دی ۰۳، ۱۳۸۸

از صبح تا حالا خاطره‌ی یک صبح زمستانی، احتمالا پنج یا شش سال پیش، افتاده به جانم. فکر می‌کنم یک‌وقتی نزدیک ظهر، مثلا ساعت یازده، توی یک روز ابری زمستانی. از آن روزهایی که آسمان خاکستری است،‌ زمین خاکستری است، شهر خاکستری است. من اما خاکستری نبودم آن روز. داشتیم با یاسمن و چندتای دیگر از هم‌کلاسی‌هام امیرآباد را مستقیم می‌آمدیم پایین. قبل‌ش توی دانش‌گاه با حامد شطرنج بازی کرده بودیم، حتی یادم هست که سر مجاز بودن یا نبودن قلعه کوچک و قلعه بزرگ یکی‌‌به‌دو کردیم. بعد من حامد را مات کردم. چهار بار. اصلا شاید چون حامد را مات کرده بودم، خاکستری نبودم. خلاصه این که ما چندتا دختر بیست‌ودو‌-سه‌ساله بودیم که سرخوش، توی یک روز زمستانی خاکستری، داشتیم امیرآباد را گز می‌کردیم. بعد یاسمن جک گفت. جک‌ش را هم دقیقا یادم هست که چی بود، اما خب، حالا خود جک مهم نیست. یعنی اگر بگویم هم، آن‌قدری که ما آن روز به‌خاطر آن جک خندیدیم، نمی‌خندید. چون همه می‌دانند که میزان خنده‌دار بودن هر جک، تابعی است از گوینده، موقعیت تعریف شدن و محتوای جک، که البته محتوا کم‌اهمیت‌ترین عامل است. جان کلام این که آن جک درباره‌ی تعریف «سرعت در آن واحد» بود و ما چندتا دختر بیست‌ودو‌ـ‌ سه‌ساله بعد از آن روز این «سرعت در آن واحد» را به هر بهانه‌ای چاشنی حرف زدن‌های‌مان می‌کردیم. 
حالا که چی؟ حالا که هیچی. فقط می‌خواستم بنویسم از روز زمستانی خاکستری‌ای که خوب بود. گیرم که خیلی وقت پیش بوده باشد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر