دی ۰۴، ۱۳۸۸

خورشیدکی که داشتم...

این روزها دارم چه‌کار می‌کنم؟ یعنی توی خلوت خودم، شب‌ها، خزیده زیر پتو، توی خواب و بیداری، یا روزها، وقتی که کتلت‌ها را سرخ می‌کنم، وقتی که خودمم، رها از همه. دارم نش‌خوار خاطرات می‌کنم در واقع. دارم آدم‌ها را بیرون می‌کشم از هزارتوهای مغز، می‌نشانم‌شان روبه‌روم. توی چشم‌های‌شان نگاه می‌کنم. می‌گذارم حرف بزنند. می‌گذارند حرف بزنم. حالا رسیده‌ام به نغمه. درست توی چنین شبی. چند ساعت دیگر که بگذرد، دم‌دمه‌های صبح، شش سال از مرگ نغمه می‌گذرد. شاید وقت‌ش باشد که بنویسم ازش. شاید وقت‌ش باشد.
نغمه توی زلزله‌ی بم مرد. هرجور که حساب کنی، آن شب نباید توی بم بوده باشد. اما بود و مرد. دانش‌جوی سال اول بود، معماری می‌خواند. رفته بود که ارگ بم را ببیند. چرا آن‌وقت؟ فصل امتحان‌های دانش‌گاه؟ هیچ‌وقت نفهمیدم. از کسی هم نپرسیدم. اهمیتی نداشت دیگر.
خبر زلزله که پخش شد، شکوه ـ مادرش ـ نشست پشت فرمان، رفت تا کرمان و بعد بم، بدن نغمه را تحویل گرفت، گذاشت روی صندلی عقب ماشین و برگشت تهران. حالا شش سال است که شکوه هر بار یادش می‌افتد، به زمین نگاه می‌کند و می‌گوید: «بچه‌م هیچی‌ش نبود، تن‌ش سالم بود، مثل برگ گل. از ترس مرده بود بچه‌م...» بعد دیگر چیزی نمی‌گوید. ما هم نمی‌گوییم. چه می‌شود گفت درباره‌ی دختر نوزده‌ساله‌ای که آن‌قدر ترسیده که مرده؟
من زیاد به نغمه فکر می‌کنم. به آن بار آخر که توی پله‌های خانه‌مان خداحافظی کردیم. به موهای بلند لخت‌ش که وقتی خم می‌شد و سینی چای را می‌گرفت جلوی آدم، می‌ریخت روی شانه‌هاش. این پررنگ‌ترین تصویری است که از نغمه برای من باقی مانده.
توی گورستان امام‌زاده طاهر دفن‌ش کردند. من نرفتم. نه برای خاک‌سپاری، نه هیچ‌وقت دیگر. نخواستم تصویر دختری که سینی چای را آن‌جوری می‌گرفت جلوی آدم از ذهن‌م پاک شود. با این همه هیچ‌وقت رها نشدم از تصور نغمه، نغمه‌ی کوچولوی دوست‌داشتنی، توی لحظه‌های آخر. چه‌قدر ترسیده دخترک؟ چه‌قدر ترسیده؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر