مهر ۱۹، ۱۳۸۸

Don’t push me, I'll fight it

می‌دانی؟ من عاشق شرلوک هلمزم، عاشق هورشیو کین، عاشق گیل گریسام. من همه‌ی سریال‌های پلیسی را بلدم. سرگرمی شب‌هام این است که حدس بزنم قاتل کیست، که آگهی‌ها که شروع شدند، پابرهنه بدوم توی آشپزخانه و شیرقهوه درست کنم و خودم را درست به‌موقع برسانم جلوی تلویزیون، که وقتی گیدئون، پروفایل احتمالی قاتل را می‌گوید، ذوق کنم از استدلال‌هاش.
اما همین، قضیه اینجا تمام می‌شود. من زندگی پلیسی دوست ندارم، هیچ‌وقت نداشته‌ام. پلیس‌بازی‌های بچه‌گانه‌ توی زندگی واقعی حالم را به هم می‌زنند. خوشم نمی‌آید که کسی پشت تلفن ادا و اصول در بیاورد که حدس بزن کی‌ام و نزدیک شدی و دور شدی و از این مزخرفات. آدم‌هایی را دوست‌تر دارم که تا گوشی را برمی‌داری اسم‌شان را می‌گویند و آزمون هوش نمی‌گیرند. آدم‌هایی را دوست‌تر دارم که می‌ایستند روبه‌روت و حرف می‌زنند. آدم‌های واقعی‌ لمس‌شدنی را ترجیح می‌دهم به سیکرت ادمایررهای رمانتیک ترسویی که قایم می‌شوند و باید پیداشان کنی از هزارتوی نامه‌ها و ای‌میل‌ها و یادداشت‌های بی‌نام‌ونشان.
این است که وقتی می‌آیی چیزی را که سال‌ها پیش نوشته‌ام، از آرشیوهای بی‌دروپیکر این دنیای مجازی پیدا می‌کنی و بی هیچ نام‌ونشانی می‌چسبانی به دیوار خانه‌ام که شناختت را از من به رخم بکشی، شیفته‌ی هوشت نمی‌شوم، شانه بالا می‌اندازم و رد می‌شوم. گفتم که پلیس‌بازی‌های بچه‌گانه حالم را به هم می‌زنند.

۱ نظر:

  1. در مجموع باهات موافقم.
    اصولاً این جوریه که یکی که بیاد از رو چند تا کلمه آدم رو بشناسه و حرکتای آدم رو پیش بینی کنه، خیلی خسته کننده از آب در میاد.
    بدیهیه که آدم طی سال ها عوض می شه
    بدیهیه که آدم قرار نیس همیشه یه جور واکنش نشون بده
    یه جور فک کنه و ..
    بدیهیه که آدم اصلاً همیشه طبق دو دو تا چهار تا های زندگی و شخصیتش رفتار نمی کنه!


    ضمناً این گیدئون همون گیدئون بورکهارده؟ D:
    یه زمانی عاشقش بودم.

    پاسخحذف