آبان ۱۰، ۱۳۸۸

Remember how we laughed away the hours

صفحه‌ی اول «کتاب دل‌واپسی» نوشته‌ام «27 فروردین 86 ـ همراه آذر از نشر باغ (آقای ریش‌پروفسوری)». آن‌وقت‌ها آذر تصمیم داشت یک روز آقای ریش‌پروفسوری نشر باغ را دعوت کند که بیاید با ما سالاد پر از سرکه‌ی بالزامیک بخورد؛ اما این یک ماجرای دیگر است.

کتاب را باید همان‌وقت‌ها خوانده باشم. وقتی که هنوز عادت داشته‌ام زیر بعضی جمله‌ها خط بکشم و توی حاشیه‌ی کتاب ریز‌ریز بنویسم. آیدا که ازش نوشت، یادش افتادم. گذاشتمش توی کیفم که عصرها توی راه بخوانم. حالا بعضی عصرها، کتاب را از کیفم درمی‌آورم، همین‌جوری بازش می‌کنم و دوباره می‌خوانم:

«هرکس هستی خود را یک‌نواخت اداره کند، عاقل است؛ چه در آن صورت هر حادثه‌ی کوچکی از نعمت معجزه برخوردار می‌شود... انسان باید هستی را یک‌نواخت شکل دهد، تا یک‌نواخت نشود»، بعدتر: «می‌‌خواهم زندگی کنم، می‌خواهم زندگی کنم و زندگی‌ام را به گردن بکشانم. انگار گردنم گردن گاو نر تنومندی است» و جایی دیگر: «خوابم می‌آید، مدام خوابم می‌آید، احاطه‌شده در همه‌چیز خوابم می‌آید...».

می‌خوانم و به یک‌نواختی فکر می‌کنم، به گردن گاو نر تنومند، به خواب، به روسری‌ای با طرح یکی از نقاشی‌های ونگوگ، به دو دختری که 27 فروردین 86 توی کتاب‌فروشی خندیده‌اند لابد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر