آذر ۱۹، ۱۳۸۸

A couple of light years ago

دارم فایل‌های عکس‌های قدیمی را مرتب می‌کنم. میان‌شان عکسی هست از من، با موهای بلند و سیاه. موها را جمع کرده‌ام بالای سرم، یک بلوز آبی روشن، با آن گردن‌بند طلایی کوچک. عکس توی خانه‌ی او گرفته شده. این را از دیوار و میز و صندلی می‌فهمم. یادم نمی‌آید که عکس کی گرفته شده، قبلش چه‌کار می‌کرده‌ایم؟ بعدش؟ من لیوان چای به‌دست دارم روزنامه می‌خوانم. عکس را باید او گرفته باشد. من حواسم به دوربین نبوده. از تمام عکس انگشت‌هام را دوست دارم که بلند و کشیده‌اند و نگاهم که به روزنامه‌ است. حواس‌پرتم توی عکس و من عکس‌های حواس‌پرت را دوست داشته‌ام همیشه. اما این یکی را نه. این یکی را که دوربین دست او بوده و یک لحظه از من را ثبت کرده است. بی‌هیچ رنگ‌وبویی. بی‌هیچ متنی. بی‌هیچ ردی از زمان محاط. عکس بی‌رحمانه بقیه‌ی ثانیه‌های آن روز را بلعیده است. لابد آن روز دوستش داشته‌ام، لابد بوسیده‌امش، لابد قلبم تندتند زده از دیدنش، لابد پله‌ها را سه‌تا یکی دویده‌ام تا زودتر برسم بهش و عکس همه‌ی این‌ها را بلعیده است.

پاکش می‌کنم.

۱ نظر:

  1. همین جوری که رسمن غرق شدم داشتم به خودم می گفتم یه دستم رو می دم این عکس رو ببینم
    ته اش ..
    عیش ِ ویران ام ازت

    پاسخحذف