شهریور ۳۰، ۱۳۸۸

Un homme et une femme

ببین، من خوب می‌دانم که نمی‌ماند؛ می‌دانم که این یک خواستن ممنوع محرمانه است؛ که هی باید حواسمان باشد کسی ما را با هم نبیند؛ که هی باید یادم باشد دستش را نگیرم؛ که هی باید به کسی چیزی نگویم؛ که هی حرف بیاید تا لب‌هام و خفه‌اش کنم؛ که هی باید وقتی کسی می‌پرسد لبخندهای جولیا رابرتزی‌ات مال چیست، از خودم قصه‌ی مزخرفی بسازم؛ که هی ننویسم ازش. اما نمی‌دانی چه زنی می‌سازد از من، از آن زن‌ها که بلدند توی همه‌ی آینه‌ها بخندند، که بلدند با هر آهنگی برقصند، که ضربان قلب‌شان ریتم دارد. نمی‌دانی چه قدی می‌کشم کنارش.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر