مهر ۱۲، ۱۳۸۸

Whirling in an arc of sadness

میم می‌پرسد که «خوبی؟» می‌گوید «هی چشمات پر اشکن انگار». می‌پرسد که «از دست من ناراحتی؟» می‌گویم که خوبم. می‌گویم که مال پاییز است. می‌گویم که نه، نه از دست تو.
آنا فکر می‌کند که من همه‌چیز را اورآنالایز می‌کنم، می‌گوید که باید یاد بگیرم بعضی وقت‌ها حساب و کتاب کردن برای بعد را بگذارم کنار، باید بلد باشم خودم را رها کنم توی بغل همین‌حالا، همین لحظه.
من هر شب، وقتی کتاب را می‌بندم و چراغ مطالعه را خاموش می‌کنم، وقتی آلارم‌کلاک گوشی‌ام را تنظیم می‌کنم روی پنج‌ و چهل دقیقه‌ی فردا صبح، وقتی پرده را کمی کنار می‌زنم که باد شبانه‌ی پاییز بپیچد توی اتاق و پتو را تا روی گوش‌هام می‌کشم بالا، همه‌ی این‌ها را به خودم می‌گویم. بعد به همه‌ی این حرف‌ها جواب می‌دهم؛ تک‌تک، به‌روشنی، متقاعدکننده. من هر شب به خودم و دیگران نشان می‌دهم که حق با من است، که تا همین‌جا کافی‌ست، که بهتر است برگردیم به قبل‌ترها.
صبح که می‌شود همه‌ی دلایل دوباره هیچ می‌شوند و من هنوز همان‌جای دیشب ایستاده‌ام.

۲ نظر: