرزد؟ 


*. غاده السمان

شهریور ۱۷، ۱۳۸۹

إنّي اتنفّس تحت الماء... إنّي أغرق، أغرق، أغرق

دارد خفه‌ام می‌کند. احساسم این است. زیر وزنش له می‌شوم. به آنا گفتم مطلقا تنهاییم. گفت که بدبین‌ام. گفتم به هر حال وضعیت گهی است. گفت گه کلمه‌ی قشنگی نیست برای توصیفش. گفتم اگر بخواهد می‌تواند اسمش را بگذارد میموزا، ولی وضعیت گه باقی می‌ماند. 
بعد خداحافظی کردیم و کتاب خریدم و برگشتم خانه. رفتم توی انباری، همه‌ی نقاشی‌های قدیمی‌ام را ریختم توی یک کیسه‌ی بزرگ سیاه و گذاشتم توی سطل آشغال بزرگ ته خیابان. دوستشان نداشتم. به گمانم دیگر هیچ وقت نقاشی کردن را دوست نداشته باشم. 
حالا کتاب‌های جدید را هم‌آن‌جور توی کیسه‌ها گذاشته‌ام وسط اتاق و نشسته‌ام سایت‌های آش‌پزی را زیرورو می‌کنم برای صبحانه‌ی هیجان‌انگیز روز جمعه. یک چیزی باید حالم را خوب کند. یک چیزی باید از یادم ببرد که دارم خفه می‌شوم. یک چیزی باید مرا روی آب نگه دارد. 

شهریور ۱۵، ۱۳۸۹

And I don't mean maybe

میم خواب دیده که من حامله‌ام. صبح غم‌گین بودم. ایستاده بودم کنار پرینتر که آمد و از پشت بغلم کرد و گفت: خواب دیدم حامله‌ای. من هم‌این جوری که بسته‌ی کاغذ توی دستم بود و سعی می‌کردم از بغلش بیرون بیایم، زدم زیر خنده. گفت: خوش‌گل شده بودی، عین فرشته‌ها. حالا شما خیلی جدی نگیرید. میم زیاد مبالغه می‌کند. آدم ابروهایش را هم که یک ردیف باریک‌تر کند، از نظر میم «خوش‌گل می‌شود، عین فرشته‌ها». ولی خب، خوب است که آدم سر صبح که دارد با پرینتر کلنجار می‌رود، یکی بیاید از پشت بغلش کند و بگوید که خوابش را دیده. از نظر من یکی که خوب است. گفت: حالا چی‌کارش می‌کنی بچه‌تو؟ رئیس هنوز نیامده بود و می‌شد شیطنت کرد. ادای مدونا را درآوردم که: I'm gonna keep my baby. گفت: پیرهن گل‌گلی حاملگی باید بخری. گفتم: می‌خرم خب، با صندل پاشنه کنفی. سین از راه رسید. ماجرای خواب را که شنید، خیلی جدی گفت: تعبیر حامله بودن تو خواب غم و غصه‌س. غصه داری. 
من باورم نشد. توی دلم شانه بالا انداختم و دهن‌کجی کردم و باورم نشد که تعبیرش غم و غصه باشد. تعبیرش باید،‌ باید، باید چیز خوب و قشنگی باشد. مثل زن حامله‌ای که پیرهن گل‌گلی پوشیده. یک دست به کمر، یک دست روی شکم. سنگین، تنبل، سلانه. تعبیرش باید، باید، باید خوب باشد. این یک جمله‌ی امری است. 

شهریور ۱۴، ۱۳۸۹

تا کی این ناوک دل‌دوز...

کم آوردم. آن قدر که نزدیک بود خودم را بیاندازم توی بغل نون و یک دل سیر گریه کنم. خودم را جمع کردم. یادم بود که قرار نیست غصه‌ی من یکی هم اضافه شود به این روزهاش. تازه آدم باید چه توضیحی بدهد؟ چی باید بگوید وقتی این جور شکستنی شده؟ اشک‌هام را به زور نگه داشتم پشت پلک‌هام و هی لب‌خند الکی زدم. 
موقع برگشتن دختری که توی تاکسی نشسته بود کنارم هی فینش را کشید بالا. به خیالم آمد که گریه‌ی مفصلی کرده و حالا رسیده به آن فین‌فین‌های آخر، هم‌آن‌جا که اشک‌هات دیگر تمام شده‌اند و راه نفست کم‌کم دارد باز می‌شود. حسودیم شد بهش. به این که یک جایی گیر آورده و حسابی گریه کرده. مطمئن نبودم البته که گریه کرده باشد. نگاه نکردم به صورتش. فکر کردم شاید نخواهد دختره‌ی غریبه‌ای که توی تاکسی نشسته کنارش ببیند که چشم‌هاش از گریه قرمز شده‌اند. گفتم می‌رسم خانه و گور پدر همه چیز، حسابی گریه می‌کنم. کولی‌بازی درمی‌آورم. می‌نشینم وسط اتاق، پا می‌کوبم به زمین و زار می‌زنم. اصلا یکی از آن گل‌دان‌های زشتی را که دوستشان ندارم، می‌شکنم. شاید حتی همه‌شان را. مشت می‌زنم به در و دیوار. چندتا خرده‌ریز را پرت می‌کنم. داد می‌زنم. یک کاری می‌کنم بالاخره که نفسم بالا بیاید. یک کاری می‌کنم. 
مهمان داشتیم. مجبور شدم بنشینم و لب‌خند بزنم. آرواره‌هام از بغض درد می‌کنند. درد می‌کنند. 

شهریور ۰۹، ۱۳۸۹

هر کس که دلی چون دل ما داشته باشد

یک جایی، توی سوره‌ی قصص، می‌گوید: «و اصبح فؤاد ام موسی فارغا».* نفهمیده بودمش قبلا. ام‌روز عصر که دلم تیر کشید موقع خواندنش، تازه فهمیدم. هی راه می‌روم، هی دستم را می‌گذارم روی قلبم، هی می‌خوانم «و اصبح فؤاد ام موسی فارغا... و اصبح فؤاد ام موسی فارغا...». هی تیر می‌کشد لعنتی، تیر می‌کشد.




*. و دل مادر موسی (از امید و شکیب) خالی شد. 

شهریور ۰۷، ۱۳۸۹

قد شغفها حبا...

خسته بودم. از این خسته‌های له. باید مضارع حرف بزنم البته. خسته‌ام. از این خسته‌های له. روتختی را عوض کرده بودم و چپیده بودم لابه‌لای ملافه‌ها. بوی نرم‌کننده بوی خوبی است. خنکی ملافه‌ها خنکی خوبی است. گاهی امن‌ترین جای دنیا حتی. توی خواب و بیداری اس‌ام‌اس آمد. اس‌ام‌اس زده بود که خواب یوسف را دیده. اس‌ام‌اس زدم که آخ.  
حالا سه سال است که رسم ما دوتا این است. گاهی، نیمه‌شبی، دم صبحی اس‌ام‌اس می‌زند که خواب یوسف را دیده. ترجمه‌اش می‌شود که بیداری؟ تلفن بزنم؟ اس‌ام‌اس می‌زنم که آخ. ترجمه‌اش می‌شود که بیدارم، تلفن بزن. بعدش او از یوسفش حرف می‌زند و من گوش می‌دهم. 
می‌پرسد که تعبیر خوابش چیست؟ این که یوسف خندیده، یا حرفی زده یا کاری کرده. من جواب می‌دهم که تعبیر خواب بلد نیستم. نخواستم که یاد بگیرم یا بدانم که تعبیر خواب‌هایی که می‌بینم چیست. خواب‌هام قصه‌های خودم‌اند. دوست ندارم کسی تعبیرشان کند. حتی کم‌ پیش می‌آید که برای کسی تعریفشان کنم. 
من هیچ وقت یوسف را ندیدم. بین ما یوسف اسمی بود که زیاد تکرار می‌شد ولی. یک قانونی باید باشد که آدم‌هایی که قرار است زود بمیرند اسمشان یوسف نباشد. حق ندارند اسمشان یوسف باشد. فراق و فقدان کنار اسم یوسف که بنشینند، زیادی دردناک می‌شوند انگار.
گاهی که توی اتوبوس از آن پسرک‌ها فال می‌خرم، یک «یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان...» مشت می‌زند توی صورتم، لگد می‌زند به سینه‌ام. فکر می‌کنم که چه خوب این یکی به من افتاد. چه خوب که فال او نبود. چه خوب که من سپر شدم. من که یوسف را ندیدم هیچ‌ وقت، که یوسف نداشتم هیچ وقت، که می‌توانم آسان فال را توی دستم مچاله کنم. 

شهریور ۰۶، ۱۳۸۹

که می‌گذرد...

به گمانم خوبی بزرگ این روزها این است که با گذشتنشان به فصل خرمالوهای رسیده‌ی شیرین نارنجی - قرمز نزدیک می‌شویم. این‌جوری تاب می‌آورم. 

شهریور ۰۴، ۱۳۸۹

نه دست ِ با تو در آویختن، نه پای گریز

هفت‌تا ای‌میل کاری توی این‌باکسم هستند که باید این آخر هفته سر و سامانی بگیرند. فردا شب مهمانی داریم و بنابراین فقط جمعه را دارم. خیلی خوش‌خیالانه تصمیم گرفته‌ام جمعه‌ شب همه‌ی این ای‌میل‌ها را از این‌باکس فرستاده باشم توی آرشیو ای‌میل‌های کاری و شب با این‌باکسی خالی بخوابم. اصولا یکی از وسواس‌های من در زندگی این است که این‌باکس ای‌میل، این‌باکس اس‌ام‌اس‌، ریسایکل‌بین، دسک‌تاپ و سینک ظرف‌شویی خالی باشند. شب‌هایی که از پای کامپیوتر بلند می‌شوم و هنوز ای‌میلی توی این‌باکسم هست، انگار که یکی باری را گذاشته روی شانه‌هام. ولی خب، این روزها کارم زیاد بوده و به خودم حق می‌دهم که این هفت‌تا ای‌میل لعنتی را تا جمعه توی این‌‌باکسم نگه دارم. 
ام‌روز زنی که روی تردمیل کناری بود، بهم گفت که دارد از هم‌سرش جدا می‌شود. من داشتم به هفت‌تا ای‌میل کاری توی این‌باکسم فکر می‌کردم و توی آینه دخترهای کلاس رقص را دید می‌زدم که با آهنگ «کاش‌کی عشق دی‌روز هنوز میون ما بود، واسه من توی قلبت هنوز یه ذره جا بود» می‌رقصیدند. زن روی تردمیل کناری گفت که دارد از هم‌سرش جدا می‌شود و من هم گفتم «جدی؟». ابلهانه‌ترین چیزی بود که می‌شد گفت، ولی خب، حواسم به این‌باکسم بود. بعد زن برایم تعریف کرد که چرا تصمیم گرفته جدا شود. من هم با دقت گوش کردم. این یکی از کارهایی است که خوب بلدم. حتی دو سه باری هم با «نچ نچ» و «آخی» و «الهی» هم‌دردی خودم را نشان دادم. این یکی از کارهایی است که خوب بلد نیستم. بعد سی دقیقه‌ی زن تمام شد و ازم تشکر کرد و رفت. سی‌ دقیقه‌ی من هم تمام شد. ندا گفت ام‌روز روی دست‌هام کار می‌کنیم. بعد نشستم روی صندلی آن دست‌گاه زشت ترس‌ناکی که اسمش را بلد نیستم. ندا می‌گوید که دست‌هام ضعیف‌اند. البته این‌جوری نمی‌گوید. می‌گوید: «قربون دستای کوچولوش برم، ضعیف‌ان...». این را یک‌ جوری می‌گوید که من احساس می‌کنم یک کوالای از شاخه آویزان‌ام که توریست‌ها قربان صدقه‌اش می‌روند. یعنی به نظرم اگر ندا یک کوالای از شاخه آویزان هم می‌دید،‌ هم‌این جوری می‌گفت: «قربون دستای کوچولوش برم...». 
بعد که کارم تمام شد، پیاده آمدم و مغازه‌ها را تماشا کردم. به خودم هم دل‌گرمی دادم که شاید دست‌هام ضعیف باشند، اما یک کوالای از شاخه آویزان نیستم و خب، اگر یک کوالای از شاخه آویزان نباشی، می‌توانی با تمرین بیش‌تر دست‌هات را قوی کنی. کوالاهای از شاخه آویزان چون دست‌‌هاشان به شاخه بند است، نمی‌توانند تمرین کنند و هم‌این باعث می‌شود دست‌هاشان ضعیف بمانند. ولی من می‌توانم. توی هم‌این خیالات بودم که یک آقای غولی بهم تنه زد. وقتی می‌گویم غول‌، منظورم دقیقا غول‌ است. از این‌هایی که آدم پیششان احساس ظریف و نقلی و ام‌پی‌تری بودن می‌کند. آقای غول بعدش خیلی مودبانه معذرت‌خواهی کرد. من هم خیلی مودبانه گفتم که اشکالی ندارد. چاره‌ی دیگری هم نداشتم البته. متوجه‌اید که با یک غول روبه‌رو بودم. بعد فکر کردم که خوبی کوالای از شاخه آویزان بودن این است که غول بهت تنه نمی‌زند. 
حالا علاوه بر هفت‌تا ای‌میل کاری توی این‌باکس دارم به این فکر می‌کنم که به‌تر است یک کوالای از شاخه آویزان باشم یا به‌تر است یک کوالای از شاخه آویزان نباشم. به نظرم هر آدمی یک جایی توی زندگی‌اش باید تکلیف خودش را با کوالاهای از شاخه آویزان روشن کند. 

شهریور ۰۱، ۱۳۸۹

And I give you peace, but peace is fragile

داشت حرف می‌زد، بغض کرده بود. من دستش را گرفته بودم و فکر می‌کردم حالا که نمی‌شود میان آدم‌ها و دنیا دیوار شد و ازش نجاتشان داد، می‌شود زمین نرم بود که. این اصطلاح «زمین نرم» را از کی یاد گرفته‌ام؟ از دکتر فیل. هی به هر بهانه‌ای می‌گوید Be his/her soft floor to fall on. گیرم که من هیچ از این دکتر فیل خوشم نمی‌آید. به نظرم ترکیبی از عوام‌فریبی، سطحی‌نگری و وقاحت لازم است که با نمایش رنج آدم‌ها ظرف چهل پنجاه دقیقه و راه‌حل‌های کلیشه‌ای دادن و ژست قهرمان همه‌‌ فن‌ حریف گرفتن، شوی تلویزیونی سرگرم‌کننده راه بیاندازی. اما حالا دارم به قاعده‌ی «ببین چی گفته، نبین کی گفته» عمل می‌کنم. این است که او حرف می‌زد و من هی به خودم می‌گفتم زمین نرم این آدم باش، زمین نرمش باش.
بعد یک‌باره یادم آمد که تا هم‌این چند سال پیش می‌خواستم سپر باشم میان دنیا و آدم‌هایی که دوستشان دارم. که زورو بشوم و بدزدمشان از غصه. ببرم توی غاری قایمشان کنم که دست غم بهشان نرسد. حالا؟ حالا پذیرفته‌ام که زورم به دنیا نمی‌رسد. ابرقهرمان نیستم. آدمی‌ام مثل همه‌ی آدم‌های دیگر. گاهی خیلی هم شکننده، خیلی هم ترد. پذیرفته‌ام که غم راه خودش را بالاخره یک جوری باز می‌کند و آدم‌هایی که دوستشان داری جلوی چشم‌هات درد می‌کشند و کاری از دستت برنمی‌آید. حالا رضایت داده‌ام به زمین نرم بودن. به تشک نجات بودن. اسمش هم‌این است دیگر؟ این تشک‌هایی که آتش‌نشان‌ها می‌گیرند زیر پنجره‌ی ساختمان‌های آتش‌گرفته. رضایت داده‌ام به هم‌آن. تلخ است؟ نمی‌دانم. واقعی است ولی. یک جایی آدم می‌پذیرد که آدم است و ضعیف است و آدم‌هایی که دوستشان دارد هم. بعد یاد می‌گیرد که آدم‌ها را هم‌آن‌ جور طفلکی، بی‌پناه و شکننده دوست داشته باشد. خودش را هم. 

مرداد ۲۹، ۱۳۸۹

بغض یک در، رو به دیوار

توی قفسه‌های حبوبات هایپرستار دنبال عدس قرمز می‌گشتم. هیچ‌وقت نفهمیدم موجودی به این خوش‌مزگی چرا باید این قدر مهجور باشد. انواع لوبیا و ماش و لپه را باید پس بزنی تا بتوانی یک جایی که زیاد هم توی دید نیست، یک بسته عدس قرمز پیدا کنی. تازه اصلا معلوم نیست که وقتی نارنجی است، چرا بهش می‌گویند عدس قرمز. هرجور حساب کنی توی این دم و دست‌گاه کائنات حق این موجود نازنین خورده شده.
بسته را که پیدا کردم و با ژستی «اورکا، اورکا»وار آمدم سمت چرخ خرید، کیمیا گفت که یادش رفته ناگت مرغ بردارد و اگر چند دقیقه‌ای منتظر بمانم، می‌رود و برمی‌گردد. تا آمدم بگویم که حالا آدم یک هفته‌ای ناگت مرغ نخورد، نمی‌میرد و اصلا مگر هم‌این عدس قرمز چه اشکالی دارد که این غذاهای آماده را می‌ریزی توی شکم خودت و شوهر بدبختت و این‌ها، رفته بود. من هم‌آن‌جور بسته‌ی عدس قرمز به دست ایستاده بودم آن‌جا. بعد خانمی که شبیه جمیله شیخی بود، آمد و پرسید که باعدس قرمز چه‌طور می‌شود سوپ درست کرد. من هم شروع کردم به تفصیل دستور پخت سوپ عدس قرمز را دادن. آخرش گفت: ما توش رب گوجه می‌ریزیم. من هم گفتم: ولی من رب گوجه نمی‌ریزم. چرا باید همه‌ی غذاها قرمز باشن؟ گفت: وا، چه عصبانی. بعدش هم رفت.
لحنم تند بود خب. احساس بی‌هودگی می‌کردم. این همه توضیح داده بودم و آخر سر معلوم شده بود که سرکار خانم خودش بلد است سوپ عدس قرمز بپزد. بلدی، چرا می‌پرسی؟ کیمیا و ناگت مرغش هم که نمی‌آمدند. زن و شوهر جوانی هم داشتند دعوا می‌کردند که برای قرمه‌سبزی باید لوبیا قرمز بخرند یا لوبیا چشم‌بلبلی. صدای گریه‌ی بچه‌ای هم از یک جایی که من نمی‌دیدم کجا است، می‌آمد. من دلم می‌خواست بسته‌ی عدس قرمزم را بردارم و برگردم خانه و سوپ درست کنم، بدون رب گوجه‌فرنگی. تنها چیزی که  توی آن لحظه می‌خواستم هم‌این بود. مسخره است که آدم به‌خاطر این جور چیزی بغض کند دیگر؟ مسخره است. خودم می‌دانم. 

مرداد ۲۸، ۱۳۸۹

بيروت كما عرفتها في أول الشتاء... عاشقة لنفسها، كأكثر النساء

تو خونه‌مون بوی جونیه می‌آد. من دارم خل می‌شم از بوی جونیه. من چه‌جوری بگم بوی جونیه چی‌اه؟ گشتم توی عکسا. چیز زیادی از جونیه نیست. جز اون یکی دو تا عکسی که موهام هنوز از اون بارون وحشی خیس‌ان. صبحش رفته بودیم جبیل، شب برگشته بودیم جونیه. تو این فاصله به میم گفته بودم که دوستش ندارم. سبک بودم. خسته بودم. این چیزا تو عکسا پیدا نیست. تو اون عکسا من یه زنی‌ام که موهاش خیسه، که حواسش زیاد به دوربین نیست، که آرایش نداره. کسی از اون عکسا نمی‌فهمه بوی جونیه چی‌اه. کسی نمی‌فهمه زنه چه‌قدر دلش می‌خواد عکاس دوربینشو برداره و بره. کسی نمی‌فهمه زنه تو اون لحظه چه خوش‌بخت‌اه، چه بی‌خیال. کسی نمی‌دونه زنه، بعد که تو اتاقش تنها مونده، نشسته تو تراس و تا صبح به چراغای کنار دریا نگاه کرده و باد هی پیچیده تو موهاش. 
به بابا گفتم پاییز باز می‌رم جونیه و جبیلو می‌بینم. گفت این همه جا. اون‌جا چرا؟ بابا نمی‌دونه یه تیکه از دخترش جا مونده تو اون شب جونیه. 
باید برم یه فکری واسه افطار کنم. اما بوی جونیه می‌آد، بوی جونیه می‌آد. 

هزار «خ» برون می‌شد ز تنگی گلوگاهم

داشتم ماجرایی را تعریف می‌کردم. غر می‌زدم در واقع. وسطش پرسید که «خب، چی‌ش ناراحتت کرد؟» توضیحش سخت بود. مربوط می‌شد به خیلی وقت پیش. نمی‌شد دکمه‌‌های لباسم را باز کنم و زخم را نشانش بدهم تا بفهمد که چی ناراحتم کرده. جای زخم خیلی وقت است که خوب شده. یاد زخم مانده. یاد زخم را هم که نمی‌شود به کسی نشان داد. آدم‌ها یا می‌فهمند چی‌ش ناراحتت کرده، یا نه. دست و پا زدن برای فهماندنش خیلی مستاصلانه و رقت‌بار از کار درمی‌آید. توی آن لحظه، زبان ابزاری ناقص و ناتوان به نظر می‌رسید. شاید هم من بلد نبودم بگویم.
دست آخر آدم به سکوت تسلیم می‌شود. ام‌شب، الان، این‌ جور فکر می‌کنم. 

مرداد ۲۵، ۱۳۸۹

Having her on my brain's like getting hit by a train


اسمش را گذاشته‌ام تروتسکی. به گمانم تروتسکی اگر زن بود، این جور صورتی داشت. البته که بدون سبیل و مخلفات تروتسکی سال‌های تبعید. مطمئن نیستم، ولی خب کاریش نمی‌شود کرد دیگر. اسمش را گذاشته‌ام تروتسکی.
تروتسکی فاصله‌سنج درست و درمانی ندارد. وقتی با کسی حرف می‌زند، این‌ قدر بهش نزدیک می‌شود که من خدا را شکر می‌کنم که آدم‌ها جامد هستند نه گاز. اگر گاز بودیم، تروتسکی حتما هم‌این طور که داشت حرف می‌زد، از قفسه‌ی سینه‌ام می‌آمد تو و از کمرم می‌رفت بیرون. شرط می‌بندم که اصلا متوجه هم نمی‌شد. شما را نمی‌دانم، اما من شخصا ترجیح می‌دهم اگر قرار است کسی از قفسه‌ی سینه‌ام بیاید تو و از کمرم برود بیرون، تروتسکی نباشد.
تروتسکی تا دلت بخواهد حرف می‌زند. درباره‌ی همه‌ چیز. هیچ چیز از دامنه‌ی دانسته‌هاش بیرون نیست. علمش مثل علم خدا است که بر همه چیز احاطه دارد. شاید حتی بیش‌تر هم باشد. درباره‌ی همه چیز و همه کس نظریه‌ی مفصلی دارد. یکی از آرزوهای من این است که یک بار بگوید «نمی‌دانم». 
تروتسکی هیچ فرصتی را برای حرف زدن از دست نمی‌دهد. توی مجلس ختم، درست هم‌آن وقتی که مداح دارد سعی می‌کند به هر شکلی که شده اشک در و دیوار را هم در بیاورد، می‌نشیند کنارتان و انبوه نظریه‌هایش را تند تند به شما عرضه می‌کند. تروتسکی آدم خوش‌شانسی است. انگار که همه‌ی قطعیت و یقین دنیا را یک‌جا گذاشته باشند توی دست‌هاش. مطمئن است. به شکل مضحکی مطمئن است: به خودش، به نظریه‌هاش، به شما. 
تروتسکی حرف می‌زند و حرف می‌زند و حرف می‌زند. آن قدر که من هم‌آن طور که ساکت نشسته‌ام و عربده‌های مداح دارد گوشم را کر می‌کند، خبیثانه به این فکر می‌کنم که کاش او تروتسکی واقعی بود و من هم رامون مرکادر بودم و کلنگ یخ‌شکن را فرو می‌کردم توی گردنش. خدا را چه دیدی؟ شاید بعدها استالینی هم پیدا می‌شد که ازم تقدیر کند. 

مرداد ۲۳، ۱۳۸۹

تیرباران است: یا تسلیم باید، یا حذر

آش‌پزی ام‌شب نوبت من بود. داشتم توی آش‌پزخانه این ور و آن ور می‌دویدم که همه‌ چیز برای افطار آماده شود. مامان هم تازه رسیده بود و داشت حرص می‌خورد که «هم سر کار می‌ری، هم روزه‌ می‌گیری، هم کارای خونه هست. ضعف می‌کنی». کلا نگران است که من ضعف کنم: ام‌روز باش‌گاه می‌ری؟ ضعف نکنی، تا دیروقت سر کاری؟ ضعف نکنی، صبحانه خوردی؟ ضعف نکنی. هم‌این جور خط را بگیر و بیا. گفتم: خوب ام، نترس. از آش‌پزی نمی‌میرم. گفت: از گشنگی می‌میری. گفتم: نه، شعرشو مگه نشنیدی؟ «من و الاغ و پادشاه فردا می‌میریم؛ الاغ از گرسنگی، پادشاه از غم و من از عشق».* گفت: یعنی از عشق می‌میری؟ گفتم: نه پادشاه ام، نه الاغ. راه دیگه‌ای ندارم. 
رفت توی اتاق که لباس‌هاش را عوض کند. بعد هم‌آن جور از توی اتاق داد زد: کسی رو دوست داری؟ از پای اجاق گاز داد زدم: آره. داد زد: می‌دونستم. داد زدم: از کجا؟ آمد توی آش‌پزخانه و گفت: دل‌نازک شدی. هیچی مث عشق آدمو دل‌نازک نمی‌کنه. گفتم: تاجون می‌گه عدس آدمو دل‌نازک می‌کنه. گفت: عدس و عشق مامان جان، عدس و عشق. 




*. ژاک پره‌ور

مرداد ۲۲، ۱۳۸۹

در ستایش دیرباوری و خلال پیاز گراندیس که باز یادم رفته بخرم.

داشتم پیازها را تفت می‌دادم و به قید «مذبوحانه» فکر می‌کردم. طفلکی خیلی قید غم‌ناک بی‌چاره‌ای است. فکر کن که ریشه‌ات «ذبح» باشد. غم‌گین است دیگر. آدم دلش می‌خواهد برود «مذبوحانه» را بغل کند و دروغکی بهش بگوید که غصه نخور، درست می‌شود. خوبی‌اش این است که خودش می‌داند داری دروغ می‌گویی و خیلی هم امیدوار نمی‌شود. از کجا می‌دانم که می‌داند؟ از این‌جا که وقتی ریشه‌ات «ذبح» باشد، خودبه‌خود این‌جور چیزها را می‌دانی. به خاطر هم‌این می‌شود با خیال راحت بغلش کنیم و نگران نباشیم که باورش می‌شود. دیرباورتر از این حرف‌ها است. 

هیچ‌کس تنها نیست.

با صدای اس‌ام‌اس بیدار شدم. هم‌راه اول تشکر کرده بود که «صورت‌حساب خود را به‌ صورت غیرحضوری پرداخت نموده‌ام». هم‌این‌جوری بی‌دلیل گریه‌ام گرفت. اتفاق خاصی نیفتاده بود. اگر کسی از در می‌آمد تو و می‌پرسید چی شده که دارم این‌جوری گریه می‌کنم، هیچ جوابی نداشتم. فقط هم‌راه اول اس‌ام‌اس زده و تشکر کرده بود. گریه‌ام هیچ توضیحی نداشت، هیچ توجیه دراماتیکی نداشت. فقط بود، در مطلق‌ترین شکل ممکن بود و من نمی‌دانستم با اشک‌هام چه‌کار کنم. وقتی نمی‌دانی چی این‌جوری به گریه‌ات انداخته، تنها کاری که از دستت برمی‌آید این است که تسلیم شوی و گریه کنی. جنگیدن با چیزی که نمی‌دانی چیست، خیلی سخت است.

در نکوهش دهانی که بی‌موقع باز شود.

خسته بودم و بدخلقی کردم. خب این که دلیل نمی‌شد. حرفی زدم که ممکن است ناراحتش کرده باشد. حواسم نبود. این توجیه نیست، صرفا توضیح است. الان که چند ساعت گذشته، فکر می‌کنم که شاید رنجیده باشد. لعنتی. باید جلوی زبانم را بگیرم که این قدر تند و تیز نشود گاهی، آن هم برای آدمی که حتی تصور رنجاندنش این‌جوری خواب را از سرم می‌پراند. حالا منتظر نشسته‌ام که ساعت بشود چهار و برای سحری بیدار شود تا تلفن بزنم و معذرت‌خواهی کنم و از دلش در بیاورم. شاید هم نرنجیده باشد. اما به شاید که نمی‌شود دل بست. حالا شما بیایید و بگویید که مهم نیست و دنیا به آخر نمی‌رسد. من فکر می‌کنم که اگر رنجیده باشد، دنیا به آخر می‌رسد. بله. این‌جور آدم خودبه‌غادهنده‌‌‌ای هستم در این موارد و اشکالی هم ندارد به نظرم. 

مرداد ۲۱، ۱۳۸۹

بدمستی اشتر صبوری

شب‌ها، درست توی لحظه‌های آخر بیداری چیزی به ذهنم می‌رسد برای نوشتن. صبح دیگر خبری ازش نیست. دفترچه‌ی یادداشت خرده‌کاری‌های روزمره را گذاشته‌ام بالای سرم که الهامات نیمه‌شبانه‌ام نپرند. شبی که یادم نیست کی بوده، وسط صفحه، درشت نوشته‌ام «صبوری»، دور و برش هم یک مشت چرند و پرند که هرچه فکر می‌کنم نمی‌فهمم قرار بوده چه معنایی داشته باشند. از صبح تا حالا هی تکرار می‌کنم «صبوری» و هی یادم نمی‌آید که خب صبوری چه؟ منظورم این بوده که صبوری کنم؟ از صبوری بنویسم؟ در باب صبوری و فواید آن داد سخن بدهم؟
کی؟ من؟ شکر خوردن‌های زیادی. 

پای می‌پیچم و چون پای دلم می‌پیچد

تمام هفته گیر کرده بودم یک‌جایی توی «شوق» امل مرقس (که بعضی‌جاها نوشته شده مرقص و من آخرش هم نفهمیدم کدام درست است. یکی از خوبی‌های دنیا این است به گمانم که «س» و «ص» تاثیر زیادی توی حزن صدایی که می‌خواند «طال الفراق يا زمن» ندارند.) و هی بال‌بال زده بودم. آخرین بارش دی‌شب، توی خلوتی بعد از نیمه‌شب بزرگ‌راه‌ که باد محکم می‌خورد به صورتم و فکر کردم که چه خوب اگر آن کامیونی که از روبه‌رو می‌آید، از مسیر منحرف شود و بکوبد به ماشین و همه چیز توی یک چشم به هم زدن تمام شود. واقعا فکر کردم که چه خوب و بعدش از فکرم ترسیدم. 
بعدترش بی‌خوابی زده بود به سرم. تمام شب آنا سعی کرده بود ازم حرف بکشد و من حرفی نداشتم که بزنم. دلم می‌خواست ساکت باشیم و چیزی نگوییم. تازگی‌ها معاشرت با آنا خسته‌ترم می‌کند. حوصله‌ی حرف زدن ندارم و آنا اصرار دارد که همه چیز را بگویم. شانه خالی می‌کنم و حرفی نمی‌زنم، اما این خسته‌ام می‌کند. آدم بعضی وقت‌ها دلش می‌خواهد دهانش را ببندد و دیگران هم این دهان بسته را مثل واقعیتی که هیچ کاریش نمی‌شود کرد، بپذیرند.
وقت‌کشی کردم تا دم‌دمه‌های سحر. بعد توی تاریکی دراز کشیدم روی کاناپه‌ی روبه‌روی تلویزیون و چشم‌هام را بستم و مرد هی خواند و خواند تا رسید به «هذا مقام البائس الفقیر، هذا مقام الخائف المستجیر، هذا مقام المحزون المکروب، هذا مقام المغموم المهموم، هذا مقام الغریب الغریق، هذا مقام المستوحش الفرق...». گفته بودم که دعای سحر را دوست دارم و این‌جاش چه جوری هر بار دلم را می‌گیرد توی دست‌هاش و می‌چلاند؟ دعای آدم‌های تنهای مستاصل وحشت‌زده‌ی دل‌شکسته‌ی لرزان است. دعای وقت‌هایی که قلبت دارد می‌ترکد از غصه. اشک‌هام تندتند ریخته بودند پایین و هم‌آن‌جور جلوی تلویزیون خوابم برده بود.  
آخ که دلم هنوز هم دارد می‌ترکد از غصه. آخ که هنوز هم یک‌جایی توی شوق گیر کرده‌ام. 

مرداد ۱۹، ۱۳۸۹

از آدم‌ها - 1

دو سه ماهی هست که با هم هم‌کار شده‌ایم. کارمان ربط زیادی به هم ندارد. فکر می‌کنم که زندگی‌هایمان هم. توی غذاخوری گاهی چند جمله با هم حرف می‌زنیم و بس. یک بار هم گفت که خوشش می‌آید که معمولا به‌جای مقنعه، روسری و شال سر می‌کنم. تازه که آمده بود، یک روز جلسه‌‌ای داشتیم که او توش نبود. آخر جلسه که حرف‌های کاری تمام شده بود و رسیده بودیم به گپ و چای و شیرینی، کسی گفت که این تازه‌وارد اصلا معلوم نیست دارد چه‌کار می‌کند. دومی در آمد که چرا آن اتاق بزرگ آفتاب‌گیر طبقه‌ی دوم را به تازه‌وارد داده‌اند؟ سومی گفت می‌خواهد به رئیس بگوید که فکر نمی‌کند این تازه‌وارد از پس کار برآید. تعجب کرده بودم از بدجنسی‌ و حسادتی که پشت هر جمله پنهان بود. گفتم که به نظرم دارند عجله می‌کنند، که طول می‌کشد تا به چم و خم کار وارد شود، که خودمان هم یک‌ وقتی تازه‌وارد بودیم، که به‌تر است شجاعتش را داشته باشند بروند پیش رئیس و رک و راست بگویند آن اتاق بزرگ آفتاب‌گیر را می‌خواهند تا این که بنشینند این‌جا و چای و شیرینی خوران زیر پای کسی را خالی کنند. راستش ترسیده بودم از آدم‌های تحصیل‌کرده‌ی موجه معمولا خوبی که ناگهان بی‌رحم و حقیر شده بودند. 
ماجرا هم‌آن‌جا تمام شد. تازه‌وارد هم ماند، بی آن که بهانه‌ای دست جماعت منتظر بهانه بدهد. حالا ام‌روز که سر کار نبوده‌ام، ظاهرا کسی درباره‌ی آن جلسه به تازه‌وارد چیزی گفته. سر شب تلفن زد و تشکر کرد که وقتی نبوده، هوایش را داشته‌ام. نمی‌دانستم چی باید بگویم. همیشه این‌جور وقت‌ها نمی‌دانم چی باید بگویم. هول‌هولکی تعارف تکه‌پاره کردم و خداحافظی کردیم. احتمالا باید بهش می‌گفتم گاهی که از کنار اتاقش رد می‌شوم و حواسش پرت است و دارد آواز می‌خواند، دلم می‌خواهد هم‌آن‌جا توی راه‌رو بایستم و دنیا هم بایستد. نگفتم. شاید بعدترها بگویم. 

مرداد ۱۸، ۱۳۸۹

Internal Monologue - 6

ایستاده بودیم و با هم حرف می‌زدیم. از هم‌این حرف‌های معمولی روزمره. از امتحان دو هفته‌ی بعدش گفته بود، دل‌داری‌اش داده بودم. من از این پسره‌‌ی پرمدعایی گفته بودم که توی پروژه‌ی جدید هم‌کار شده‌ایم و تعریفش از کار گروهی چیزی است در حد «کار کردن خر، خوردن یابو». خندیده بودیم. مثل همیشه که با هم‌ایم. در واقع هنوز داشتیم می‌خندیدیم که تلفنش زنگ زد. 
بعدش؟ بعدش را فقط در این حد یادم می‌آید که دیدم لرزید و دویدم و کمرش را گرفتم تا با سر زمین نخورد و بعدترش که بالاخره نفسش بالا آمد و توانست میان هق‌هق بگوید: خواهرم، خواهرم... 
تصویر بقیه‌ی روز مبهم است. اما صداش هنوز توی سرم هست. ضجه بود و بوق ماشین و هیاهوی انبوه آدم‌های دور و بر. حالا برگشته‌ام خانه و فکر می‌کنم چه‌قدر در مواجهه با مرگ بی‌چاره‌ایم. چه‌قدر همه چیز در جوار مرگ پیش‌پاافتاده، بی‌اهمیت و مبتذل می‌شود. انگار رنگ همه چیز پریده. همه‌‌ی آن ماجراهای ریز و درشتی که صبح ام‌روز توی سرم بود، جای خودشان را داده‌اند به آن بهت جامانده از مرگ ناگهانی. یادم افتاده که چه‌قدر در برابر مرگ ناتوان‌ایم، که چه‌ آسان از دست می‌دهیم. 

مرداد ۱۴، ۱۳۸۹

هذا مقام المستوحش الفَرِق

ام‌روز تولد مامان بود. چهاردهم مرداد، سال‌گرد صدور فرمان مشروطه. یکی از شوخی‌هایمان این است که باید اسمش را می‌گذاشته‌اند مشروطه. گاهی صداش می‌کنم مشروطه خانوم، مشروطه‌ جان، مشی، مامان‌مشی... او هم هی می‌خندد. شوخی بی‌نمکی است، می‌دانم. بعد از این همه سال مندرس هم شده است. ولی خب، من و مامان و بابا زیاد بهش می‌خندیم.
کیک درست کردم. مثل همه‌ی این هفت هشت سال گذشته. مامان کیک‌های مرا بیش‌تر از کیک‌های بازاری دوست دارد. می‌گوید کیک‌های بازاری زیادی شیرین‌اند، زیادی خامه دارند، زیادی شلوغ‌‌پلوغ‌اند. ولی من که راستش را می‌دانم. کیک‌های مرا دوست دارد چون کیک‌های من‌اند. چون دخترش پخته. این‌ها را نمی‌گوید. عادت ندارد بگوید. ولی جوری جلوی مهمان‌ها کیک را می‌برد و می‌گوید که این کیک از آن کیک‌های بازاری بی‌خود نیست، کیک خانگی است و باید بخورید تا بفهمید، که خستگی از تنم درمی‌آید. 
بابا چند وقتی است که هی می‌گوید برو. می‌گوید بزرگت نکردم که لای چرخ‌دنده‌های این‌جا له شوی. می‌گوید برو جایی که آدم، آدم باشد. دی‌شب به مامان می‌گفت از تصور بعدش می‌ترسد. این‌ها را آدمی می‌گوید که شهریور 57 همه چیزش را توی لندن رها کرده‌ و برگشته‌، چون «باید برمی‌گشته». قلبم تیر می‌کشد وقتی این‌ها را می‌گوید. قلبم تیر می‌کشد وقتی مثل دی‌شب می‌گوید «گیر ما نباش. ما هم‌دیگه رو داریم. برو»... 
رفتن هیچ‌وقت برنامه‌ی من نبود. راه حل من نبود. توی فرودگاه با آدم‌ها خداحافظی می‌کردم و برمی‌گشتم خانه و فکر می‌کردم که چه دلی دارند، چه طاقتی دارند، چه صبری دارند. من دلش را نداشتم. برنامه‌ی من برای زندگی این بود که فاصله‌ام با آدم‌هایی که دوست دارم از چند ساعت رانندگی بیش‌تر نباشد. برنامه‌ام این بود که عمو مهدی، بعضی عصرها تلفن کند که «نمیای این‌جا؟» و من کارم را هول‌هولکی تمام کنم و بدو بدو بروم خانه‌ی عمو و بنشینیم روی صندلی‌های توی تراس و چای بخوریم و وراجی کنیم. برنامه‌ام این بود که جمعه‌ها یکی دو ساعتی بروم پیش تاجون. برنامه‌ام این بود که ببینم لاوی‌داوی‌هام چه قشنگ پیر می‌شوند. برنامه‌ام این بود که با بچگک زیاد نقاشی بکشیم و شعر بخوانیم. برنامه‌ام این بود که خانه‌ی کیمیا و وحید همیشه هم‌این قدر نزدیک باشد که الان هست. برنامه‌ام این بود که با آدم‌هایی که دوست دارم توی ولی‌عصر پیاده‌روی کنیم. برنامه‌ام این بود که مامان و بابا را هر روز بغل کنم، زیاد بغل کنم، زیاد ببوسم. 
حالا هی بابا می‌گوید برو و من هی بیش‌تر به رفتن فکر می‌کنم. این قلبم را مچاله می‌کند. فکر این که بگذارمشان و بروم، تکه‌تکه‌ام می‌کند. کیک ام‌روز را با بغض پختم. فکر کردم که شاید این آخرین چهاردهم مردادی باشد که با هم‌ایم، که می‌شود مامان را مشی‌جان صدا کنم و ببینمش که می‌خندد، که می‌شود بابا را تماشا کنم که چه‌طور فنجان‌ها را با دقت توی سینی می‌چیند. 
مامان اصرار کرد که بی‌خیال رژیم شوم و یک تکه کیک بخورم. بی‌خیال شدم و خوردم. مامان می‌گوید از همه‌ی کیک‌هایی که تا حالا پخته‌ام، خوش‌مزه‌تر شده. من فکر می‌کنم که مزه‌ی بغض می‌دهد، مزه‌ی دل‌تنگی، مزه‌ی بال بال زدن. 


پ.ن. عنوان از دعای سحر: 
هذا مقام الخائف المستجیر، 
هذا مقام المحزون المکروب،
هذا مقام المغموم المهموم،
هذا مقام الغریب الغریق،
هذا مقام المستوحش الفرق...

مرداد ۱۲، ۱۳۸۹

هر که در این دام رفت...

