دی ۰۹، ۱۳۸۸

نشستم همه‌ی ای‌میل‌ها را پاک کردم. نه تک‌تک،  فله‌ای، لیبل‌لیبل. بعد فکر کردم که چه دوست دارم میل‌باکس خالی بی‌تاریخ را که هیچی را یادت نمی‌اندازد. بعد پیازها را خرد کردم. گریه هم کردم. گفتم حالا که اشک دارد می‌آید بگذار زار هم بزنم که دل‌م سبک شود شاید. نشد البته. بعد فکر کردم که اگر این یک آگهی تلویزیونی بود، همین حالا باید یک مرد خوش‌ قد و بالای خوش‌قیافه‌ی جذاب می‌آمد توی آشپزخانه و بغلم می‌کرد و یک بسته از یک‌جور غذای آماده را می‌گذاشت روی میز که دیگر پیاز خرد نکنم. بعد هم‌دیگر را می‌بوسیدیم و همان‌جور در آغوش هم رو به دوربین لبخند می‌زدیم و خیلی خوش‌بخت بودیم لابد.
فین‌م را کشیدم بالا و پیازهای خردشده را ریختم توی ماهی‌تابه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر