آذر ۰۳، ۱۳۸۸

و أنا کالطفلة في يده...

می‌خواهم از این روزها بنویسم و چیزی به ذهنم نمی‌رسد جز این که مردی هست که لب‌هام را جوری می‌بوسد که کبود می‌شوند.

۱ نظر: