دی ۰۹، ۱۳۸۸

نشستم همه‌ی ای‌میل‌ها را پاک کردم. نه تک‌تک،  فله‌ای، لیبل‌لیبل. بعد فکر کردم که چه دوست دارم میل‌باکس خالی بی‌تاریخ را که هیچی را یادت نمی‌اندازد. بعد پیازها را خرد کردم. گریه هم کردم. گفتم حالا که اشک دارد می‌آید بگذار زار هم بزنم که دل‌م سبک شود شاید. نشد البته. بعد فکر کردم که اگر این یک آگهی تلویزیونی بود، همین حالا باید یک مرد خوش‌ قد و بالای خوش‌قیافه‌ی جذاب می‌آمد توی آشپزخانه و بغلم می‌کرد و یک بسته از یک‌جور غذای آماده را می‌گذاشت روی میز که دیگر پیاز خرد نکنم. بعد هم‌دیگر را می‌بوسیدیم و همان‌جور در آغوش هم رو به دوربین لبخند می‌زدیم و خیلی خوش‌بخت بودیم لابد.
فین‌م را کشیدم بالا و پیازهای خردشده را ریختم توی ماهی‌تابه.

دی ۰۵، ۱۳۸۸

صبح که بیدار شدم، اگر کسی کنارم بود و می‌پرسید که به چی فکر می‌کنی، می‌گفتم به استیصال. خب کسی نبود و نپرسید. با این همه من از همان لحظه‌ی اول بیداری داشتم به استیصال فکر می‌کردم. استیصال فرق می‌کند با درماندگی، فرق می‌کند با بال‌بال زدن و به هیچ نرسیدن. توی «استیصال» استیصالی هست که توی درماندگی نیست. عرب‌ها به درآوردن تومور از بدن می‌گویند «استئصال الورم». استیصال چنین تصویری دارد. این که کسی با چاقویی، تیغی بیافتد به جان‌ت، قطع‌ت کند از دور و بر، بعد برت دارد و دورت کند از همه‌چیز. جوری که دیگر به جایی، به چیزی، به کسی وصل نباشی. استیصال این‌جوری است. دست‌کم توی ذهن من این‌جوری است. اصلا می‌خواهید استیصال را نشان‌تان بدهم؟ هاینریش بل، جایی توی «عقاید یک دلقک» می‌گوید: «یک واژه‌ی بسیار زیبا وجود دارد: هیچ. به هیچ فکر کن. نه به صدراعظم و نه به کاتولیک‌ها، بلکه تنها به دلقکی قکر کن که در وان حمام اشک می‌ریزد و قطرات قهوه روی دمپایی‌های‌ش می‌چکد.» خب، این تصویر یعنی استیصال. یک تصویر دیگر می‌خواهید؟ بروید توی همان صفحه‌های اول «گفتگو در کاتدرال» یوسا بگردید. جایی که کسی هی می‌پرسد که از کی، از کدام لحظه خودش را به گا داده است؟ این‌ها تصویر استیصال‌اند. اصلا ادبیات تصویر استیصال است. آدم مستاصل می‌شود و بعد می‌نویسد. آدم از استیصال پناه می‌برد به کلمه‌ها. و با این همه آدم هیچ‌وقت خلاص نمی‌شود از استیصال‌ش.

دی ۰۴، ۱۳۸۸

خورشیدکی که داشتم...

این روزها دارم چه‌کار می‌کنم؟ یعنی توی خلوت خودم، شب‌ها، خزیده زیر پتو، توی خواب و بیداری، یا روزها، وقتی که کتلت‌ها را سرخ می‌کنم، وقتی که خودمم، رها از همه. دارم نش‌خوار خاطرات می‌کنم در واقع. دارم آدم‌ها را بیرون می‌کشم از هزارتوهای مغز، می‌نشانم‌شان روبه‌روم. توی چشم‌های‌شان نگاه می‌کنم. می‌گذارم حرف بزنند. می‌گذارند حرف بزنم. حالا رسیده‌ام به نغمه. درست توی چنین شبی. چند ساعت دیگر که بگذرد، دم‌دمه‌های صبح، شش سال از مرگ نغمه می‌گذرد. شاید وقت‌ش باشد که بنویسم ازش. شاید وقت‌ش باشد.
نغمه توی زلزله‌ی بم مرد. هرجور که حساب کنی، آن شب نباید توی بم بوده باشد. اما بود و مرد. دانش‌جوی سال اول بود، معماری می‌خواند. رفته بود که ارگ بم را ببیند. چرا آن‌وقت؟ فصل امتحان‌های دانش‌گاه؟ هیچ‌وقت نفهمیدم. از کسی هم نپرسیدم. اهمیتی نداشت دیگر.
خبر زلزله که پخش شد، شکوه ـ مادرش ـ نشست پشت فرمان، رفت تا کرمان و بعد بم، بدن نغمه را تحویل گرفت، گذاشت روی صندلی عقب ماشین و برگشت تهران. حالا شش سال است که شکوه هر بار یادش می‌افتد، به زمین نگاه می‌کند و می‌گوید: «بچه‌م هیچی‌ش نبود، تن‌ش سالم بود، مثل برگ گل. از ترس مرده بود بچه‌م...» بعد دیگر چیزی نمی‌گوید. ما هم نمی‌گوییم. چه می‌شود گفت درباره‌ی دختر نوزده‌ساله‌ای که آن‌قدر ترسیده که مرده؟
من زیاد به نغمه فکر می‌کنم. به آن بار آخر که توی پله‌های خانه‌مان خداحافظی کردیم. به موهای بلند لخت‌ش که وقتی خم می‌شد و سینی چای را می‌گرفت جلوی آدم، می‌ریخت روی شانه‌هاش. این پررنگ‌ترین تصویری است که از نغمه برای من باقی مانده.
توی گورستان امام‌زاده طاهر دفن‌ش کردند. من نرفتم. نه برای خاک‌سپاری، نه هیچ‌وقت دیگر. نخواستم تصویر دختری که سینی چای را آن‌جوری می‌گرفت جلوی آدم از ذهن‌م پاک شود. با این همه هیچ‌وقت رها نشدم از تصور نغمه، نغمه‌ی کوچولوی دوست‌داشتنی، توی لحظه‌های آخر. چه‌قدر ترسیده دخترک؟ چه‌قدر ترسیده؟

دی ۰۳، ۱۳۸۸

از صبح تا حالا خاطره‌ی یک صبح زمستانی، احتمالا پنج یا شش سال پیش، افتاده به جانم. فکر می‌کنم یک‌وقتی نزدیک ظهر، مثلا ساعت یازده، توی یک روز ابری زمستانی. از آن روزهایی که آسمان خاکستری است،‌ زمین خاکستری است، شهر خاکستری است. من اما خاکستری نبودم آن روز. داشتیم با یاسمن و چندتای دیگر از هم‌کلاسی‌هام امیرآباد را مستقیم می‌آمدیم پایین. قبل‌ش توی دانش‌گاه با حامد شطرنج بازی کرده بودیم، حتی یادم هست که سر مجاز بودن یا نبودن قلعه کوچک و قلعه بزرگ یکی‌‌به‌دو کردیم. بعد من حامد را مات کردم. چهار بار. اصلا شاید چون حامد را مات کرده بودم، خاکستری نبودم. خلاصه این که ما چندتا دختر بیست‌ودو‌-سه‌ساله بودیم که سرخوش، توی یک روز زمستانی خاکستری، داشتیم امیرآباد را گز می‌کردیم. بعد یاسمن جک گفت. جک‌ش را هم دقیقا یادم هست که چی بود، اما خب، حالا خود جک مهم نیست. یعنی اگر بگویم هم، آن‌قدری که ما آن روز به‌خاطر آن جک خندیدیم، نمی‌خندید. چون همه می‌دانند که میزان خنده‌دار بودن هر جک، تابعی است از گوینده، موقعیت تعریف شدن و محتوای جک، که البته محتوا کم‌اهمیت‌ترین عامل است. جان کلام این که آن جک درباره‌ی تعریف «سرعت در آن واحد» بود و ما چندتا دختر بیست‌ودو‌ـ‌ سه‌ساله بعد از آن روز این «سرعت در آن واحد» را به هر بهانه‌ای چاشنی حرف زدن‌های‌مان می‌کردیم. 
حالا که چی؟ حالا که هیچی. فقط می‌خواستم بنویسم از روز زمستانی خاکستری‌ای که خوب بود. گیرم که خیلی وقت پیش بوده باشد.

