آذر ۲۶، ۱۳۸۸

Fragile

بیدار می‌شود، زود، مثل روزهای کاری. عادت کرده است. نیم‌ساعتی توی تخت می‌ماند، با چشم‌های بسته، اما بیدار، به‌شکل گریزناپذیری بیدار. می‌غلتد. بلند می‌شود. لباس می‌پوشد. می‌رود سمت آشپزخانه. پابرهنه. پابرهنه بودن را دوست دارد. از تماس پوست کف پاهاش با سنگ سرد لذت می‌برد.
اما این چیزی است که توصیف‌کننده‌ی بیرونی فراموش می‌کند. توصیف‌کننده‌ی بیرونی درباره‌‌اش خواهد گفت: زنی با قد و وزن متوسط، پوست سفید، چشم‌های روشن، شلوار جین آبی روشن، بلوز سفید، موهای شانه‌نکرده اما نه خیلی وحشی. زنی تازه‌بیدارشده. توصیف‌کننده‌ی بیرونی پابرهنگی‌ زن را فراموش می‌کند.
کتری را پر از آب می‌کند و می‌گذارد روی اجاق‌گاز. ظرف‌های شسته‌شده‌ی توی سبد را می‌گذارد توی کابینت‌ها. یکی دو بشقاب و لیوان باقی‌مانده از دیشب را می‌شوید. میز صبحانه را می‌چیند. تا جوش آمدن آب، می‌رود و آبی به سر و صورتش می‌زند، موهاش را شانه می‌کند و جمع می‌کند بالای سرش، کرم روز می‌زند. چای را دم می‌کند. تخت‌خواب را مرتب می‌کند. دراز می‌کشد روی تخت مرتب‌شده و کتاب می‌خواند.
برمی‌گردد توی آشپزخانه. صبحانه می‌خورد. به‌آهستگی. عجله‌ای ندارد. پنج‌شنبه‌ها را به‌ همین دلیل دوست دارد: این آهستگی معلق در هوا، این کندی رخوت‌ناک. بساط صبحانه را جمع می‌کند. ظرف‌ها را می‌شوید.
زن غمگین است. توصیف‌کننده‌ی بیرونی این را هم فراموش می‌کند. نه، درستش این است که توصیف‌کننده‌ی بیرونی اندوه زن را نمی‌بیند. اندوه زن موجودیتی مستقل است که تمایل به پنهان شدن دارد، اندوه و پابرهنگی زن...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر