دی ۰۵، ۱۳۸۸

صبح که بیدار شدم، اگر کسی کنارم بود و می‌پرسید که به چی فکر می‌کنی، می‌گفتم به استیصال. خب کسی نبود و نپرسید. با این همه من از همان لحظه‌ی اول بیداری داشتم به استیصال فکر می‌کردم. استیصال فرق می‌کند با درماندگی، فرق می‌کند با بال‌بال زدن و به هیچ نرسیدن. توی «استیصال» استیصالی هست که توی درماندگی نیست. عرب‌ها به درآوردن تومور از بدن می‌گویند «استئصال الورم». استیصال چنین تصویری دارد. این که کسی با چاقویی، تیغی بیافتد به جان‌ت، قطع‌ت کند از دور و بر، بعد برت دارد و دورت کند از همه‌چیز. جوری که دیگر به جایی، به چیزی، به کسی وصل نباشی. استیصال این‌جوری است. دست‌کم توی ذهن من این‌جوری است. اصلا می‌خواهید استیصال را نشان‌تان بدهم؟ هاینریش بل، جایی توی «عقاید یک دلقک» می‌گوید: «یک واژه‌ی بسیار زیبا وجود دارد: هیچ. به هیچ فکر کن. نه به صدراعظم و نه به کاتولیک‌ها، بلکه تنها به دلقکی قکر کن که در وان حمام اشک می‌ریزد و قطرات قهوه روی دمپایی‌های‌ش می‌چکد.» خب، این تصویر یعنی استیصال. یک تصویر دیگر می‌خواهید؟ بروید توی همان صفحه‌های اول «گفتگو در کاتدرال» یوسا بگردید. جایی که کسی هی می‌پرسد که از کی، از کدام لحظه خودش را به گا داده است؟ این‌ها تصویر استیصال‌اند. اصلا ادبیات تصویر استیصال است. آدم مستاصل می‌شود و بعد می‌نویسد. آدم از استیصال پناه می‌برد به کلمه‌ها. و با این همه آدم هیچ‌وقت خلاص نمی‌شود از استیصال‌ش.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر