آذر ۰۸، ۱۳۸۸

Now I'm only falling apart

غمگینم. غمگینم. از آن غم‌های بی‌‌امان، بی‌دلیل، بی‌درمان. ادای آدم‌های شاد را در می‌آورم و این چیزی از غم کم نمی‌کند. غم می‌ماند همین‌جا، توی چشم‌هام، توی گلوم، راه نفس را می‌بندد. شب‌ها توی خانه راه می‌روم و هی چشم‌ها پر اشک، هی بغض، کشنده. بهانه می‌آورم برای قرمزی چشم‌هام: حساسیت، شامپو، خواب... خسته‌ام. غم نمی‌رود. می‌نشیند کنارم، می‌نشیند روی بودنم، دراز می‌کشد روی تختم، سرش را می‌گذارد روی بالشم. خوابم می‌برد. غم نمی‌رود. بیدار می‌شوم. غم نمی‌رود. هی شبی هزار بار، هی حسرت خواب، هی حسرت فراموشی. هی شعر، هی «چگونه جنگ تو را در قلب من دگرگون کرد»، هی «ره نیست، تو پیرامن من حلقه کشیده»، هی «کولی، دلی کنده دارم،‌ با خود ببر زین دیارم»، هی «مامان! من شاعری بلد نیستم، در نمازخانه‌ی قلبم، شعر می‌خوانند دیگران»... غم نمی‌رود.

پ.ن. شعرها به‌ترتیب از غاده السمان، سعدی، سیمین بهبهانی و مایاکوفسکی.

آذر ۰۳، ۱۳۸۸

و أنا کالطفلة في يده...

می‌خواهم از این روزها بنویسم و چیزی به ذهنم نمی‌رسد جز این که مردی هست که لب‌هام را جوری می‌بوسد که کبود می‌شوند.

آبان ۱۰، ۱۳۸۸

Remember how we laughed away the hours

صفحه‌ی اول «کتاب دل‌واپسی» نوشته‌ام «27 فروردین 86 ـ همراه آذر از نشر باغ (آقای ریش‌پروفسوری)». آن‌وقت‌ها آذر تصمیم داشت یک روز آقای ریش‌پروفسوری نشر باغ را دعوت کند که بیاید با ما سالاد پر از سرکه‌ی بالزامیک بخورد؛ اما این یک ماجرای دیگر است.

کتاب را باید همان‌وقت‌ها خوانده باشم. وقتی که هنوز عادت داشته‌ام زیر بعضی جمله‌ها خط بکشم و توی حاشیه‌ی کتاب ریز‌ریز بنویسم. آیدا که ازش نوشت، یادش افتادم. گذاشتمش توی کیفم که عصرها توی راه بخوانم. حالا بعضی عصرها، کتاب را از کیفم درمی‌آورم، همین‌جوری بازش می‌کنم و دوباره می‌خوانم:

«هرکس هستی خود را یک‌نواخت اداره کند، عاقل است؛ چه در آن صورت هر حادثه‌ی کوچکی از نعمت معجزه برخوردار می‌شود... انسان باید هستی را یک‌نواخت شکل دهد، تا یک‌نواخت نشود»، بعدتر: «می‌‌خواهم زندگی کنم، می‌خواهم زندگی کنم و زندگی‌ام را به گردن بکشانم. انگار گردنم گردن گاو نر تنومندی است» و جایی دیگر: «خوابم می‌آید، مدام خوابم می‌آید، احاطه‌شده در همه‌چیز خوابم می‌آید...».

می‌خوانم و به یک‌نواختی فکر می‌کنم، به گردن گاو نر تنومند، به خواب، به روسری‌ای با طرح یکی از نقاشی‌های ونگوگ، به دو دختری که 27 فروردین 86 توی کتاب‌فروشی خندیده‌اند لابد.