دی ۰۱، ۱۳۸۸

لی‌لی که مرد، ننوشتم ازش. آدم می‌ترسد که از این‌جور چیزها بنویسد. حداقل من می‌ترسم. لی‌لی، لیلی بود توی شناس‌نامه، اما دوست داشت اسمش را «لی‌لی» بنویسد. برای من فرقی نمی‌کرد. هرجور که او می‌خواست. ندیم او بودم، نه‌ ندیم «ی» یا «یـ». لی‌لی می‌نوشتمش، لی‌لی صداش می‌کردم.
لی‌لی آن‌ور دنیا مرد. توی یکی از بیمارستان‌های اتاوا. اگر زنده مانده بود، آبان ام‌سال سی و چهار ساله می‌شد. نماند. یکی دو سالی با سرطان جنگید تا این که یک روز صبح، اوائل شهریور، جمال، شوهرش، ای‌میل زد که لی‌لی مرد.
از لی‌لی ننوشتم. انگار که نوشتن مردنش را واقعی می‌کرد. آدم یک‌جایی، توی گوشه‌کنارهای دلش می‌خواهد خیال کند که هنوز زنی آن‌ور دنیا زندگی می‌کند که اسمش لیلی است، اما لی‌لی را دوست‌تر دارد و عادت دارد با جوراب پشمی بخوابد.
مهران، هم‌بازی بچگی‌هام، دی‌شب مرد. توی یکی از بیمارستان‌های تهران. بابا که تلفن کرد و گفت، گریه نکردم. دو سه ساعتی گذشت تا باورم شود که دیگر وقتی عصبانی می‌شود، لبش را آن‌جوری گاز نمی‌گیرد، که دیگر تندتند سیگار نمی‌کشد، که دیگر ادای بچگی‌های مرا در نمی‌آورد توی همه‌ی مهمانی‌ها.
ام‌شب نمی‌دانم چرا، اما باید می‌نوشتم از مهران و لی‌لی. آدم‌هایی که از دست‌شان داده‌ام برای همیشه. یک روز هم باید بنویسم از نغمه. آن‌وقت شاید کم‌تر دل‌تنگ شوم.

آذر ۲۶، ۱۳۸۸

Fragile

بیدار می‌شود، زود، مثل روزهای کاری. عادت کرده است. نیم‌ساعتی توی تخت می‌ماند، با چشم‌های بسته، اما بیدار، به‌شکل گریزناپذیری بیدار. می‌غلتد. بلند می‌شود. لباس می‌پوشد. می‌رود سمت آشپزخانه. پابرهنه. پابرهنه بودن را دوست دارد. از تماس پوست کف پاهاش با سنگ سرد لذت می‌برد.
اما این چیزی است که توصیف‌کننده‌ی بیرونی فراموش می‌کند. توصیف‌کننده‌ی بیرونی درباره‌‌اش خواهد گفت: زنی با قد و وزن متوسط، پوست سفید، چشم‌های روشن، شلوار جین آبی روشن، بلوز سفید، موهای شانه‌نکرده اما نه خیلی وحشی. زنی تازه‌بیدارشده. توصیف‌کننده‌ی بیرونی پابرهنگی‌ زن را فراموش می‌کند.
کتری را پر از آب می‌کند و می‌گذارد روی اجاق‌گاز. ظرف‌های شسته‌شده‌ی توی سبد را می‌گذارد توی کابینت‌ها. یکی دو بشقاب و لیوان باقی‌مانده از دیشب را می‌شوید. میز صبحانه را می‌چیند. تا جوش آمدن آب، می‌رود و آبی به سر و صورتش می‌زند، موهاش را شانه می‌کند و جمع می‌کند بالای سرش، کرم روز می‌زند. چای را دم می‌کند. تخت‌خواب را مرتب می‌کند. دراز می‌کشد روی تخت مرتب‌شده و کتاب می‌خواند.
برمی‌گردد توی آشپزخانه. صبحانه می‌خورد. به‌آهستگی. عجله‌ای ندارد. پنج‌شنبه‌ها را به‌ همین دلیل دوست دارد: این آهستگی معلق در هوا، این کندی رخوت‌ناک. بساط صبحانه را جمع می‌کند. ظرف‌ها را می‌شوید.
زن غمگین است. توصیف‌کننده‌ی بیرونی این را هم فراموش می‌کند. نه، درستش این است که توصیف‌کننده‌ی بیرونی اندوه زن را نمی‌بیند. اندوه زن موجودیتی مستقل است که تمایل به پنهان شدن دارد، اندوه و پابرهنگی زن...