ندا گفت: دوتا دمبل دو کیلویی بردار، دراز بکش رو نیم‌کت.
ندا مربی‌ام است. اصرار دارد که «ندا جون» صدایش کنیم. من از آن آدم‌هایی ام که می‌گویم «جان»، نه «جون». یعنی اگر صدایم بزنید و دوستتان داشته باشم، جواب می‌دهم «جانم؟»، نه «جونم؟». دلیل هم ندارم براش. هم‌این‌ جور بی‌دلیل این‌ طور آدمی ام. 
ندا قاطع است. به خاطر هم‌این وقتی می‌گوید: دوتا دمبل دو کیلویی بردار و دراز بکش رو نیم‌کت، آدم چاره‌ی دیگری ندارد. روی نیم‌کت کناری زهرا دراز کشیده بود. تا دراز کشیدم، گفت: وای، چه پاهای کوچولویی داری. به نظر من پاهام اصلا هم کوچولو نیستند. خیلی هم معمولی‌ اند. پای سایز 38 کوچولو است؟ نیست دیگر. ولی من حوصله نداشتم با زهرا بحث کنم. منظورم این است که بحث کنم که چی؟ که ثابت کنم پاهام کوچولو نیستند و معمولی‌ اند؟ این بود که هیچی نگفتم. بعد ندا آمد بالای سرم، گفت: چهارتا ده‌تایی. من شروع کردم به چهارتا ده‌تایی. ندا بالای سرم می‌شمرد. من توی سرم هی تکرار می‌کردم که «پاهاش کوچیکه، آی کوچیکه، نمی‌شه گریزه». ریتمش را یک لحظه فراموش کنید. خودش روضه است اصلا. آدمی که «پاهاش کوچیکه، آی کوچیکه، نمی‌شه گریزه» روضه است. بعد یادم افتاد به رابعه بنت کعب. پاهای رابعه هم کوچولو بوده‌اند حتما. آدم اگر پاهاش کوچولو نباشند که نمی‌گوید «عشق او باز اندر آوردم به بند؛ کوشش بسیار نآمد سودمند...». پاهای سعدی هم حتی: «ره نیست، تو پیرامن من حلقه کشیده...». اصلا شعر وام‌دار پاهای کوچک است به‌ گمانم. و الا آدم اگر پاهای بزرگی داشته باشد و بتواند فرار کند، مرض دارد که بماند و شعر بگوید؟ (الان که دوباره خواندم دیدم وای که چه جمله‌‌ای: شعر وام‌دار پاهای کوچک است. این را روی قبرم بنویسید. روی خرماها هم پودر نارگیل نریزید محض رضای خدا.)
ندا هم‌این طور داشت می‌شمرد. آدم فکر می‌کند چهارتا ده‌تایی یعنی چهل‌تا. بعد که شروع کند، می‌بیند چهارتا ده‌تایی خیلی بیش‌تر از این حرف‌ها است. من این را دارم توی کانتکست دمبل زدن توی باش‌گاه می‌گویم، ولی شما می‌توانید تعمیم بدهید به کل زندگی. می‌توانید هم تعمیم ندهید. به خودتان مربوط می‌شود.
توی سرم رسیده بودم به نظامی. هی به ما گفته‌اند «حکیم نظامی گنجوی» و حکمتش را مثل چماق کوبیده‌اند توی سرمان. هیچ‌کس نیامده بگوید که هم‌این حکیم یک جایی هم گفته: «پیش‌ترک مرمرا دوست‌ترک داشتی». آخ، آخ، آخ. جناب حکیم هم از خودمان بوده. پیش‌ترک مرمرا دوست‌ترک داشتی... آتش نگرفت دلتان از آن «ک» تصغیر پشت «پیش‌تر» و «دوست‌تر»؟ کسی خنجرش را نچرخاند توی پهلوهایتان؟ نه؟ فارغ‌ اید به خدا. من هی یادم می‌افتد به «پیش‌ترک مرمرا دوست‌ترک داشتی» حکیم نظامی گنجوی، هی جگرم می‌سوزد. بمیرم برای دلت و دلم حکیم. کسی هم نیامد بغلت کند و تسلایت بدهد لابد. تقصیر کسی نیست. پاهایمان کوچک اند.
ندا گفت: چهل. یه کم استراحت کن. من دراز کشیده بودم روی نیم‌کت، خیره شده بودم به سقف سفید و هی توی سرم می‌خواندم: پاهام کوچیکه، آی کوچیکه، نمی‌شه گریزم. خیلی ریتم‌دار، خیلی روضه، خیلی وصف حال.

مرداد ۱۱، ۱۳۸۹

لالایی گویم و خوابت کنم من

یک شرکت معظم نروژی هست به اسم Kirkelig Kulturverksted. حالا انتظار نداشته باشید تلفظ درست اسمش را بلد باشم. عمرا اگر زورم به این زبان‌های اسکاندیناویایی برسد. بحثمان هم این نیست فعلا. این شرکت به نظر من یکی از دوست‌داشتنی‌ترین شرکت‌های تهیه‌کننده‌ی موسیقی است. یعنی ایده‌ی پشت بعضی از آلبوم‌های تولیدی‌اش بی‌نظیر است. دوتا از معروف‌ترین مجموعه‌هایش Songs Across Walls Of Separation و Lullabies From The Axis of Evil هستند.
مجموعه‌ی اول حاصل هم‌کاری موسیقی‌دان‌هایی از مناطقی است که مردمشان با دیوارهای حائل (یا چیزی شبیه دیوار حائل) از هم جدا شده‌اند: فلسطین، مکزیک و آمریکا، قبرس، کشمیر و مراکش. (بله، من هم تا قبل از این آلبوم نمی‌دانستم که توی مراکش هم دیوار حائل وجود دارد.)
دومی که از اولی قدیمی‌تر و برای من دوست‌داشتنی‌تر است، در واکنش به آن سخن‌رانی معروف «محور شرارت» بوش پسر ساخته شده و مجموعه‌‌ای است از لالایی‌های کشورهای محور شرارت: عراق، ایران و کره‌ی شمالی و هم‌این طور سوریه، لیبی، کوبا، افغانستان و فلسطین که با موسیقی غربی هم تلفیق شده‌اند.
حالا چرا این‌ها را می‌نویسم؟ دی‌شب کسی گفت که به جای این غرغرهای روزانه بیایم چهارتا موسیقی خوب این‌جا بگذارم که با هم بشنویم. البته از دید من این دوتا ماجرا هیچ مغایرتی با هم ندارند. من این‌جا هم غرغر می‌کنم، هم از این به بعد گاه‌گاهی از موسیقی می‌نویسم. اصلا موسیقی و غرغر دو روی یک سکه‌اند. هر دو بچه‌ی به ستوه آمدن‌اند. قبول ندارید؟ اصراری ندارم که قبول کنید. زیر جهان زبر نمی‌شود. عجالتا بروید این دوتا آلبوم را بشنوید.

مرداد ۱۰، ۱۳۸۹

عجب است اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی؟

فایده‌‌ای ندارد. از یادم نمی‌رود. تمام این روزها سعی کرده‌ام و فایده‌ای ندارد. تسلیم شده‌ام دیگر. به هم‌این که هست. به هم‌این خنجری که هی توی پهلوهام...
ایستاده بودم کنار مایکروویو، منتظر گرم شدن غذا. دو دقیقه. فقط دو دقیقه. آقای هم‌کار آمد و پرسید که «چه‌ته؟» آدم چه‌جوری می‌تواند توضیح بدهد که چه‌اش هست؟ آن هم توی هم‌آن دو دقیقه‌ای که ایستاده کنار مایکروویو تا غذاش گرم شود. گفتم «هیچی». رفتم نشستم پشت میز و اشک‌هام چکیدند روی ظرف غذا. هی توی سرم تکرار می‌شد که فایده‌ای ندارد، فایده‌ای ندارد.
آدم به خودش می‌بالد که اختیار زندگی‌ام، اختیار قلبم با خودم است. زر مفت. یک‌باره می‌بینی اختیار اشک‌هات هم با خودت نیست. ایستاده‌ای وسط میدان مین و هر طرف که بروی، آخرش تکه‌پاره می‌شوی. بد‌تر (به‌تر؟) از همه این که دل‌بسته‌ی میدان مین لعنتی‌ات هم شده‌ای. بعد یکی از راه می‌رسد و می‌پرسد «چه‌ته؟» انگار که می‌شود این‌جور چیزی را توی هم‌آن دو دقیقه‌‌ای که ایستاده‌ای کنار مایکروویو تا غذات گرم شود، گفت. انگار که اصلا می‌شود گفت.   

تیر ۳۰، ۱۳۸۹

يا بدر أنا السبب، آه أحببت بلا أمل


سین دو به کارما و این جور چیزها معتقد است. از دور و برمان که عصبانی می‌شود یا می‌شوم، هی می‌‌گوید که «چه گناهی کردیم که این‌جا دنیا اومدیم؟» کلا عقیده دارد که آدم باید یک جایی گناهی کرده باشد که بعدش به بلایی دچار شود. این است که مدام توی تاریخ‌چه‌ی آدمی‌زاد دنبال رد پای گناه می‌گردد. من معمولا این جور وقت‌ها به سین دو می‌گویم که زیادی خوش‌بین است. منظورم این است که دنیا این‌ قدرها هم در بند عدل و داد نیست. مصیبت و بلا هم توجیه ندارد. 

حالا نشسته‌ام این‌جا و فکر می‌کنم که شاید هم درست بگوید. شاید جایی با کسی بد تا کرده‌ام که حالا این‌ جور. شاید قلب کسی را گرفته‌ام توی مشتم و فشار داده‌ام که حالا هی قلبم... فکر می‌کنم که شاید جایی بی‌رحمی کرده‌ام. نه، واقعیت این است که می‌دانم بی‌رحمی کرده‌ام. حالا نشسته‌ام بی‌رحمی‌هایم را مرور می‌کنم و فکر می‌کنم که این تاوان کدامشان است. 

دارم می‌فهمم که چرا سین دو این‌ جوری فکر می‌کند. این جوری که فکر کنی دیگر دنبال دلیل نمی‌گردی. هی از خودت نمی‌پرسی چرا. این جوری همه‌ چیز منطقی است. همه چیز معنادار است. رنج نمی‌کشی. خودت را به در و دیوار نمی‌کوبی که بفهمی. دلیل همه‌چیز کاملا روشن است. امنیت دارد. خودت را از ناامنی ِ ندانستن و بال بال زدن پرت می‌کنی توی امنیت دانستن و قطعیت. من این را الان می‌فهمم. دقیقا الان که فکر می‌کنم دارم تمام می‌شوم، کم می‌آورم، تسلیم می‌شوم، شانه خالی می‌کنم. الان که روی یک خط باریک راه می‌روم، درست روی لبه، در آستانه. هر لحظه فکر می‌کنم الان است که بلند شوم و همه‌ی درها و پنجره‌ها را ببندم. هر لحظه فکر می‌کنم که چیزی نمانده مثل یک سرباز ترسو سلاحم را بیاندازم و تا جایی که می‌توانم دور شوم. استخوان‌های صورتم از بس بغض کرده‌ام درد می‌کنند. خسته‌ام. غم‌ناک، مسخره و رقت‌بار است که ادامه دادن این قدر آدم را خسته می‌کند. این قدر. 





تیر ۲۹، ۱۳۸۹

از اون بالا میاد یه دسته حوری

خدا به سر شاهد است که من می‌خواهم درباره‌ی مسائل جدی جهان فکر کنم. مثلا این که حالا چه بلایی سر حیات وحش لوییزیانا می‌آید،  یا این که ماجراهای ترکیه و اسرائیل به کجا می‌رسد، یا این که ام‌روز کی‌‌ها را گرفته‌اند و کی‌ها را آزاد کرده‌اند، یا این که چرا افتاده‌اند به‌ جان بزرگ‌راه بدبخت چمران یا این که مصری‌ها واقعا چه‌طور اهرام ثلاثه را ساخته‌اند یا هزاران مساله‌ی جدی دیگر. 
ولی وقتی عصرهایت را این‌ جوری می‌گذرانی که روی تردمیل نفس‌نفس می‌زنی و توی آینه‌ی روبه‌رویت تصویر دخترهای برنزه‌‌‌ی کلاس رقص را می‌بینی که سعی می‌کنند با آهنگ «این تن بمیره، این تن بمیره، دلت سراغی از من می‌گیره؟» کاملا اصولی و حساب‌شده برقصند، مهم‌ترین سوالی که یقه‌‌ی مغزت را می‌گیرد و ول نمی‌کند این است که «پس من چرا این‌ قدر سفیدم؟» 

تیر ۲۶، ۱۳۸۹

گریه کن، گریه قشنگه

آن قدر گریه کردم تا جانم به لبم رسید. تا جایی که دیگر نمی‌توانستم. بعد دلم آرام گرفت. انگار که آن همه اشک روی دلم سنگینی می‌کرده‌اند. حالا که خودم را از شرشان راحت کرده بودم، جا باز شده بود برای چیزهای دیگر. چشم‌هام داشتند از حدقه درمی‌آمدند و سرم داشت منفجر می‌شد و بینی‌ام یک گردالی قرمز مضحک بود. اما سر پا بودم. انگار که آوار مصیبت را زده باشم کنار و هوای تازه خورده باشد به صورتم. 
بعد شام پختم و لاوی‌داوی‌هام که آمدند، نشستیم چای خوردیم و حرف زدیم و دلم سر جاش بود. حالا شماعی‌زاده دارد می‌خواند «آره دوست دارم قدر یک دنیا، بیش‌تر از دی‌روز، کم‌تر از فردا...» و من خوب‌ام. چه گریه‌‌شنبه‌ی خوبی بود. چه گریه‌شنبه‌ای...

I love sleep. My life has the tendency to fall apart when I'm awake

ماندم خانه. خوابیدم. خواب لی‌لی را دیدم. توی خواب می‌دانستم که مرده و جایی توی اتاوا دفن شده. خوش‌حال بودم که مرده‌ها بلیت هواپیما لازم ندارند و می‌توانیم هروقت بخواهیم هم‌دیگر را ببینیم. بعد بیدار شدم، صبحانه خوردم، حمام و دست‌شویی و آش‌پزخانه را شستم، گریه کردم. دلم می‌خواست دوباره بخوابم و خواب همه‌ی آدم‌هایی را ببینم که دلم برایشان تنگ شده. بعد صبا تلفن زد. من نشسته بودم روی تخت و قیافه‌ی صبا را با آن شکم برآمده تصور می‌کردم و قند توی دلم آب می‌شد که تا پنج هفته‌ی دیگر می‌شود بچه‌اش را بغل کنم و انگشت‌هام را بکشم روی آن نرمه‌ی پشت گوش‌های کوچکش که انگار تکه‌ای از بهشت است. و آن پاهای کوچک، دست‌های کوچک، ناخن‌های صورتی کوچک. بعد رفتم جلوی آینه، دست کشیدم به شکمم و به صبا فکر کردم، به زیبایی بی‌نقص همه‌ی زن‌های حامله. و فکر کردم که هرگز مادر نمی‌شوم و هرگز هیچ بچه‌ای توی شکمم زندگی نخواهد کرد و هرگز هیچ بچه‌ای فکر نمی‌کند که آغوشم امن‌ترین جای دنیاست. گریه کردم، گریه کردم، گریه کردم، برای خودم و برای بچه‌ای که قرار نیست به دنیا بیاید.






پ.ن. عنوان طبعا از خودم نیست. از همینگوی است که چون خودکشی کرده، حالا دارد در قعر جهنم می‌سوزد.

تیر ۲۵، ۱۳۸۹

به آب دیده‌ی خونین نبشته صورت حال

دارم کتابی را ترجمه می‌کنم که زیادی درباره‌ی خودم است. زیادی مرا یاد خودم، خود شش هفت ساله‌ی بی‌پناهم می‌اندازد. با این حال باید ترجمه‌اش کنم. نه به دلایل حرفه‌ای. به‌خاطر خودم. به‌خاطر تصویر خودم که هی از میان کلمه‌ها و سطرها پیدا می‌شود. حالا، توی بیست و نه سالگی، به گمانم وقتش رسیده باشد که زخم‌های هنوز باز را ببندم. گیرم که پاک کردن و شستن چرک این همه سال درد داشته باشد. آن قدر که گاهی وسط جمله‌‌ای طاقتم طاق شود و همه‌چیز را ول کنم و بزنم از خانه بیرون. آن‌ قدر که هی گریه‌ام بگیرد و کلمه‌ها تار و لرزان شوند. 
درد دارد، خیلی زیاد. ام‌روز مچ خودم را وقتی گرفتم که برخلاف همیشه، موقع ترجمه چراغ جی‌تاکم روشن بود. انگار که دلم بخواهد کسی از راه برسد و روی اسمم کلیک کند و کار را رها کنم. انگار که بخواهم کسی بیاید و حواسم را پرت کند، فراری‌ام دهد. یک جورهایی مثل این است که خودم چاقو به دست خودم را جراحی کنم. گاهی دلم می‌خواهد کسی از راه برسد، چاقو را از دستم بگیرد و بی‌هوشم کند. باز یادم می‌افتد که این از آن کارهایی است که خودتی و خودت. مطلقا تنهایی. مطلقا. 
دارم زخم‌های کهنه را باز می‌کنم. این روزهام این جوری می‌گذرند. 


پ.ن. تلخ است خواندن این‌جا؟ ما زن‌ها «عجز و لابه» می‌کنیم؟ نخوان عزیزم، نخوان. 

تیر ۲۳، ۱۳۸۹

تلخ

ته ته روزهام تلخ اند. از این تلخی‌ها که می‌نشینند روی جان و زندگی‌ات. آن قدر تلخ که بلد نیستم بنویسمش و این غم‌گین و مستاصلم می‌کند. 
ته ته روزهام تلخ اند. 

تیر ۲۲، ۱۳۸۹

ماندنت را قرار نه، مردنت را مزار نیست...

پلی هست توی ونیز به اسم Ponte dei Sospiri یعنی پل آه. من که نرفته‌ام البته. بابا هر وقت سر ذوق باشد و برود سراغ عکس‌های قدیمی‌اش و یاد دوران جوانی بیافتد، قصه‌ی پل آه را تعریف می‌کند. قصه می‌گوید آدم‌هایی را که توی دادگاه‌های تفتیش عقاید محکوم شده بوده‌اند، از مسیری به زندان می‌برده‌اند که از این پل می‌گذشته. محکومان برای آخرین بار منظره‌ی ونیز را از روی این پل می‌دیده‌ و آه می‌کشیده‌اند. به هم‌این دلیل هم اسم پل شده پل آه. 
قصه البته دروغ است. معماری پل طوری است که چیز زیادی از شهر دیده نمی‌شود و تازه، پل بعد از دوره‌ی تفتیش عقاید ساخته شده است. اما خب قصه، قصه‌ی غم‌گین قشنگی است و قصه‌های غم‌گین قشنگ معمولا عمر درازی دارند. 
توی بیروت هم صخره‌ای هست معروف به صخرة الموت. قصه‌ی صخره‌ی مرگ را میم روزی برایم تعریف کرد که داشتیم توی روشه قدم می‌زدیم و هوا سرد بود و من به این فکر می‌کردم که آخرین باری است که می‌بینمش. رسیده بودیم روبه‌روی صخره که سر از دریا درآورده. من خسته تکیه داده بودم به نرده‌های کنار پیاده‌رو و به دریا نگاه می‌کردم. بعد میم گفت که به این صخره می‌گویند صخره‌ی مرگ، چون خیلی از آدم‌هایی که توی عشق شکست می‌خورده‌اند، خودشان را از بالای هم‌این صخره پرت می‌کرده‌اند توی مدیترانه. می‌گویند روزی که عبدالحلیم حافظ هم مرده، چند زن آن‌جا خودکشی کرده‌اند. 
به گمانم این قصه هم دروغ است. صخره جوری و جایی است که تا بیایی خودت را برسانی به آن بالا، عشق و مشتقاتش از سرت پریده. معقول‌تر این است که خودت را از خلیج روبه‌روی صخره پرت کنی توی دریا. از این هم معقول‌تر این است که بعد از شکست عشقی برگردی خانه و چند روزی هق‌هق و فین‌فین کنی و شکلات بخوری. این‌ها را به میم نگفتم البته. وقتی کسی که یک زمانی دوستش داشته‌ای و دوستت داشته، دارد این‌جور داستانی را برایت تعریف می‌کند و تو بی‌رحمانه داری به این فکر می‌کنی که خدا را شکر، دیگر هیچ‌وقت نمی‌بینمش، دلیلی ندارد دروغ بودن قصه را مثل میخی فرو کنی توی مغزش. می‌توانی زبان به دهان بگیری و هم‌آن‌جوری خیره بمانی به دریا. 
حالا سردرد بدی دارم و یاد پل آه و صخره‌ی مرگ افتاده‌ام. فکر می‌کنم که آدم‌ها کجای این شهر طفلکی بی‌ در و پیکر من بیش‌تر آه کشیده‌اند؟ عاشق‌های شکست‌خورده کجا بیش‌تر خودکشی کرده‌اند؟ دارم به این فکر می‌کنم که آدم باید برود جایی زندگی کند که دست کم پل آهی و صخره‌ی مرگی داشته باشد. آن وقت آدم می‌داند برود سرش را کجا زمین بگذارد و بمیرد. شرطش البته این است که قصه‌ها را باور کنی.

تیر ۲۱، ۱۳۸۹

شب‌نشینی مصافحه‌های دشنه‌آلود

آزرده‌ام. تحمل کنایه و بازی با کلمه‌ها را ندارم. دوست دارم آدم‌ها ـ دست کم آدم‌های نزدیکم ـ صریح باشند. آدم‌های رک، سرراست و صریح را دوست‌تر دارم. این که کسی بخواهد با کنایه چیزی را به من بفهماند، آزرده‌ام می‌کند. حرف‌های ناخوش‌آیند اما آشکار را خیلی راحت‌تر تحمل می‌کنم تا کنایه‌هایی که باید هزارجور پیچ و تابشان دهم تا معنی واقعیشان را بفهمم. دوست ندارم مجبور باشم هر جمله‌ای را که می‌شنوم آن‌ قدر الک کنم که کلوخه‌های معانی پنهان رو بیایند. دلم می‌خواهد هر کلمه‌ای ـ خوب یا بد، تلخ یا شیرین ـ معنای خودش را داشته باشد. دل‌گیر می‌شوم از کنایه زدن و دروغ‌های قشنگ ساختن. احساس می‌کنم که روی گلوله‌ای از گه، یک لایه شکر پاشیده‌اند و اصرار دارند به‌جای شیرینی به خوردم بدهندش. دقیقا هم‌این قدر برایم تحقیرآمیز و تهوع‌آور است. 

تیر ۲۰، ۱۳۸۹

And I freeze with fear but I'm there for you

می‌ترسم. زیاد. مرگ‌بار. مثل بچه‌ی کوچکی که توی شهر بزرگ غریبه‌ای، وسط شلوغی خیابان مادرش را گم کرده و زبان اهالی شهر را هم بلد نیست. می‌ترسم. این حس غالبم است. وسط یک روز کاری، نیمه‌شب توی خواب و بیداری، موقع تماشای تلویزیون، لابه‌لای سطرهای کتاب، ترس یک‌باره حمله می‌کند و همه‌چیز بی‌معنا می‌شود. مطلقا بی‌معنا. 
می‌ترسم. زیاد. مرگ‌بار. 

تیر ۱۸، ۱۳۸۹

کز طرفی تو می‌کشی وز طرفی سلاسلم

باید یاد بگیرم که با خواب از روی صبح روزهای تعطیل بپرم. صبح روزهای تعطیل غم‌گین‌ترین زمان جهان است. بیدار می‌شوم و انگار که کسی شب تا صبح تمام غصه‌های جهان را توی قلب من گذاشته. تنم از غصه درد می‌گیرد. تمام دنیا می‌شود حصار. بعد هم‌آن‌طور که توی تخت دراز کشیده‌ام یا توی خانه قدم می‌زنم تا زمان بگذرد، به این فکر می‌کنم که محال است این همه غم، غم من تنها باشد. از کجا می‌آید این آوار له‌کننده؟ یاد داءالصدف می‌افتم. من ندیده‌ام که داءالصدف چه‌جوری است، اما تاج‌‌جون می‌گوید که داءالصدف، بیماری ترس است. ترسی که هی نسل به نسل، آدم به آدم به ارث می‌رسد و آخرش یکی را از پا می‌اندازد. کسی چند قرن پیش دیده که مغول‌ها به خانه‌اش حمله کرده‌اند، کسی دیده که شهر را سوزانده‌اند، کسی دیده که همه‌چیز را لگدمال کرده‌اند و ترسیده. طفلک فقط ترسیده. دیده و دم نزده و ترسیده. تاج‌جون می‌گوید این ترس نمی‌میرد. می‌ماند. مثل لاک‌پشت پیری که ته ته یک آب‌گیر زندگی کند. سال‌ها می‌ماند. قرن‌ها می‌ماند. سینه به سینه، آدم به آدم، درست مثل رنگ پوست و چشم و مو به ارث می‌رسد. هیچ‌کس نمی‌داند که ترس‌ها از کی و از کجا به او رسیده‌اند. تا وقتی که ترسِ قرن به قرن انباشته‌شده آن‌قدر زیاد شود که بدن دیگر تحملش نکند. آن وقت است که داء‌الصدف خودش را نشان می‌دهد. 
من صبح روزهای تعطیل به این فکر می‌کنم که غم هم لابد مثل ترس است، نسل به نسل، سینه به سینه تا قرن‌ها بعد دوام می‌آورد. وگرنه این همه غم، صبح روزهای تعطیل از کجا روی سرم آوار می‌شوند؟ شاید قرن‌ها پیش، میان سلسله‌ی مادرهام، زنی به معشوقش نرسیده، شاید بچه‌ی زنی را جلوی چشم‌هاش کشته‌اند، شاید زنی له شده، هی له شده و هی هیچ نگفته. غم مانده هم‌آن‌جور، دست‌نخورده، کندنشده، کشنده، زهرآلود. مانده هم‌آن‌جور و دست به دست، سینه به سینه گشته تا رسیده به من. غم، حالا صبح روزهای تعطیل بیدارم می‌کند و خنجرش را می‌کشد روی گلویم، فرو می‌کند جایی بین کتف‌هام. من فکر می‌کنم که توضیحش باید هم‌این باشد. وگرنه صبح روزهای تعطیل، این همه غصه از کجا می‌رسد روی شانه‌هام؟

تیر ۱۷، ۱۳۸۹

فکر: پنجه‌های لرزان، بر گره، گره فزوده

داشتم آش‌پزخانه را می‌شستم. طبق معمول صدای موسیقی هم بلند. بعد رسید به «حبيبتي» کاظم الساهر. (بله، من دی‌روز تصمیم کبرا گرفته بودم که کم‌تر آهنگ‌های عاشقانه گوش کنم. صبح که بیدار شدم، فهمیدم که تصمیم مزخرف بی‌خودی گرفته‌ام. اصلا این بازه‌ی زمانی بهشت - جهنم زندگی‌ام جان می‌دهد برای آهنگ‌های عاشقانه گوش کردن. تصمیم دی‌روزم باد هواست. واقعیت این است که من آدمی‌ام که آهنگ‌های عاشقانه گوش می‌دهم و پاش بیافتد، این قدر گریه می‌کنم که چشم‌هام از کاسه در بیایند. واقعیت این است و واقعیت خوب قشنگی هم هست. چرا باید باش بجنگم؟) 

من این آهنگ را دوست دارم. هم به خاطر صدای کاظم الساهر و هم به خاطر شعرش:
حبيبتي ان يسألوكِ عنّي يوما فلا تفكري كثيرا
قولي لهم بكل كبرياء يحبني يحبني يحبني كثيرا
صغيرتي ان عاتبوكِ يوما كيف قصصتِ شعركِ الحريرا
قولي لهم انا قصصتُ شعري لانّ من احبه يحبه قصيرا

با هم‌این عربی‌ای که توی مدرسه خوانده‌ایم هم می‌شود فهمیدش:
محبوبم، اگر درباره‌ی من از تو پرسیدند، خیلی فکر نکن. با همه‌ی غرورت بگو: خیلی خیلی خیلی دوستم دارد.
دل‌بندم، اگر روزی سرزنشت کردند که چرا موهای ابریشمی‌ات را کوتاه کردی، بگو چون کسی که دوستش دارم، موهایم را کوتاه می‌پسندد.

شعر ساده‌ای است. من همیشه دلم غنج می‌رود موقع شنیدنش. بعد ام‌روز، هم‌آن‌طور که وسط آش‌پزخانه ایستاده بودم، فکر کردم پس چرا زن‌هایی را که سر و شکلشان را به سلیقه‌ی شوهرشان درست می‌کنند، مسخره می‌کنم؟ چرا آن روز توی آرایش‌گاه که زنی گفت موهایش را قرمز می‌کند چون شوهرش دوست دارد، توی دلم پوزخند زدم؟ چرا چیزی که توی شعر این‌قدر قشنگ و عاشقانه است، توی واقعیت مبتذل به نظر می‌رسد؟ چون توی شعر از «معشوق» حرف می‌زنیم و توی واقعیت از «شوهر»؟ این گارد گرفتن مسخره در برابر غولی به اسم شوهر را از کجا می‌آورم؟ چند بار تا حالا زنی را توی ذهنم به خاطر این‌جور چیزها کوچک دیده‌ام؟ حس می‌کنم بی‌رحم، بی‌انصاف و خشک‌مغز بوده‌ام. غصه‌ام می‌شود که گاهی این‌جوری درباره‌ی آدم‌ها قضاوت کرده‌ام. غصه‌ام می‌شود.

مرا با روزگار خویش بگذار

کاری را که دستم بود، تمام کردم و ای‌میل زدم. می‌خواهم پنج‌شنبه، جمعه و شنبه‌ی تعطیلم مال خود خودم باشد. صدای تلویزیون را بلند کرده‌ام که گزارش بازی آلمان و اسپانیا را هم‌این‌طور که پای کامپیوتر نشسته‌ام، بشنوم. بعد از ماه‌‌ها رفتم سراغ میل‌باکسم توی یاهو. 245 تا ای‌میل داشتم. محض رضای خدا یکی‌شان را هم نخواندم. همه را هم‌آن‌طور فله‌ای ریختم دور. حوصله نداشتم ای‌میل‌های بیات را بخوانم و آخرش هم ببینم که هیچ. 
حالا رسیده‌ام به آن ساعت‌هایی که غم‌گین‌ام، که حس می‌کنم دنیا خالی است، خالی اما سنگین. دی‌روز میم تلفن کرده بود که بپرسد دوست دارم برای تماشای بازی بروم سینما؟ بلیط داشت ظاهرا. گفتم که نه. شلوغی حالم را بد می‌کند. 
یک فیلمی هست از سه سالگی من. سه ماه مانده به چهار سالگی در واقع. اواخر اسفند 63. بعد از تشییع جنازه‌ی عمو علی. همه‌ خانه‌ی مادربزرگم جمع بوده‌اند. مامان دوربین را گرفته دستش و از بچه‌هایی که تشییع جنازه فرصتی شده بوده برای بازی دسته‌جمعی‌شان فیلم‌برداری کرده. برادره هست و لشکر پسرعموها و پسرعمه‌ها و یکی دوتا دختر قبیله‌ی پدری. از من تا اواخر فیلم هیچ خبری نیست. آخرش مامان یک‌ گوشه‌ای پیدام کرده. بعد می‌پرسد که چرا با بچه‌های دیگر بازی نمی‌کنی؟ من، دخترک تپلی سرخ و سفید مو قهوه‌ای، می‌گویم: شلوغه، حوصله‌ی شلوغی ندارم. بعد رو می‌کنم آن ور و می‌روم. حالا هم، هم‌آن دخترک‌ام. گریزان‌‌ام از شلوغی. 
میم می‌گوید باید بیش‌تر تمرین کنم،‌ باید یاد بگیرم که جمعیت را تحمل کنم. من فکر می‌کنم که چی؟ که چی؟

تیر ۱۶، ۱۳۸۹

تو کدوم رنگی؟ کدوم بو؟ اگه سکه‌ای، کدوم رو؟

بدنم دیوانه شده. یخ می‌زنم، گر می‌گیرم، یخ می‌زنم، گر می‌گیرم. هی می‌روم کولر را روشن می‌کنم و جلوی بادش می‌ایستم. بعد سردم می‌شود و مچاله می‌شوم لابه‌لای لحاف تا وقتی که دوباره گر بگیرم. بدتر از همه این که مثل گرگ گرسنه‌ام. الان دو روز است که یک‌بند دارم می‌خورم. توی هم‌این دو ساعتی که خانه‌ام، چهارتا بستنی یخی خوردم، دو لیوان آب هندوانه. بعد سردم شد، شیرکاکائوی داغ درست کردم با عسل. بعد گفتم که عزیزم به خودت و معده‌ات استراحت هم بدهی بد نیست، یادم افتاد به Have a break, have a Kit Kat، دوتا هم کیت‌کت خوردم با قهوه. حالا هم ظرف بزرگ سالاد را گرفته‌ام توی بغلم و قرچ‌قرچ‌کنان مشغول خوردن‌ام.
حال روحی‌ام؟ یک چیزی خل‌خلانه‌تر از حال جسمی‌ام. یا روی عرش‌ام از خوشی، یا دارم هم‌این‌جوری مثل ابر بهار گریه می‌کنم. ور احساساتی افراطی‌ام غالب است به ور منطقی‌ام. هی بعضی‌وقت‌ها باید حواسم جمع باشد که این من نیستم، این یکی دیگر است که توی من قایم شده. هی آیتم ستاره‌دارِ جدیِ بعدا بخوان انباشته کرده‌ام توی گودرم. کی حوصله دارد وقتی هم‌این‌جوری هی تب و لرز می‌کند و هی یکی توی کمرش چاقو می‌زند و هی به‌شکل درمان‌ناپذیری گرسنه است، بنشیند مصاحبه با فوکو بخواند. قسم می‌خورم که خود فوکو هم اگر جای من بود، حال نداشت مصاحبه‌ی خودش را بخواند. تصمیم کبرا گرفته‌ام که آهنگ‌های عاشقانه هم کم‌تر گوش کنم. به من چه که یکی عاشق یکی دیگر شده و عشق بابای بابای بابای عاشق را سوزانده. هر کسی هر جای دنیا به هر زبانی که عاشق شده، من توی چند ماه گذشته دست کم یک بار برایش گریه کرده‌ام. بس است دیگر. 
پول‌دار که شدم، یک غار می‌خرم برای این‌جور روزهایی. اینترنت و دست‌شویی و حمام متمدنانه اگر داشته باشد، بقیه‌ی مشکلات غارنشینی را تحمل می‌کنم. (حرف مفت طبعا. بروم ببینم چه جک و جانورهایی دارد، از جانم سیر می‌شوم لابد.)
آن شعره بود که آخرش می‌گفت I'm just happy that cows can't fly، بله. حالم این است دقیقا. قرچ قرچ قرچ.

تیر ۱۵، ۱۳۸۹

Inside, the memory of your face

نوزده ساله بودم. تابستان بود و استخر تازه‌ی خلوتی کشف کرده بودم که آدم را از روزهای بلند داغ نجات می‌داد. هفته‌ای سه چهار بار می‌رفتم آن‌جا. کرال سینه را خوب بلد بودم. اما هیچ‌وقت بلد نبودم به پشت روی آب دراز بکشم. حسرت بزرگم هم‌این بود. دخترهای دیگر را می‌دیدم که روی آب دراز کشیده‌اند و خودم را می‌کشتم که بیش‌تر از ده ثانیه به پشت روی آب بمانم و نمی‌شد. فرو می‌رفتم توی آب و غصه‌ام می‌گرفت. 
آخرهای تابستان، یک روز که داشتم باز هم تمرین می‌کردم و اثر نداشت، دختری که همیشه توی استخر می‌دیدمش، آمد کنارم. گفت: تو دراز بکش، من نگهت می‌دارم. دراز کشیدم روی آب. دست‌هاش را گذاشت زیر کمرم و کنارم راه رفت. چند دقیقه که گذشت، گفت: نترس، من نزدیک‌ام. بعد دست‌هاش را خیلی آرام از زیر کمرم کشید بیرون. من به پشت ماندم روی آب. برای اولین بار توی عمرم. صورتش را می‌دیدم که می‌خندید.
تابستان که تمام شد، دیگر ندیدمش. هنوز هم گاهی وقتی به پشت روی آب دراز کشیده‌ام، دنبال صورتش می‌گردم، دنبال صورت آدمی که وقتی نوزده ساله بودم، روی آب نگهم داشت. 

تیر ۱۴، ۱۳۸۹

My heart is not a football for you

از آدم‌هایی که رفتارشان را این‌جوری توجیه می‌کنند که «...چون عصبانی بودم»، می‌ترسم. این را بعد از یک تجربه‌ی خیلی سخت، خیلی دردآور و خیلی بی‌رحمانه یاد گرفتم. عصبانیت را می‌فهمم اما به آدم عصبانی حق نمی‌دهم هر رفتاری را به بهانه‌ی عصبانی بودن توجیه کند. بعضی حرف‌ها، بعضی کارها مثل گلوله‌‌ای هستند که شلیک کنی. گلوله، زخمی می‌کند و می‌کشد. گلوله درد دارد. حالا چه با عصبانیت شلیک شده باشد، چه با آرامش. عصبانی بودن به کسی حق نمی‌دهد که تفنگش را بردارد و دیگران را به رگبار ببندد.
مرداد ام‌سال، می‌شود چهار سال که این را یاد گرفته‌ام. خوش‌حال‌ام که خودم را از میدان تیرش نجات دادم. خوش‌حال‌ام که آن‌قدر نایستادم که گلوله‌اش به قلبم بخورد. خوش‌حال‌ام که یک روز گرم تابستان، جایی توی پیاده‌روی شرقی ولی‌عصر، بین ونک و میرداماد، گوشی‌ام را خاموش کردم و دیگر هیچ‌وقت برنگشتم. ام‌روز که از آن‌جا می‌گذشتم، یادم آمد.

تیر ۱۳، ۱۳۸۹

در جیبم ستاره‌ای است...

خوب‌ام. یک جور خوبی خوب‌ام. شرح هم نمی‌دهم که چه‌جور و چرا. یک چیزهایی را این‌جا می‌نویسم، یک‌ چیزهایی را توی وب‌لاگ مخفیه، یک چیزهایی را توی دفترچه قرمزه، یک چیزهایی را هم اصلا نمی‌نویسم. این یکی از آن‌هایی است که هر چه هست، توی دسته‌ی اول نیست. این‌قدر بدانید که خوب‌ام. احساس وظیفه کردم که وقتی مرتب از سیل روان اشکم نوشته‌ام، حالا که خوب‌ام هم بیایم بنویسم ازش. دنیا البته بهشت نشده. دو روز دیگر هم با سر زمین می‌خورم و «روز از نو، روزی از نو، کودکانه بازی از نو». حالا ولی خوب‌ام. این‌قدر که هی کریستینا آگیلرا می‌خواند: Ain't no other man but you، هی بس نیست.

تیر ۱۰، ۱۳۸۹

Internal Monologue - 5

دارد حرف می‌زند. تند و تند. طبق معمول اتفاق «عجیب و غریبی» را با هیجان تعریف می‌‌کند. من هر چند دقیقه یک‌ بار آهانی، اوهومی، که این‌طوری، چیزی می‌گویم که خیالش راحت شود حواسم هست. حواسم هست، اما دیگر انتظار ندارم که اتفاق‌های عجیب و غریبش واقعا عجیب و غریب باشند. بعد از این همه وقت یاد گرفته‌ام که منطق ذهنی ما دو نفر با هم متفاوت است. زندگی و جهان او زنجیره‌ای است از اتفاق‌های عجیب و غریب. همه چیز را یک‌ جوری وصل می‌کند به متافیزیک و نیروهای خارق‌العاده. دوشنبه برایش روز بدی بوده چون اتفاق‌های عجیب و غریبی افتاده‌اند: صبح وقتی داشته عقب عقب راه می‌رفته، پاش گیر کرده به گل‌دان و زمین خورده. هم‌این نشانه‌ای بوده که نباید از خانه بیرون بیاید چون روز، روز بدی است. اما از خانه بیرون آمده و اتفاق عجیب و غریب دیگری افتاده: بنزین ماشین وسط راه تمام شده.
من یک قاعده‌ی ذهنی دارم و آن هم این است که چیزی را که می‌شود با فیزیک توضیح داد، به متافیزیک آویزان نکن. نتیجه‌ی منطقی و قابل پیش‌بینی عقب عقب راه رفتن، این است که بالاخره پات به جایی گیر کند و کله‌پا شوی. نتیجه‌ی منطقی چک نکردن آمپر بنزین، این است که بمانی وسط راه. پای متافیزیک و نشانه‌ها را وسط کشیدن، صرفا به این درد می‌خورد که تقصیر را بیاندازی گردن یکی که زورش از ما بیش‌تر است و بنابراین با خیال راحت از همه چیز شانه خالی کنی.
حالا دارد هم‌این طور سلسله‌ای از اتفاق‌های عجیب و غریب اخیرش را تعریف می‌کند، و من هم آهانی، اوهومی، که این‌طوری، چیزی می‌گویم و متافیزیک پر رمز و رازش را ترجمه می‌کنم به فیزیک دو دوتا چهارتای خودم. واقعیت این است که فیزیک همیشه برای من هیجان‌انگیزتر از متافیزیک بوده. هیجان‌انگیزتر و دوست‌داشتنی‌تر.

تیر ۰۷، ۱۳۸۹

قصیده‌ی لب‌خند چاک‌چاک

از آن روزهای شلوغ لعنتی بود. از آن روزهای «بذارین پن دیقه واسه خودم باشم». چهار بار برای خودم چای ریختم و هر چهار بار هم چای سرد شد و از دهن افتاد، بس که هی مجبور بودم از این‌ ور بدوم آن ور و جواب این و آن را بدهم. تنها «پن دیقه‌»های خودم وقت‌هایی بود که با رئیس تلفنی صحبت می‌کردم و هم‌زمان توی گودر می‌چرخیدم. کارم که تمام شد با سین دو رفتم که کفش بخرد. نخرید، در عوض من یک جفت کفش پاشنه‌کنفی خریدم که هرچند خوش‌گل نیست ولی حسابی راحت است و می‌شود باهاش توی روزهایی مثل ام‌روز هی از این ور به آن ور دوید. بعد رفتیم که برای من مانتو بخریم. نخریدیم، در عوض سین دو یک مانتوی جلوبسته‌ی رنگی‌رنگی خرید. این‌جور «سانتر بی‌هــــــدف... گـــــــل»هایی هستیم من و سین دو.
آخرهای بازی هلند بود که رسیدم خانه. وقت‌کشی کردم تا بازی تمام شد و بعد رفتم دوش گرفتم و آمدم بیرون و ولو شدم روی کاناپه و Justice دیدم (سلام مهناز لایک). وسط آگهی‌ها هم رنگ لاک انگشت‌های پاهام را عوض کردم. چند روز پیش که می‌خواستم بروم استخر یک لاک نارنجی ـ صورتی عجیب و غریبی زده بودم به انگشت‌های پاهام که نمی‌دانم موقع خریدنش چه مرگم بوده. از بس که نارنجی ـ صورتی جیغ و بدرنگی است و من تمام مدت توی استخر احساس می‌کردم که انگشت‌های پاهام دارند به دیگران می‌گویند: لوک ات می، پلیز لوک ات می. ام‌شب بالاخره حوصله کردم که رنگ لاکم را عوض کنم. لاک سفید زدم که به‌ نظرم این هم زشت است اما هرچه باشد لااقل داد نمی‌زند: لوک ات می. حالا این که چرا لاکی زده‌ام که به نظرم زشت است،‌ بماند.
دارم موفق می‌شوم ام‌روز را بی‌گریه تمام کنم. به‌جز یکی دو باری که دلم یک‌باره تنگ شد. یکی دو بار را می‌شود نادیده گرفت دیگر؟  هان؟ می‌شود. می‌شود.