دی ۰۱، ۱۳۸۸

لی‌لی که مرد، ننوشتم ازش. آدم می‌ترسد که از این‌جور چیزها بنویسد. حداقل من می‌ترسم. لی‌لی، لیلی بود توی شناس‌نامه، اما دوست داشت اسمش را «لی‌لی» بنویسد. برای من فرقی نمی‌کرد. هرجور که او می‌خواست. ندیم او بودم، نه‌ ندیم «ی» یا «یـ». لی‌لی می‌نوشتمش، لی‌لی صداش می‌کردم.
لی‌لی آن‌ور دنیا مرد. توی یکی از بیمارستان‌های اتاوا. اگر زنده مانده بود، آبان ام‌سال سی و چهار ساله می‌شد. نماند. یکی دو سالی با سرطان جنگید تا این که یک روز صبح، اوائل شهریور، جمال، شوهرش، ای‌میل زد که لی‌لی مرد.
از لی‌لی ننوشتم. انگار که نوشتن مردنش را واقعی می‌کرد. آدم یک‌جایی، توی گوشه‌کنارهای دلش می‌خواهد خیال کند که هنوز زنی آن‌ور دنیا زندگی می‌کند که اسمش لیلی است، اما لی‌لی را دوست‌تر دارد و عادت دارد با جوراب پشمی بخوابد.
مهران، هم‌بازی بچگی‌هام، دی‌شب مرد. توی یکی از بیمارستان‌های تهران. بابا که تلفن کرد و گفت، گریه نکردم. دو سه ساعتی گذشت تا باورم شود که دیگر وقتی عصبانی می‌شود، لبش را آن‌جوری گاز نمی‌گیرد، که دیگر تندتند سیگار نمی‌کشد، که دیگر ادای بچگی‌های مرا در نمی‌آورد توی همه‌ی مهمانی‌ها.
ام‌شب نمی‌دانم چرا، اما باید می‌نوشتم از مهران و لی‌لی. آدم‌هایی که از دست‌شان داده‌ام برای همیشه. یک روز هم باید بنویسم از نغمه. آن‌وقت شاید کم‌تر دل‌تنگ شوم.

۱ نظر:

  1. وقتی بچه بودم ما رو تو مراسم ترحیم هیجکدوم از اطرافیان نمی بردند که روحیه مون خراب نشه. منم همیشه عصبانی بودم از این قضیه چون می گفتم ما که بچه نیستیمو احساس می کردم پسر خاله هام من و داداشمو مسخره می کردن و میگفتن شما بچه ننه اید.
    لعدها که خرس گنده شدم عمه مورد علاقه ام سرطان گرفت و مرد. پسر عمه ام که اعتیاد داشت اینقدر افراط کرد تا مرد. دوست دوران بچگیم که سالها با هم همکلاس بودیم تصادف کرد و مرد.
    من تو مراسم هیچکدومشون گریه نکردم. اما مرگ این آدم ها یه ردی تو ذهنم باقی گذاشته که پاک نمیشه. فکر هم می کنم که مرور زمان بیشتر از این کاری ازش بر نمی آد.
    من بارها و بارها به مرگ اعضای خونوادم و عزیزانم فکر می کنم .

    پاسخحذف