شهریور ۱۸، ۱۳۸۸

Every now and then I fall apart

همان‌جا روی چمن‌ها، کنار آن درخت بزرگه نشستم و یک دل سیر گریه کردم. گفتم خجالت ندارد که، گاهی گریه می‌شود راه نفس آدمی‌زاد، نفس بکش دختر، نفس بکش. اشک‌هام تندتند می‌ریختند روی صورتم، روی دست‌هام، روی زانوهام که جمع‌شان کرده‌ بودم توی شکمم و عین خیالم هم نبود.
‌وقت‌هایی هست که آدم تعارف را با خودش و با کائنات کنار می‌گذارد. حالا این‌ که چطور و چرا بماند. اما یک‌باره انگار چراغی روشن شده و تو دیده‌ای که کجا ایستاده‌ای، دوروبرت را دیده‌ای، خالی و پر بودنش را دیده‌ای. این‌جور وقت‌ها دیگر انکار و شانه‌ خالی کردن و زیرآبی رفتن دردی را دوا نمی‌کند. دیده‌ای دیگر.
بعد گاهی نمی‌دانی با سنگینی چیزی که دیده‌ای چه‌کار کنی. هی می‌گویی این را کجای دلم بگذارم آخر؟ به طاقتی که ندارم کدام بار کشم لعنتی؟
این‌جوری است که یک شب، می‌نشینی روی چمن‌ها، کنار آن درخت بزرگه و یک دل سیر گریه می‌کنی.

۲ نظر:

  1. گاهی اوقات بايد يک دل سير گريه کرد، گاهی اوقات نبايد اشک رو پاک کرد تا راهش و کامل بره

    پاسخحذف