آذر ۲۱، ۱۳۸۸

چند سال از امشب بگذره تا من فراموشت کنم؟

حرف‌هایی هم هست که هیچ‌وقت به هیچ‌کس نمی‌گویی، هیچ‌جا هم نمی‌نویسی. می‌گذاری‌شان توی گاوصندوق حافظه‌ات، لا‌به‌لای حرف‌های شب‌مانده‌ی فراموش‌شده، لابه‌لای انبوه صداها و تصویرها.
تا شبی مثل امشب که آوار شوند روی سرت. تا شبی مثل امشب.

آذر ۱۹، ۱۳۸۸

A couple of light years ago

دارم فایل‌های عکس‌های قدیمی را مرتب می‌کنم. میان‌شان عکسی هست از من، با موهای بلند و سیاه. موها را جمع کرده‌ام بالای سرم، یک بلوز آبی روشن، با آن گردن‌بند طلایی کوچک. عکس توی خانه‌ی او گرفته شده. این را از دیوار و میز و صندلی می‌فهمم. یادم نمی‌آید که عکس کی گرفته شده، قبلش چه‌کار می‌کرده‌ایم؟ بعدش؟ من لیوان چای به‌دست دارم روزنامه می‌خوانم. عکس را باید او گرفته باشد. من حواسم به دوربین نبوده. از تمام عکس انگشت‌هام را دوست دارم که بلند و کشیده‌اند و نگاهم که به روزنامه‌ است. حواس‌پرتم توی عکس و من عکس‌های حواس‌پرت را دوست داشته‌ام همیشه. اما این یکی را نه. این یکی را که دوربین دست او بوده و یک لحظه از من را ثبت کرده است. بی‌هیچ رنگ‌وبویی. بی‌هیچ متنی. بی‌هیچ ردی از زمان محاط. عکس بی‌رحمانه بقیه‌ی ثانیه‌های آن روز را بلعیده است. لابد آن روز دوستش داشته‌ام، لابد بوسیده‌امش، لابد قلبم تندتند زده از دیدنش، لابد پله‌ها را سه‌تا یکی دویده‌ام تا زودتر برسم بهش و عکس همه‌ی این‌ها را بلعیده است.

پاکش می‌کنم.

آذر ۱۳، ۱۳۸۸

I hate the world today

یکی بیاید به جهان هستی بگوید که الان وقتش نیست، که الان وقتش نیست من این‌جوری هی بغض کنم، هی آرواره‌هام درد بگیرند از شدت بغض. یکی بیاید به جهان هستی بفهماند که نه، الان نه، لطفا الان نه. الان چه وقت پی‌ام‌اس است آخر؟ الان چه وقت این‌جور دل‌نازک شدن است؟ چه وقت هی الکی بهانه گرفتن؟ هی خواستن و نداشتن؟
یکی بیاید به جهان هستی بگوید که من امشب می‌خواهم بروم عروسی و انتحاری برقصم، که فردا شب می‌خواهم بروم مهمانی و دیوانه باشم. یکی چند ساعتی بدزددم از جهان هستی لطفا.